ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

14 ماهگی ....

عروسکم امروز 14 ماهت تموم شد و وارد 15 ماه شدی .... هر روز از روز قبل شیرینتر و خواستنی تر نه فقط به چشم من بلکه به چشم هر کی که میبینت .... خاله جون الناز دیروز میگفت از یه ماه پیش تا الان که ندیدمش خیلی فرق کرده و خیلی شر و نمک شده ... راست میگه ما هرروز شاهد تغییراتت هستیم عزیزتر از جون ...   14 ماهگیت مبارک دردونه من     هر کار جدید و حرف جدیدی که انجام میدی یا میزنی چون هر روز تقریبا پست میزارم .همه رو همون جا مینویسم تا فراموش نکنم .   دایره لغات ..... دد ----- ددر در در ---- وقتی داری در میزنی تا وارد جایی بشی اده ----- بده ...
26 آبان 1392

دومین عاشورا ...

قند عسلم ....  چند روز گذشته بعلت دوران عزاداری امام حسین و حضرت اباالفضل (ایام تاسوعا و عاشورا) تعطیل بود و درگیر مراسم نذری پختن و عزاداری بودیم .... روز چهارشنبه که تاسوعا بود خاله جون الناز و عمو میثمم صبح زود رسیده بودن مشهد و ساعت 8:30 به من اس داده بودن که ارمیا بیداره تا بیایم دنبالش و بریم خونه مامان جون . ساعت 10 اومدن و رفتیم خونه مامان جون واسه پختن شله زرد نذریه خاله جون عادله . بعد پختن شله زرد هممون رفتیم خونه خاله طاهره چون احسان جون امسال یه خیمه زده بودن واسه چای و با کمک مالیه مردم و نذوراتشون یه دیگ حلیم واسه بهزیستی روز عاشورا قرار بود بپزن واسه همین مام شب عاشورا که داشتن دیگ میزدن رفتیم کمک. ...
25 آبان 1392

اگر تو نبودی ....

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری حتی اگر لبریز شکوفه باشد دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. اگر تو نبودی، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد. اگر تو نبودی، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند و ما بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در لغت نامه ها می شد پیدا کنی. تو ،...
21 آبان 1392

چند تا عکس ....

آقای ناناز و تنوع طلب مامانی ..... باز دیروز عصر با هم خونه بودیم و باز شرارتای شما و البته بازی با چیزایی که هیچ ربطی به اسباب بازیات نداره . نمیدونم بقول بابا حمید با داشتن اینهمه لوگو و اسباب بازی چه لذتی از بازی با وسایل خونه و حتی گاهی آت و آشغالایی مثه کارتن وسایل و ... میبری !!!!!   چند روز پیش که داشتم واسه شازده آبمیوه میگرفتم متاسفانه آبمیوه گیریمون خراب شد و بابا حمید بازش کردن ولی چون درست کردنش طول میکشید بابا شبش یه آبمیوه گیریه جدید خریدن تا یه موقه شما مجبور نباشی آبمیوه غیر طبیعی بخوری (آخه تو عاشق میوه و آبمیوه ای عزیزکم) این شد که شما یه وسیله جدید واسه بازی پیدا کردی ....   ...
20 آبان 1392

گشت 5 شنبه عصر....

نازنین پسر .... بابا حمید از روز دوشنبه رفته بودن فیض آباد واسه شعبه اونجا .... و چند روزی من و شما خونه مامان جون بودیم . واسه اینکه دوری بابا رو احساسا نکنی و بهونه گیری نکنی همش سعی کردم بگردونمت ولی روز 4 شنبه از خونه بیرون نرفتیم و روز 5 شنبه که از سر کار اومدم مامان جون گفتن ارمیا ار صب همش داره بهونه گیری میکنه و خاله جون المیرا میگفتن گاهی میره یه گوشه وامیسته و شروع میکنه به غر زدن و الکی گریه کردن . قرار بود بابا حمید عصر بیان ولی کارشون گره خورده بود و تازه قرار شد ساعت 11 شب راه بیفتن سمت مشهد.  من و مامان جون و خاله جون المیرا عصر آقا پسر خشگلمونو برداشتیم بردیم الماس شرق . ازونجا یه چیزی واسه...
18 آبان 1392

