ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

گلبهار....

1392/7/6 11:56
نویسنده : الهام
310 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزتر از جونم روز 5 شنبه ظهر از خونه مامان جون که برت داشتم رفتیم خونه و تا بابا حمید اومدن و نهار خوردیم شد ساعت 3:45 و بعد نهار با یه عالمه قصه که واست گفتن راجع به مینا و محمد (ساخته ذهنم) بالاخرا ساعت 4:15 خوابیدی و من گذاشتمت رو تشک و خودم کنارت خوابیدم و ساعت 5 بیدارش دم و کارامو انجام دادم و بابا حمید و شمام بیدار شدین و ساعت 8 رفتیم خونه مادر جون .

وقتی اونجا رسیدیم خاله نیر و مهناز جون و فاطمه جونم اونجا بودن و شما اولش شروع کردی به قرتی بازی تو بغل سپیده جون با عمه جون فاطمه ولی تا مهناز جون قربون و صدقت رفت خجالت کشیدی و ساکت شدی . بعد که اونا رفتن مثه همیشه شروع کردی به شرارت تا عمه جون راضی و مهلا و مهسا جون اومدن .

وقتی دیدیشون خیلی ذوق زدی و به کنجکاویات ادامه دادی .

بعد یه سرفه کوچولو کردی و عمه جون راضی گفتن آخ و تو همچنان ادامه دادی . اونام گذاشتنت رو میز و هر سرفه الکی که میکردی 10نفر همزمان میگفت آآآآآآ تو هم اینقد اینکارو کردی که دیگه کم آوردی و هری زدی زیر خنده بعد دیگه یکی یکی چلوندنت و حسابی بوسیدنت پسر ناز و دلقک مامان.....

بعد سر خوردن یه پرتقال تا پوست کندم نمیدونی چیکار کردی تا بتونی بخوریش . اونقد که همه بهت خندیدن و وقتی پوست گرفتنم تموم شد تو از خنده بقیه از کار خودت خجالت کشیدی و نخوردی شکموی مامان....

دیروز صبح که جمعه بود با مادر جون و پدر جون رفتیم گلبهار خونه امیر حسین و مارال جون. من تا حالا گلبهار نرفته بودم . شهرک جالبی بود و هوای عالی داشت .

قبل رفتن ما چون صب زود بیدار شده بودی خوابت میومد تا پدر جون اینا اومدن من با قصه خوابوندمت

و وقتی راه افتادیم بازم بیدار نشدی و تمام راهو خواب بودی .

تا اونجا رسیدیم بیدار شدی و وقتی چشت به امیر حسین جون که 1 ماه و نیم از خودت بزرگتره افتاد شروع کردی باهاش به بازی و شیطنت .

دو تایی یه عالمه آتیش سوزوندین.

طفلکی مارال جون همش شما رو میبرد تو اطاقش تا ما رو اذیت نکنین . وقتی میومدین بیرون مدام موهای مارل جونو  میکشیدی که منو ببر تو اطاق سوار دوچرخه شم

اون طفلکی هم همش با تو بود . گاهی اینقد اذیتش میکردی که به قول خودش زندونیت میکرد تو رورویک امیر حسین .

بعضی وقتام مارال تو گوشت یه چیزی میگفت و تو یه خنده مسخره میکردی ....

تا ساعت 4:30 اونجا بودیم و حسابی خوش گذشت و تا نشستیم تو ماشین که برگردیم خونه تو از خستگی بیهوش شدی و باز تمام راهو خواب بودی.

وقتی هم رسیدیم خونه و گذاشتمت روتخت همچنان خوابیدی تا ساعت 6 عصر.

از وقتی بیدار شدی اولش یه کم بد قلقی کردی چون دور و برت خلوت بود و 3 تایی تنها بودیم خونه . بعد باباجون حمید سرتو با بازی با موتور خواست گرم کنه اولش بی تفاوت بودی و نرفتی سمتش واسه همین بابا عروسکو گذاشت رو موتور آهنگشو روشن کرد و رقصوندش تو هم از حسادت دویدی عروسکو از موتور پرت کردی پایین و خودت نشستی مثه همیشه به بزن و برقص و بعد چند لحظه پیاده شدی و اومدی عروسکو یه دل سیر کتک زدی و به ما نگاه میکردی و میخندیدی....

چون از روز 5 شنبه نرفته بودی خونه مامان جون اونا که حسابی دلتنگت شده بودن با بابا جون و خاله جون الناز و المیرا اومدن دیدن تو .

اولش قهر بودی و نگاشون نکردی بعد شروع کردی به خود شیرینی . هر چی خاله جون المیرا گفتن ارمیا بیا بوس بده نمیرفتی واسه همین عروسکتو برداشت بغلش و باهاش بازی کرد تو هم که روبروش نشسته بودی میخندیدی و با انگشت اشاره بهش میگفتی no  no ....

دیگه خاله طاقت نیاورد و عروسکو پرت کرد و اومد تورو بغل کرد و حسابی بوسیدت بعدم شما رو برداشتن بردن خونشون و من و بابا ساعت 9:45 اومدیم دنبالت و برگشتیم خونمون.

تا رسیدیم خونه تو از خستگی دوباره بیهوش شدی تا صبح .

منم با خیال راحت به کارام رسیدم و یه کمی هم به بابا حمید تو کارای حسابدلریش کمکش کردم. بعدم خوابیدم و بابا حمید از فرصت استفاده کردن چون تو خواب بودی و فک کنم تا صب پای سیستم حسابداریشون بودن....

 

اینم چند تا عکس یادگاری از شرارتای دیروز

 

 

 

 

(( بزرگترین دلیل زندگی دوست داریم ))
 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان یاسین
7 مهر 92 14:04
ای جونم چه خوشکل خوابیده