ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

این روزای ارمیا ....

پسر قشنگم این روزا بخاطر تعطیلات آخر ماه صفر مدام تو خونه بودم. جز شب چهل و هشتم که خونه خاله طاهره مطابق هر سال دیگ حلیم بود و همه اونجا بودیم و حسابی به تو پسر نازم خوش گذشت . آخه یه عالمه با بچه ها بازی کردی .....   توی این چند روز یه عالمه کار جدید یاد گرفتی و چند تا کلمه جدید عزیزم .... 1-  تا بهت میگیم محکم بغلم کن دستاتو حلقه میکنی دور گردن و محکم فشار میدی و یه بوس خشگل میکنی 2- وقتی بهت میگیم بوس بده میدوی و لپتو میزاری رو لبم 3- وقتی میخوای دقت دیگرانو به خودت جلب کنی بوم با را بوم با میکنی مثه پهلوون پنبه تو عمو پورنگ (عین همون بالا و پایین میپری و صدا میدی) 4...
15 دی 1392

مهمون تازه وارد....

ارمیای نازم الان دیگه خیلی وقت ندارم فقط خواستم ثبت کنم که خبر باردار شدن خاله جون عادله 100 درصد بود . دیشب خاله و عمو حسین شیرینی خریدن اومدن خونه مامان جون و همگی بهشو تبریک گفتیم و همه خوشحال بودیم حتی شما. طبق معمول از دیدن عمو حسین یه عالمه ذوق کردی و یه عالمه با ش بازی کردی .... امروزم از صب واسه خاله جون عادله یه وبلاگ ساختم و اولین پستو من توش گذاشتم و بهشون تبریک گفتم از طرف خودمون پسر گلم. دعا کن این دوران به سلامتی بگذره و نی نی خاله جون به سلامت و زود دنیا بیاد پسرم. الهی آمین ...
9 دی 1392

خبر خوش .....

ارمیا جونم داری از یه دونه بودن در میای مامانی ..... دیشب قرار بود با خاله جونا و مامان جون بریم دیدن پوریا جون که از کربلا برگشته بود.ولی تا من و خاله المیا رفتیم واسه خونمون یه خورده خرید کردیم و برگشتیم تا بریم خاله جون عادله گفت من نمیام و میرم خونمون چون حالم خوش نیست.... واسه همین عادله جونو گذاشتیم و ورفتیم خونه دایی هاشم. تو اونجا خیلی آتیش سوزوندی و چون دایی هاشم تو رو خیلی دوست دارن هیچکسی هیچی بهت نمیگفت بابت بهم ریزی و شرارتات . منم از شلوغکاریات عصبی شدم و راه افتادیم رفتیم سمت خونه .  مامان و خاله الی طفلیا اومدن خونه ما تا من خریدامو جابجا کنم و بعد بابا جون اومدن دنبالشون و رفتن خونشون . بعد چند دقیق...
8 دی 1392

شرارتای مریضی ....

چند تا عکس از این ایام که مریض بودی واست میذارم پسرم تا ببینی با اینکه حال خوبی نداشتی ولی بازم از شرارتات دست بر نمیداشتی .....!!!!! بازی با تاب رو زمین ..... ببین چجوری نشستی رو موتور فسقلی!!!! تو این چند روز واسه خوردن شیر و آبمیوه از نی استفاده میکردی عشق من .... با اینکه خیلی مریض بودی ولی نمازتو میخوندی ....   ارمیا از تو جعبه شکلات درومده !!!!     انشالله دیگه هیچوقت مریض نشی کوچولوی ناز من ...
7 دی 1392

آنفلوآنزا و دندون یازدهم ....

