عزیزتر از خودم ....
تنها دلیل زندگی ....
دیروز صبح بابا حمید من و شما رو آورد خونه مامان جون اینا و من رفتم سر کار و بابا حمیدم رفتن بجنورد
واسه سفر کاری ولی ازونجایی که از شما گل پسر دل نمیکند گفت میخواین بیاین با هم بریم و دو سه روزه برگردیم . !!! ولی نمیشد چون من اصلا آمادگیشو نداشتم تازه مرخصی هم نگرفته بودم ....
ظهر از دفتر برگشتم خونه و بعد نهار یه استراحت کوچولو کردیم و قرار بود من عصر برم بازار واسه خودم یه کوچولو خرید مانتو و اینا بکنم . به همین نیت با خاله جونات رفتیم خرید....
قبل اینکه واسه خودم خرید کنم تصمیم داشتم یه بلوز واسه شما بخرم برای روز 5 شنبه که نامزدیه بهاره جونه
. رفتن داخل مغازه لباس فروشی همانا و یه عالمه لباس واسه شما خریدن همانا....
بعدشم پولامون تموم شد و از خرید واسه خودم منصرف شدم و برگشتیم خونه .
ولی به قول خاله جونات از وقتی شما دنیا اومدی من دیگه اصلا به فکر خودم نیستم . قبل از داشتن تو من هر هفته میرفتم واسه خودم خرید چون عاشق خریدن کفش و کیف و لباس و اینام .. ولی با بودت شما ترجیح میدم اول واسه تو بخرم بعد واسه خودم و بابا البته اگه دیگه پولی بمونه آقا خوش تیپه مامان.
بعد خرید اومدیم خونه و تو دلتنگیه بابا حمیدو میکردی و یه سره غر میزدی و غذام اصلا نخوردی .
طفلی مامان جون واست سیب زمینی سرخ کردن . خاله جون الناز واست سوپ آوردن ولی از هر دری وارد شدیم شما هیچی نخوردی و یه سره غر میزدی. تا بابا جون اومدن و بردنت بیرون یکمی گشتی و اومدی خونه با ناراحتی بعدشم خاله جون الناز و المیرا تو رو سوار کامیونت کردن و یه کم چرخوندنت



و هر جور بود سرتو گرم کردیم

تا وقت خوابت و بعد از رختخواب بازی فراوون و موجبات خنده بقیه شدن

بالاخره خوابیدی عزیزتر از جونم .....
((بهونه قشنگ من برای زندگی بعد خدا می پرستمت ))


عزیزتر از خودم ....
