ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

یه تکه از وجودم ....

    به نام من ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی... ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد چه کردی با سراب من که قطره قطره اب شد... به ماه بو سه میزنم به کوه تکیه میکنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه میکنم...       (( زیباترین هدیه خدا دوست دارم ))       ...
9 مهر 1392

عزیزتر از خودم ....

تنها دلیل زندگی .... دیروز صبح بابا حمید من و شما رو آورد خونه مامان جون اینا و من رفتم سر کار و بابا حمیدم رفتن بجنورد   واسه سفر کاری ولی ازونجایی که از شما گل پسر دل نمیکند گفت میخواین بیاین با هم بریم و دو سه روزه برگردیم . !!! ولی نمیشد چون من اصلا آمادگیشو نداشتم تازه مرخصی هم نگرفته بودم .... ظهر از دفتر برگشتم خونه و بعد نهار یه استراحت کوچولو کردیم و قرار بود من عصر برم بازار واسه خودم یه کوچولو خرید مانتو و اینا بکنم . به همین نیت با خاله جونات رفتیم خرید.... قبل اینکه واسه خودم خرید کنم تصمیم داشتم یه بلوز واسه شما بخرم برای روز 5 شنبه که نامزدیه بهاره جونه . رفتن داخل مغازه لباس فروشی همانا و یه عالمه لباس واسه ...
9 مهر 1392

شکار لحظه ها .....

ارمیا طلا          ازونجایی که دلم نمیخواد هیچکدوم از کارا و شرارتات از قلم بیفته و میخوام همه چیو پبت کنم تا ببینی چه نازنین شری بودی مدام دوربین به دستیم خونوادگی و تک تک لحظه های زندگیتو ثبت میکنیم و اینقد تعداد عکسا و فیلمات زیاده که به فکر خریدن یه هارد اکسترنال 3T افتادم عزیزم . چون هارد نوت بوک خودم و بابا جمید و خاله المیرا و عمو حسین و تبلت خاله جون النازم دیگه داره پر میشه در صورتیکه تو هنوز تازه 1 سال و 11 روزته  اینم قسمتی از شکار لحظه های ارمیا به روایت دوربین ....   آقا ارمیا در حال زور آزمایی با رخت آویز .... منو ب...
8 مهر 1392

گلبهار....

عزیزتر از جونم روز 5 شنبه ظهر از خونه مامان جون که برت داشتم رفتیم خونه و تا بابا حمید اومدن و نهار خوردیم شد ساعت 3:45 و بعد نهار با یه عالمه قصه که واست گفتن راجع به مینا و محمد (ساخته ذهنم) بالاخرا ساعت 4:15 خوابیدی و من گذاشتمت رو تشک و خودم کنارت خوابیدم و ساعت 5 بیدارش دم و کارامو انجام دادم و بابا حمید و شمام بیدار شدین و ساعت 8 رفتیم خونه مادر جون . وقتی اونجا رسیدیم خاله نیر و مهناز جون و فاطمه جونم اونجا بودن و شما اولش شروع کردی به قرتی بازی تو بغل سپیده جون با عمه جون فاطمه ولی تا مهناز جون قربون و صدقت رفت خجالت کشیدی و ساکت شدی . بعد که اونا رفتن مثه همیشه شروع کردی به شرارت تا عمه جون راضی و مهلا و مهسا جون اومدن . وقتی...
6 مهر 1392

21 شهریور ....

عزیزتر از جونم خاله جون الناز و عمو میثم خیلی غیر منتظره اومدن مشهد و آخر هفته همه با هم قرار گذاشتیم بریم باغ دایی جون مسعود با دایی احسان و خاله سعیده و سمیرا .... خیلی خوش گذشت .... اینم عکسای یادگاری 5 شنبه و جمعه 21و22 شهریور تو باغ و ویلای دایی جون مسعود ....   ارمیا و ابوالفضل و امیررضا در حال کنجکاوی ..... اینم قیافه سه تاییشون بعد از اعتراض مامانا....     تاسو بده میخوام با بابا جونم تخته نرد بازی کنم .... بزارین تمرکز کنم چون باید ببرمتون بابا جون .... اینم جفت شش ... دیدین گفتم حریف من نیستین .... ارمیای برن...
4 مهر 1392

خواستگاری ....