نازدونه مامان چند روزیه که به وبت سر نزده بودم و چیزی ننوشتم آخه از شب اربعین که خودم مریض شدم و بعدش شما و بعدم بابا جون حمیدو متاسفانه اینقد درگیر بودم که نشد بیام تو نت .... ماجرا ازین قرار بود که روز یه شنبه قبل که شب اربعین بود مامان جون طبق معمول هر سال دیگ شله زردشون به پا بود . با خواست مامان جون من ظهر نیومدم دنبال شما و از سر کار مستقیم رفتم خونه و نهار خوردیم و سریع نماز خوندم و دوش گرفتم و راه افتادم اومدم خونه مامان جون . تا رسیدم تو پریدی تو بغلم و اصلا پایین نمیومدی . پرسیدم اذیت نکردی پسر نازم ؟؟؟؟ مامان جون گفتن نه بچم اصلا اذیت نکرده ولی دیگه نمیگم ظهرا دنبالش نیا آخه ساعت که از 2 میگذره اینقد چشم به راهه که آدم...
7 دی 1392

بلندترین شب سال ....

نازنین پسر من امسال دومین یلدایی که تو میون مایی و روشنی بخش زندگیمون ....   سال گذشته خیلی کوچولو بودی و شب یلدا خونه دایی حبیب بودیم و چون همه خونه مادر جون اینا بودن مام بعد شام از خونه دایی حبیب رفتیم خونه مادر جون و همه عمه جونا و دختر عمه ها و عمو جون سعید اینا همه اونجا بودن .... ولی امسال چون شب یلدا شب اربعینه واسه همین شب جمعه یعنی پریشب دایی احسان گفت بیاین همه با هم بریم باغ دایی جون مسعود و یه شب نشینیه طولانی داشته باشیم ولی متاسفانه بابا حمید شعبه بودن و با اینکه تو مشهد بودن ولی نتونستن با ما بیان . ولی من و شما با بابا جون اینا و خاله جون عادلشون رفتیم .... غیر ما خاله سعیده و سمیرا و عم...
30 آذر 1392

ارمیا هدیه میشود ....

آقا پسر گل ما این رو زا خیلی شر و شلوغ شدی و اصلا یه لحظه هم راضی نیستی که بشینی یه سره در حال راه رفتن و دویدن و شلوغکاری و کنجکاوی هستی . هر چی دم دستت باشه که جدید باشه یه راهی  پیدا میکنی تا باش بازی کنی   .... به اینصورت ....         مامان جــــونم حواسمو پرت نکــنـیـن دارم پیــام بازرگانی میبینم ......     تا تموم شه بزارین فک کــنم با ایــنــی کــه پیدا کردم!!!!! چه بازی بکنم ؟؟؟                   مامان منو ببینین !!!!!  ...
28 آذر 1392

15 ماهگی ....

پسر نازم . عشقم . نفسم . عمرم . جونم . قلبم . دلبرم . فرشته کوچولوم  15 ماهه شد.....                   نازنین دردونه مامان اینقد پیشرفتت زیاده تو همه کارا که خیلیاش از قلم میفته ولی یه سری از شیرین کاریات که یادمه واست ثبت میکنم تا خاطره بمونه ....   1 - وقتی صدات میزنیم و میپرسیم ارمیا کجایی مامان ؟؟؟ میگی ایجا (یعنی اینجام) 2- تا ازت میپرسیم فلانی رو چند تا دوست داری میگی د تا (یعنی ده تا) 3- یه چیزی که میخوای بخوری حتما به همه تعارف میکنی و بعد میخوری 4- وقتی میخوای بری داخل اطاقی اول در م...
26 آذر 1392

دوستت دارم ....

  فرشته  كوچك رويايي من ،       دنيا اگر خودش را تباه کند نميتواند به عشق من به تو شك كند تمام بودنت را حس مي كنم ... حاجتي به استخاره نيست  عشق ما ... عشق من به تو عشق تو به من يك پديده است ... يك حقيقت بي نياز از استخاره وگمان صداي قلب تو ... صداي زندگيست  عزیزکم    زندگي را دوست داشته باش زندگي را زندگي كن  حتی وقتي بزرگ شدي  كودكانه زندگي كن جانكم مادرانه ترين لحظه هاي امروزم  همين لحظه است...همين لح...
25 آذر 1392