ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

آنفلوآنزا و دندون یازدهم ....

1392/10/7 12:37
نویسنده : الهام
256 بازدید
اشتراک گذاری

نازدونه مامان چند روزیه که به وبت سر نزده بودم و چیزی ننوشتم آخه از شب اربعین که خودم مریض شدم و بعدش شما و بعدم بابا جون حمیدو متاسفانه اینقد درگیر بودم که نشد بیام تو نت ....

ماجرا ازین قرار بود که روز یه شنبه قبل که شب اربعین بود مامان جون طبق معمول هر سال دیگ شله زردشون به پا بود . با خواست مامان جون من ظهر نیومدم دنبال شما و از سر کار مستقیم رفتم خونه و نهار خوردیم و سریع نماز خوندم و دوش گرفتم و راه افتادم اومدم خونه مامان جون . تا رسیدم تو پریدی تو بغلم و اصلا پایین نمیومدی . پرسیدم اذیت نکردی پسر نازم ؟؟؟؟

مامان جون گفتن نه بچم اصلا اذیت نکرده ولی دیگه نمیگم ظهرا دنبالش نیا آخه ساعت که از 2 میگذره اینقد چشم به راهه که آدم دلش کباب میشه واسش ....

بعد که مامان اجاقو روشن کردن یه نیم ساعت بعدش من حالم خیلی بد شد همش آبریزش بینی داشتم و خیلی سردم شد واسه همین عمو حسین که اومدن خواستم من و شما رو برسونن خونه . وقتی رفتیم خونه سعی کردم خودمو نندازم تا مریضیم طولانی نشه . تا روز بعد که اربعین بود و تعطیل خودمو کشوندم ولی ساعت 2:30 روز دوشنبه از درد استخون داشتم گریه میکردم که شما فسقلی کوچولو متوجه شدی و به بابا گفتی بابا ..... (دست بابا رو گرفتی و متوجه من کردیش)

بابا گفتن پاشو بریم دکتر که تو همین موقه خاله جون المیرا ز زدن و اومدن شما رو با خودشون بردن خونه مادر جون و من و بابا رفتیم دکتر و آمپول و ....

بعد آمپول زدن یه خورده بهتر شدم و متاسفانه ازون شب تو تب کردی گل نازم. صبح 3 شنبه من نرفتم سر کار و با بابا حمید شما رو بردیم دکتر و بعدم رفتیم خونه مامان جون واسه استراحت ....

تا شب اونجا بودیم و 4 شنبه مامان جون غذا پختن و اومدن خونه ما تا مراقب شما باشن و من یه تک پا اومدم دفتر و کارامو انجام دادم و برگشتم و دوباره روز 5 شنبه خونه موندم و پرستار شما شدم تا عصر و چون خیلی وقت بود خونه مادرجون نرفته بودیم و دلمون تنگ شده بود و بابا حمیدم فروشگاه رضا شهر بودن من و شمام با آژانس رفتیم خونه مادرجون . عمه جون نعیمه و عسل جون و فرزانه جونم اونجا بودن و به تو هم خیلی خوش گذشت چون تا شب همه اومدن یکی یکی و تو که از شلوغی خیلی رضایت داری همیشه .حسابی آتیش سوزوندی و بازی کردی و بعد شام که داشتیم میومدیم خونه شما از خستگی نای حرف زدن نداشتی و تا نشستیم تو ماشین خوابیدی و تا ساعت 8 صبح بیدار نشدی عشق من .

خدا روشکر الان خیلی بهتر شدی ولی یه چیز جدید اینکه تو این روزای مریضی داری دندون یازدهمت(11) رو هم در میاری که کرسیه و سمت راست بالاست و خیلی داره اذیتت میکنه عزیزدلم...

خدایا چی میشد دندون در آوردن بچه ها با اینقد عذاب و درد همه نبود تعجب

دبروز که جمعه بود بابا حمید شعبه بودن و من و شما تا شب خونه مامان جون بودیم شب قبل اومدن بابا رفتیم خونمون و وقتی بابا از راه اومدن اینقد سرشون درد میکرد که حتی نور چششو اذیت میکرد واسه همین به پیشنهاد من رفتن تو اطاق تاریک خوابیدن و ازونجایی که تو این چند روز که شما مریض بودی من و بابا شبا پاشویت میکردیم و بابا پاهات و بدنتو میمالیدن تو هم دیشب رفتی تو اطاق رو تخت و یه کم بابا بابا کردی و بوسیدیش و بعد سریع از تخت اومدی پایین و شروع کردی به ماساژ پای بابا و با تمام قدرتت پای بابا رو ماساژ دادی تا بهتر شه .

الهی قربون تو بشم که اینقد مهربونی عزیز دلم ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

سعیده مامان محمدطاها
8 دی 92 14:06
دندون یازدهمت مبارک گل پسر.
الهام
پاسخ
سعیده مامان محمدطاها
8 دی 92 14:07
راستی الهام جان منم بعضی وقتها که قالب وبت رو عوض میکنی نمیتونم بیام تو وبت و پیغام خطا میده.
الهام
پاسخ
مامان بردیا(a)
8 دی 92 22:25
وای خیلی بده خداروشکر که ارمیا جون خوب شده بردیا هم تازه خوب شده حالا من گرفتم
الهام
پاسخ
وای خدا سریع برو دکتر عالمه جون