ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

خواستگاری ....

1392/7/3 13:06
نویسنده : الهام
236 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گل مامان دیشب مراسم خواستگاری

عمه جون فاطمه بود و بابا حمید قرار بود برن خونه مادرجون و من و شمام رفتیم خونه عمه جون راضی تا مهمونا از خونه مادر جون برن و ما بریم اونجا.

ساعت حدود 7:45 با عسل جون و سپیده جون و عمه جون نعیمه رفتیم خونه مهلا جون و مهسا جون.

تو اونجا یه عالمه آتیش سوزوندی و با بچه ها بازی کردی و رقصیدی و یه عالمه چیزی خوردی....

سپیده جون داشت هندونه قاچ میکرد و منم داشتم به شما سیب زمینی سرخ کرده میدادم تا چشت به هندونه افتاد با سر و صدا رفتی تو آشپزخونه سمت سپیده ....

و تا هندونه نخوردی آروم نشدی ....

یه عالمه اونجا راه رفتی و باعث ذوق عمه جون نعیمه و بقیه شدی ....

وقتی مهمونا رفتن ما همه اومدیم خونه مادر جون با یه عالمه هیجان و خوشحالی . همه نشستن به بحث و بررسی خونواده محترم آقا مهدی ....

شمام اول با بابا حمید شروع کردی به خوردن هلو و شیرینی و انگور و ....

بعدم یه کم رفتی بیرون و اومدی داخل و شروع کردی به راه رفتن و شرارت . بعد چون خیلی خسته بودی ما پا شدیم که بیایم خونمون و تا خواستیم خداحافظی کنیم تو خودت دستتو دراز کردی سمت تک تک آدما و دست دادی و مادرجونو بوسیدی و بای بای کردی و راه افتادیم سمت خونه ....

 

تا رسیدیم خونه خوابیدی تک گل زندگی....

(( گل بی خارم همیشه دوست دارم ))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)