پسر گل مامان دیشب مراسم خواستگاری عمه جون فاطمه بود و بابا حمید قرار بود برن خونه مادرجون و من و شمام رفتیم خونه عمه جون راضی تا مهمونا از خونه مادر جون برن و ما بریم اونجا. ساعت حدود 7:45 با عسل جون و سپیده جون و عمه جون نعیمه رفتیم خونه مهلا جون و مهسا جون. تو اونجا یه عالمه آتیش سوزوندی و با بچه ها بازی کردی و رقصیدی و یه عالمه چیزی خوردی.... سپیده جون داشت هندونه قاچ میکرد و منم داشتم به شما سیب زمینی سرخ کرده میدادم تا چشت به هندونه افتاد با سر و صدا رفتی تو آشپزخونه سمت سپیده .... و تا هندونه نخوردی آروم نشدی .... یه عالمه اونجا راه رفتی و باعث ذوق عمه جون نعیمه و بقیه شدی .... وقتی مهمونا رفتن ما همه اومدیم خو...
3 مهر 1392

از قلم افتاده ....

آقا پسر گلم تو چند تا پست قبلتر راجع به آخرین کارا و بازیایی که انجام میدی نوشته بودم . ولی یه چیزایی از قلم افتاده بود که تو این چند روز وقتی انجامشون میدادی یادم میومد واسه همین نوشتم تا چیزی از قلم نیفته و وقتی بزرگ میشی بدونی تو فسقلی یه ساله چه کارایی بلدی !!!!       تا بهت میگیم کیو کن . انگشت اشارتو میگیری سمت طرف مقابلت و با یه صدای خشگل میگی کوه و وقتی ما شما رو کیو میکنیم خودتو میندازی رو زمین و میگی آآآآآآآآآه ه ه ه ....    کلاغ پر میکنی و وقتی میگیم کلاغ بجای اینکه بگی پر فقط با آهنگ صدای پر در میاری آآآآآ  .... از دیروز وقتی میگم ب بیی میگه میگی ب ب گاهی او...
28 شهريور 1392

مهمونی تولد ....

وای عزیز دل من امسال واسه اولین بار یه کوچولو داشتیم تو خونمون که واسش تولد بگیریم با حال و هوای بچگی و یه عالمه وجد و سرور . شیرین عسل مامان روز یه شنبه مامان جون و مادر جون هر دو ز زدن که دوشنبه شب واسه تولد یکی یه دونه ما میان خونمون. من و بابا حمیدم تصمیم گرفتیم که همه رو واسه شام دعوت کنیم واسه همین به عمه جونات و خاله جونات و عمو جونت هم ز زدیم واسه دعوت گرفتن شام . بعد حدود ساعت 9 با شما و بابا حمید رفتیمواسه سفارش کیک و غذا و خرید وسایل سالادای سرد و دسر و سوپ و ..... ساعت حدود 10:30 برگشتیم خونه . دیروز حدود یکی دوساعت اومدم دفتر کارامو ردیف کردم و برگشتم خونه و خاله جونات و مامان جون هم با عمو میثم اومدن...
27 شهريور 1392

واکسن یک سالگی ....

الهی فدات بشم پسر قشنگم امروز واسه واکسن یک سالگیت بردمت بهداشت با باباجون حمید . قد و وزن و دور سرت چک شد و خانمه گفتن که همه چی خوبه ولی باید بیشتر وزن بگیری ... منم بهشون گفتم آخه واسش چیکار کنم با اینکه خیلی به خوراکش میرسیم ولی این فسقلی مثه اینکه فیزیک بدنش اینجوریه .... بعد رفتیم واسه زدن واکسن . واکسنو به دست راستت زدن و تا خانومه اومد سمتت من شروع کردم به خوندن آیت الکرسی که درد نکشی و خدا رو شکر زود تموم شد و به جیغ و گریه شما نرسید عزیزم . البته دیگه واسه خودت آقایی شده گل نازم و کمتر گریه میکنی فرشته کوچولو..... بعدشم گذاشتمت خونه مامان جون و اومدم دفتر.   ((عــاشـقـتــــــــم))   ...
27 شهريور 1392