گلبهار....
عزیزتر از جونم
روز 5 شنبه ظهر از خونه مامان جون که برت داشتم رفتیم خونه و تا بابا حمید اومدن و نهار خوردیم شد ساعت 3:45 و بعد نهار با یه عالمه قصه که واست گفتن راجع به مینا و محمد (ساخته ذهنم) بالاخرا ساعت 4:15 خوابیدی و من گذاشتمت رو تشک و خودم کنارت خوابیدم و ساعت 5 بیدارش دم و کارامو انجام دادم و بابا حمید و شمام بیدار شدین و ساعت 8 رفتیم خونه مادر جون .
وقتی اونجا رسیدیم خاله نیر و مهناز جون و فاطمه جونم اونجا بودن و شما اولش شروع کردی به قرتی بازی تو بغل سپیده جون با عمه جون فاطمه ولی تا مهناز جون قربون و صدقت رفت خجالت کشیدی و ساکت شدی . بعد که اونا رفتن مثه همیشه شروع کردی به شرارت تا عمه جون راضی و مهلا و مهسا جون اومدن .
وقتی دیدیشون خیلی ذوق زدی و به کنجکاویات ادامه دادی .![]()
![]()
بعد یه سرفه کوچولو کردی و عمه جون راضی گفتن آخ و تو همچنان ادامه دادی . اونام گذاشتنت رو میز و هر سرفه الکی که میکردی 10نفر همزمان میگفت آآآآآآ تو هم اینقد اینکارو کردی که دیگه کم آوردی و هری زدی زیر خنده
بعد دیگه یکی یکی چلوندنت
و حسابی بوسیدنت پسر ناز و دلقک مامان.....
بعد سر خوردن یه پرتقال تا پوست کندم نمیدونی چیکار کردی
تا بتونی بخوریش . اونقد که همه بهت خندیدن و وقتی پوست گرفتنم تموم شد تو از خنده بقیه از کار خودت خجالت
کشیدی و نخوردی شکموی مامان....
دیروز صبح که جمعه بود با مادر جون و پدر جون رفتیم گلبهار خونه امیر حسین و مارال جون. من تا حالا گلبهار نرفته بودم . شهرک جالبی بود و هوای عالی داشت .
قبل رفتن ما چون صب زود بیدار شده بودی خوابت میومد تا پدر جون اینا اومدن من با قصه خوابوندمت

و وقتی راه افتادیم بازم بیدار نشدی و تمام راهو خواب بودی .
تا اونجا رسیدیم بیدار شدی و وقتی چشت به امیر حسین جون که 1 ماه و نیم از خودت بزرگتره افتاد شروع کردی باهاش به بازی و شیطنت .
دو تایی یه عالمه آتیش سوزوندین.

طفلکی مارال جون همش شما رو میبرد تو اطاقش تا ما رو اذیت نکنین . وقتی میومدین بیرون مدام موهای مارل جونو میکشیدی که منو ببر تو اطاق سوار دوچرخه شم

اون طفلکی هم همش با تو بود . گاهی اینقد اذیتش میکردی که به قول خودش زندونیت میکرد تو رورویک امیر حسین .
بعضی وقتام مارال تو گوشت
یه چیزی میگفت و تو یه خنده مسخره میکردی ....![]()
تا ساعت 4:30 اونجا بودیم و حسابی خوش گذشت و تا نشستیم تو ماشین که برگردیم خونه تو از خستگی بیهوش شدی و باز تمام راهو خواب بودی.
وقتی هم رسیدیم خونه و گذاشتمت روتخت همچنان خوابیدی تا ساعت 6 عصر.

از وقتی بیدار شدی اولش یه کم بد قلقی کردی چون دور و برت خلوت بود و 3 تایی تنها بودیم خونه . بعد باباجون حمید سرتو با بازی با موتور خواست گرم کنه اولش بی تفاوت بودی و نرفتی سمتش واسه همین بابا عروسکو گذاشت رو موتور آهنگشو روشن کرد و رقصوندش تو هم از حسادت دویدی عروسکو از موتور پرت کردی پایین و خودت نشستی مثه همیشه به بزن و برقص و بعد چند لحظه پیاده شدی و اومدی عروسکو یه دل سیر کتک زدی و به ما نگاه میکردی و میخندیدی....![]()
چون از روز 5 شنبه نرفته بودی خونه مامان جون اونا که حسابی دلتنگت شده بودن با بابا جون و خاله جون الناز و المیرا اومدن دیدن تو .
اولش قهر بودی و نگاشون نکردی بعد شروع کردی به خود شیرینی . هر چی خاله جون المیرا گفتن ارمیا بیا بوس بده نمیرفتی واسه همین عروسکتو برداشت بغلش و باهاش بازی کرد تو هم که روبروش نشسته بودی میخندیدی و با انگشت اشاره بهش
میگفتی no no ....
دیگه خاله طاقت نیاورد و عروسکو پرت کرد و اومد تورو بغل کرد و حسابی بوسیدت بعدم شما رو برداشتن بردن خونشون و من و بابا ساعت 9:45 اومدیم دنبالت و برگشتیم خونمون.
تا رسیدیم خونه تو از خستگی دوباره بیهوش شدی تا صبح .
منم با خیال راحت به کارام رسیدم و یه کمی هم به بابا حمید تو کارای حسابدلریش کمکش کردم. بعدم خوابیدم و بابا حمید از فرصت استفاده کردن چون تو خواب بودی و فک کنم تا صب پای سیستم حسابداریشون بودن....
اینم چند تا عکس یادگاری از شرارتای دیروز

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

(( بزرگترین دلیل زندگی دوست داریم ))


گلبهار....
