ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

یه خاطره و عکسای بدون شرح 4 ....

1392/11/2 11:30
نویسنده : الهام
307 بازدید
اشتراک گذاری

طلای من این روزا شرارتات به عرش رسیده و تقریبا غیر قابل کنترل شدی و تا دلت بخواد لوس ....

اونقد که دیشب بابا حمید گفتن دیگه نباید بری خونه مامان جون !!!! تعجب اینقد که اونجا مطابق میلت رفتار میکنن و لی لی به لالای تو فسقلی میزارن حسابی لوس شدی متفکر

 

یه چیزی یادم اومد راجع به شب عید که رفته بودیم خونه مادر جون الان واست مینویسم تا بزرگ شدی ببینی چقد مهربونی عزیزم....

اونشب یه عالمه با محیا جون بازی کردین و گاهی با هم دعوا ولی آخر وقت داشتین پای پنجره اطاق عمه جون فاطمه با هم دگی بازی میکردین . محیا رو تخت عمه جون تو اطاق بود و تو اینطرف پنجره میخواستی بری رو پشتی تا همقد محیا شی و بتونی صورتتو بچسبونی به شیشه واسه همین مدام خودتو دراز میکردی و محیا تا کمر خم شده بود تا دست تورو بگیره و بکشت بالا نیشخند

بالاخرا موفق شدین و یه عالمه از پشت پنجره با هم بازی کردین ولی چون کارتون خطر ناک بود همش من و عطی جون باید مراقبتون بودیم در نهایت با لجبازی محیا عطی جون ناراحت شد و آهسته دعواش کرد و اون فسقلی هم عمدا اومد بیرون گریه کرد تا همه نازش کنن ... واسه همین عمه جونا و مادر جون پرسیدن چی شده محیا جون؟؟؟؟!!!! اون گریه میکرد و شما پریدی وسط ماجرا و به زبون خودت با بالا و پایین بردن دستات ماجرا رو واسه همه تعریف کردی و همه قربون و صدقت رفتن و تو برگشتی به عطی جون اخم منتظرکردی و رفتی سمت محیا و صورتشو بوسیدی ماچ و محیا جونم گریش بند اومدقلب و باز ادامه ماجرا و آتیش سوزوندناتون.!!!!خنده

 

اینم بدون شرح ها .....

ارمیا و خوردن نون ماست روی اپن !!!!!

راستی خودم اومدم رو اپن !!!! از رو مبل اومدم بالا ساکت

وقتی با ارمیا قایم باشک بازی میکنیم و محل قایم شدن ارمی !!!!! نیشخند

سرگرم کردن چند دقیقه ای ارمیا .....

یه پک خودکار و خودنویسو دادن دست من تا بازش کنم و سرم گرم شه

ولی به ثانیه بازش کردم و مامانم و خاله هام موفق نشدن راحت باشن از دست من زبان

زهی خیال باطل نیشخند

این روزا دلم میخوادوقتی تی وی میبینم زیر میز بخوابم و با پاهام کرم بریزم خنده

چون مامانم روز جمعه خیلی کار داشتن من تصمیم گرفتم خودم کمدمو مرتب کنم

که ضمنش یه چیزایی از بچگیمو پیدا کردم که خاطراتی رو واسم زنده کرد و یه کمی با هاشون بازی کردم

مثه کلاه بچگیام و کارت تبریک تولدم که رو کادوی فرزانه جون و سپیده جون بوده و مامانم هنو نگهش داشته !!!! یول

  یادش بخیر .... خنثی

دوست داشتم بدونم پستونک چه مزه ایه !!!!

واسه همین پستونک عروسکمو هر از گاهی میخورم خجالتخجالت

چند روزه 4 راهیه کامپیوتر خاله جونم خراب شده متفکر

حالا کی خرابش کرده مهم نیست دیگه .... قهر

واسه همین دیشب تصمبیم گرفتم درستش کنم واسش یول

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان مانی جون
2 بهمن 92 11:56
ای جونم خبی عزیزم ماشالا به این شیطونیات به دوست کوچولوت مانی هم سر بزن خیلی خوشحال میشه عزیزم
سعیده مامان محمدطاها
2 بهمن 92 12:11
واقعا هم که پسرا شر و شیطون هستند. اما اشکال نداره شماها فقط سالم باشید و شیطونی کنید و ماهم با خوشی شماها خوشیم.
الهام
پاسخ
مامان ساتیار
2 بهمن 92 16:03
ای جووووونم ارمیاجون.. عزیزم اصلا لوس نشدی.. به بچه ی زیر 18 ماه هر چی محبت کنی و لی لی به لالاش بذاری کمه.. خوب کاری میکنی عزیزخاله.. توی این سن بایدم شیطنت هات به عرش برسه..
الهام
پاسخ