ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

دومین آرایشگاه

پسر خوش تیپ مامان .... از آخرین باری که موهاتو کوتاه کرده بودم تقریبا 3 ماه و نیم میگذشت و موهات خیلی بهم ریخته شده بود واسه همین تصمیم گرفتم ببرمت آرایشگاه . سمیرا جون گفت الی ارمیا که بچه آرومیه و اذیت نمیکنه چرا اینهمه راه میبریش آرایشگاه کودک بیارش آرایشگاه ابوالفضل و امیر رضا . کارش خوبه و سریع . منم دیروز عصر با خاله جون عادله ( مثه دفعه قبل ) بردیمت همون آرایشگاهی که خاله سمیرا گفته بود البته با وقت قبلی که خاله جون واست گرفته بودن . تا آرایشگره خواست واست پیش بند ببنده از صندلی پا شدی وایسادی و اون بنده خدا هم پیش بند بهت نبست و شروع کرد با موزر به کوتاه کردن موهات . آروم وایسادی و به صدای آهسته...
7 آذر 1392

استقلال غذا خوردن....

ارمیا جونم چند تا عکس بدون شرح از غذا خوردن شما بدون کمک مامان .... دیشب بعد اینکه شامتو دادم (سوپ بود چون مریض بودی) یه خورده ته ظرفت مونده بود و قاشقاتم دستت بود همش میخواستی خودت بخوری چون سیر شده بودی گذاشتم بقیشو خودت بخوری .... ببین چه بلایی سر هیکلت و صورتت آوردی تپلچه .....   بچه ها مامانم اجازه دادن خودم غذا بخورم مامان جون بزارین بوستون کنم . ممنونم باید تمرکز کنم تا روم نریزم وای !!!! چقد خوشمزست ... مامانی منو ببینین !!!! میدونم دیگه ... که خیلی خودمو کثیف کردم   این آخریشه ... ببخشینا .... میتونین جمع کنین مامان جون. دیگه سیر شدم....
5 آذر 1392

خونه عمه جون مرضیه ....

عشق من چند شب پیش رفتیم خونه عمه جون مرضی با اینکه خیلی دیر وقت بود ولی تا رسیدیم شما شروع کردی به وارسیه خونه . همه جا رو گشتی حتی تو یخچالو . تا میومدم بگیرمت همش عمه جون و عمو حمید و فرزانه جون و سپیده جون میگفتن بزار راحت باشه و هر کاری دوست داره بکنه و شمام حسابی سو استفاده کردی و این شد نتیجش عشق من .....   مامان میشه دستمو بزنم رو شیشه میز ..... مامان جونم اجازه بدین دیگه .... گوشیو من بر میدارم ... فرزانه جون اینهمه کتاب از کجا !!!! وای چقد شماره تلفن !!!! این شماره ها مال کیه ؟؟؟؟ وایسا برم به بابامم دفتر تلفن...
5 آذر 1392

دیگ خونه مادرجون ....

عروسک جون .... چند روز تاخیر داشتم چون شما مریض بودی ولی خدا رو شکر با دکتر رفتن و داروخوردن البته به سختی ولی الان خیلی بهتری نازدونه مامان .... آقا خشگله مادر جون اینا دهه دوم محرم هر روز صبا روضه دارن و روز آخرش دیگچه میدن . هر سال شب نهم روضشون دیگشون به پاست و همه ما اونجاییم . (انشالله ادر جون و پدرجون 120 ساله بشن و خدا بهشون عمر با عزت بده تا همیشه این دیگ پابه جا باشه و مام دور هم ) امسال دومین سالی بود که شما هم به خانواده اضافه شدی و همه خیلی خوشحالیم یه دونه مامان . پارسال شما خیلی کوچولو بودی. من پارسال همش مجبور بودم بالا باشم و مراقب شما با اینه خیلی دوست داشتم بیام پای دیگ ولی میترسیدم شما هوا به...
5 آذر 1392

تب ....