زیارت امام رضا 2

عزیز دردونه مامان .... دیروز اولین روز محرم بود و من و شما با مامان جون و خاله جون عادله و المیرا رفتیم حرم واسه زیارت .... این دومین باری بود که با خودم میبردمت حرم و خیلی جالبه که وقتی وارد حرم میشی خیلی ذوق میکنی ازون شلوغی و هیاهو وروشن بودن و چراغا .... وقتی من داشتم زیارت نامه میخوندم خاله جون المیرا شما رو برد که یه گشتی تو حرم بزنین . سمت ضریح رفته بودین و جلو روت یه پرده (فرش) بوده که میخواستی بری ببینی پشت اون پرده چه خبره ؟؟؟ واسه همین خاله جون پرده رو زده بالا تا اونورش پیدا شه وقتی شلوغیه اونطرفه پرده رو دیدی المیرا میگه یه ذوقی زدی با صدا و گفتی هههههههه و خندیدی ... یکی دو بارم خاله جون ع...
15 آبان 1392

مهمون ....

قشنگ مامان .... روز 5 شنبه ظهر دوست من زهرا جون قرار بود واسه نهار مهمون ما باشه . مدتها بود همو ندیده بودیم و ضمنا شما عروسک منو اصلا ندیده بود . وقتی اومد و من درو باز کردم شما تو بغلم بودی . زهرا جون با هیجان بغلت کرد و یه عالمه بوسیدت و ازونجایی که تو گل پسر مامان با هیچ کسی غریبی نمیکنی خیلی با شخصیت رفتار کردی ولی یه کم خجالت کشیدی ناز من . زهرا جون تا شب اونجا بود و شما از همون لحظات اول باش دوست شدی و حسابی باهاش بازی کردی و صمیمی شدی . اونقد که هر از گاهی صورتتو میبردی تو صورتش و میگفتی د.... اونم حسابی میچلوندت و میبوسیدت عزیزدلم. بعدم با دوربینش یه عالمه ازت عکس گرفت و تا دوربینشو زمین گذاشت ش...
11 آبان 1392

فیلم زایمان ....

عروسک یکدونه مامان .... دیروز خاله جون اعظم بالاخره فیلمتو آماده کردن و آوردن خونه مامان جون . میدونی منظورم چه فیلمیه ؟؟؟؟ روزی که داشتی به دنیا میومدی و خدا یه فرشته نازو به ما هدیه میداد بابا حمید خواستن تا فیلمبردار بیمارستان از بدنیا اومدن شما فیلم بگیره تا وقتی بزرگ شدی ببینی چجوری بدنیا اومدی و سر من چی اومده واسه زمینی شدن تو فرشته آسمونی .... بعد از 2 ماه از دنیا اومدنت یعنی 26 آذر از بیمارستان ز زدن که فیلم عروسکتون آماده است .بابا جون رفتن فیلمو گرفتن و وقتی دیدیم وای .....!!!!! خیلی وحشتناک بود!!!!! بعد این فیلمو با یه عالمه از عکس و فیلمایی که تا تولد یک سالگی از ت گرفته بودیم خاله جون المیر...
8 آبان 1392

زرنگ ....

تنها دلیل زندگیم ..... هر روز داری تغییر میکنی و یه عالمه کار جدید یاد میگیری . شیطنت و دلبریاتم بیشتر و بیشتر میشه البته اگه این دندونا و اذیتاش بزارن . تو خیلی پسر صبور و کم دردسر و آرومی هستی . الهی فدات شم مامان جون .نمیدونی چقد دوست دارم   تازگیا یاد گرفتی تا یه کاریو میگن نکن و شما دوست داری انجامش بدی محکم و با قاطعیت میگی نه (یعنی انجام میدم ) وقتی میخوایم بریم حمام تا شما رو بشورم و عوضت کنم اگه فراموش کنم در بزنم بهم نگاه میکنی و نیشخند میزنی و میگی در در یعنی در نزدی . بعدم دستای نازتو با فیگور خشگل خودت میبری سمت درب و در میزنی عشق من . ضمنا دست به قهرتم خیلی خوبه تا چیزی بر وفق مرادت نباشه سرت...
6 آبان 1392