ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

داستان ارمیا و یخچال ....

آقا پسرم .... قبلا گفته بودم که وقتی چش منو دور میبینی میری سراغ یخچال اطاق خواب و بازش میکنی و .... ولی از وقتی یخچالو تقریبا خالی کردم و خوراکی خاصی توش نداره واسه جنابعالی جذابتی نداره که بازش کنی واسه همین یه راه جدید واسه استفاده ازش یاد گرفتی !!!!! ظهر یا شب که میبرمت تو اطاق واسه خوابوندنت بعد اینکه یه کمی شیر میخوری شروع میکنی به صحبت کردن با من و ووقتی قربون و صدقت میرم یا اصطلاحا احمق میشم از رو تخت میری رو یخچال و بقیه ماجرا ....   شرح ماوقع : مامان : ارمیا چراغو خاموش و روشن نکن ارمیا : شکلک واسه احمق کردنه مامان مامان: ارمیا مامانی الان بابا حمید میان ناراحت میشن رفتی رو یخچ...
6 بهمن 1392

پام پات ....

عروسک کوچولو .... 5 شنبه این هفته یعنی 92/11/10 عروسیه کمال جون و فاطمه جونه . واسه همین حدود 10 روزه که بنده و خاله جونات درگیره خرید واسه جنابعالی هستیم . اولین استارت خریدش با خریدن کاموا توسط خاله المیرا و انتخاب رنگش توسط خاله الناز و المیرا انجام شد که مامان جون دارن واست یه پلیور شیک میبافن .... واسه همین 4 تایی راه افتادیم تو بازار واسه خرید پیراهن و شلوار و کفش سته رنگ پلیور شما آقای فسقلی .... همون شب اول شلوارتو خریدیم و واسه خرید پیراهن و مخصوصا کفشت تمام شهرو گشتم . از همه پرسیدم و هر کی هر جا گفت رفتم (قسطنطنیه. پاساژ فردوسی و ...) این رفت و آمدا تقریبا سه روز طول کشید ... روزی که رفتیم پاساژ فردوسی خ...
5 بهمن 1392

یه خاطره و عکسای بدون شرح 4 ....

طلای من این روزا شرارتات به عرش رسیده و تقریبا غیر قابل کنترل شدی و تا دلت بخواد لوس .... اونقد که دیشب بابا حمید گفتن دیگه نباید بری خونه مامان جون !!!! اینقد که اونجا مطابق میلت رفتار میکنن و لی لی به لالای تو فسقلی میزارن حسابی لوس شدی   یه چیزی یادم اومد راجع به شب عید که رفته بودیم خونه مادر جون الان واست مینویسم تا بزرگ شدی ببینی چقد مهربونی عزیزم.... اونشب یه عالمه با محیا جون بازی کردین و گاهی با هم دعوا ولی آخر وقت داشتین پای پنجره اطاق عمه جون فاطمه با هم دگی بازی میکردین . محیا رو تخت عمه جون تو اطاق بود و تو اینطرف پنجره میخواستی بری رو پشتی تا همقد محیا شی و بتونی صورتتو بچسبونی به شیشه واسه همین مدا...
2 بهمن 1392

خرید لباس ....

آقای خوش تیپه من ..... شنبه شب که شب عید (تولد حضرت رسول) بود تصمیم گرفتم برم واسه عروسی کمال جون واست لباس بخرم چون مامان جون دارن واست یه پلیور خشکل میبافن و من واسه ست کردن پیراهن و کفش و شلوارت با خاله جونات رفتیم خرید . جالبه که اینقد حواسم به لباسای تو وروجکه که از خودم فراموش کردم واسه عروسی .... تا رفتیم تو همون مغازه ای که همیشه واست خرید میکنم انگار محیط واست کاملا آشنا بود واسه همین زود خودمونی شدی و شروع کردی به اذیت و شرارت تو مغازه .... صاحب مغازه هم لباسایی رو که ما میخواستیم واسه انتخاب میاورد و شما خودت از رنگایی که خوشت میومد انتخاب میکردی و با فروشنده زیر چشمی بازی میکردی و میخندیدی .... بعد خرید ل...
30 دی 1392

آلبوم عکس 5

کنجکاوی و شرارت های ارمیا به روایت دوربین .... این چند تا عکس حکایت ازین دارد که: بنده میخوام هد ستو وصل کنم به گوشی خاله جونم و نای نای بزارم واسه خودم تنهایی و تو حال خودم باشم .... و اینقدتلاش کردم تا موفق شدم             بدون شرح ....           بسه دیگه خاله جون سیر شدم.... دارم میترکم آخ آخ .... ببخشین همه جا رو با غذا خوردنم کثیف کردما .... اگه گذاشتین ی...
26 دی 1392

ارمیای باهوش ....

دیشب در حال بازی با اسباب بازی با بابا حمید بودی که رفتی سمت تی وی و وسیله بازیت افتاد زیر میز تی وی .... حالا باید واسه بیرون آوردنش چاره می اندیشیدی!!!! واسه همین بلافاصله یه میله پلاستیکی برداشتی و به این ترتیب اسباب بازیتو از زیر میز درآوردی . خیلی کارت واسه بیرون آوردن اسباب بازیت جالب بود پسر باهوش من....   وای اسباب بازیم افتاد زیر میز بابا حالا چیکار کنم ؟؟؟؟ فک کنم با این میله بتونم بیارمش بیرون !!! بزا اول ببینم دقیقا کجاست؟؟؟؟ خوب حالا میشه درش بیارم دیدم کجاست به این طریق تونستم اسباب بازیمو از زیر میز در بیارم و بعد از بازی باهاش د...
22 دی 1392

دلتنگی ارمیا .....

عروسک ناز مامان چند روزه که خاله جون الناز اومدن مشهد و شما اصلا ازش جدا نمیشی تا یه کار بد انجام میدی و خاله میگن ارمیا من رفتم میدوی دنبالش و شروع میکنی به گریه کردن و میخوای که نره. ظهرام که میام دنبالت دلت نمیخواد بیای خونه و میخوای پیش خاله جون بمونی . بقول مامان جون میخوای سیر ببینیش تا وقتی میره دلتنگش نشی عزیز من . با وابستگیات داری نشون میدی که وقتی نیست دلت واسش تنگ میشه .  شنبه شب که میخواستیم واسه شام بریم بیرون خاله جون الناز و المیرا اومدن خونه ما تا آماده شیم و بریم . وقتی اومدن اولا از دیدنشون یه عالمه خوشحال شدی که اومدن خونه ما و تا پالتو هاشون در آوردن دست خاله النازو گرفتی و رفتی سمت اطاقت و تما...
21 دی 1392

شیرین کاریای جدید ....

1- دعا کردن با اون دستای کوچولوت (دستاتو باز میکنی رو به آسمون و سرتو تکون میدی و یه جملاتی به زبون شیرین خودت میگی )   2- تا صدای زنگ تلفن . موبایل یا آیفونو میشنوی میدوی سمتش و میگی کیه ؟ با قیافه علامت تعجبی!!!   3- یه چیزی که دربش بسته است و میخوای بازش کنی میگی با (یعنی بازش کن)   4- وقتی بهت میگیم دستاتو گرم کن میری سمت بخاری و عقب وامیستی و دستاتو میگیری سمت بخاری تا گرم شه   5- وقتی داری تی وی میبینی یا یه چیزی میخوری که تموم میشه یهو دستاتو بر میگردونی و با یه شکل نازی میگی نی یعنی (تموم شد)   6- وقتی داری تبلیغ نامی نو رو میبینی ...
19 دی 1392