ارمیای عزیزم .... عروسک یکدونه من روز 5 شنبه ظهر اومدم خونه مامان جون . وقتی رسیدم شما خواب بودی و چون عصر خونه مادر جون سالگرد بابا بزرگ من بود . از خوابیدن تو استفاده کردم و سریع دوش گرفتم و نهار خوردیم شما که بیدار شدی رفتیم خونه مادر جون . مامان جونم که از شب قبل اونجا بودن و شما رو ندیده بودن خیلی دلتنگت شده بودن تا رسیدیم بغلت کردن و حسابی بوسیدنت بعدشم که تا 8:30 اونجا بودیمو حتی یه لحظه هم سمت من نیومدی اونقد که طرفدار داری وقتی مهمونی هستیم من نیازی نیست به فکر شما باشم چون به من نمیرسی مخصوصا جایی که ریحانه جون باشه !!!! شب اومدیم خونه و صبح جمعه که از خواب بیدار شدی یه کم بی حوصله بودی و ساعت 11 خوابیدی و حدود 1...
2 آذر 1392

مهمونای مامان ....

عزیزتر از جونم .... دیروز عصر قرار بود دوستای دوران دبیرستانم بیان خونمون .من خیلی خوشحال بودم روز سه شنبه فاطمه جون اومد خونه رو تمیز کرد و بعد رفتنش من و بابا تابلومونو وصل کردیم و پایه میز که متاسفانه جدا شده بود داشتیم میچسبوندیم که شما .... بهتره چیزی نگم خودت ببین چیکارا کردی !!!!  پدرم درومد تا بعدش میزو تمیز کردم .... دیروز از سرکار مستقیم رفتم خونه و نیومدم دنبال شما چون در نبود تو میخواستم میوه و شیرینی و آجیل بچینم و میزو واسه پذیرایی آماده کنم . خدا روشکر با کمک بابا حمید به همه کارام رسیدم و همه چی آماده شده بود که شما با خاله جون عادله و المیرا اومدین خونه و تا رسیدی و دی...
30 آبان 1392

پلیور دست باف ....

پسر یکی یه دونه من .... از اواسط برج قبل خاله جون المیرا تصمیم گرفتن واسه شما پلیور ببافن واسه همین با مامان جون رفتن کاموا خریدن و به کمک مامان جون واست یه پلیور خشگل بافتن . خاله جون الی دستش به بافتنی میره ولی این مدلو مامان جون تازه یادش دادن و اونم ذوق کرد و واسه شما بافت... اینم عکس پلیوره....   خاله جونش دستت درد نکنه که اینقد به فکر ارمیایی عزیزم.... خیلی ناز شده ...
30 آبان 1392

ارمیا بزرگ شده ....

ارمیای ناز من 2 ماه و چند روز از یکسالت میگذره و ازینهمه تغییری که هر روز میکنی و کارای جدیدی که انجام میدی و سلامتی جسمت واقعا از خدا ممنونم و شاکر.... دیروز ظهر با هم رو تخت خوابیده بودیم و ساعت حدود 4 من از کنارت بلند شدم و رفتم دنبال کارام تو آشپزخونه . هر از گاهی میومدم بهت سرمیزدم تا بیدار نشی و از رو تخت بیفتی .... بعد چند دقیقه که مشغول شستن ظرف بودم تو آشپزخونه دیدم یه صدایی میاد وسط پذیرایی ... نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم عشق من بیدار شده و از تخت اومده پایین و از اطاق اومده بیرون و داره دنبال من میگرده و هی آروم صدا میزنه ماما ماما تا این صحنه رو دیدم از خوشحالی دویدم بغلت کردم و یه عالمه بوسیدمت و به...
28 آبان 1392

دستکش ....

نازنین نازم .... مدتی بود که خاله جون المیرا دنبال دستکش میگشتن تا واست بخرن ولی ازونجایی که دستات خیلی کوچولو هستن اون مدلی که خاله میخواست پیدا نکرد و بالاخره دیشب یه دستکش خشگل واست پیدا کردیم و خریدیم . چون اولین دستکشیه که قراره تو عمرت دستت کنی عکسشو واست میزارم تا بزرگ شدی بعنوان یادگاری بتونی ببینیش...   بابا حمید چند روزه شعبه دارن ولی خدا رو شکر مشهدن . شبا خونه نیست ولی ظهر تا عصر خونه است و ما میتونیم ببینیمش . شما از 4 شنبه شب بابا رو ندیده بودی تا ظهر شنبه . روز شنبه خاله جون المیرا ز زدن به من که با حمید آقا هماهنگ کن امروز حتما بیان ارمیا رو ببینن چون از صب که پاشده یه سره میاد به مامان می...
27 آبان 1392