خواستگاری ....
پسر گل
مامان دیشب مراسم خواستگاری
عمه جون فاطمه بود و بابا حمید قرار بود برن خونه مادرجون و من و شمام رفتیم خونه عمه جون راضی تا مهمونا از خونه مادر جون برن و ما بریم اونجا.
ساعت حدود 7:45 با عسل جون و سپیده جون و عمه جون نعیمه رفتیم خونه مهلا جون و مهسا جون.
تو اونجا یه عالمه آتیش سوزوندی و با بچه ها بازی کردی و رقصیدی
و یه عالمه چیزی خوردی....
سپیده جون داشت هندونه
قاچ میکرد و منم داشتم به شما سیب زمینی سرخ کرده میدادم تا چشت به هندونه افتاد با سر و صدا رفتی تو آشپزخونه سمت سپیده ....
و تا هندونه نخوردی آروم نشدی ....
یه عالمه اونجا راه رفتی و باعث ذوق عمه جون نعیمه و بقیه شدی ....
وقتی مهمونا رفتن ما همه اومدیم خونه مادر جون با یه عالمه هیجان و خوشحالی . همه نشستن به بحث و بررسی خونواده محترم آقا مهدی ....
شمام اول با بابا حمید شروع کردی به خوردن هلو و شیرینی
و انگور
و ....
بعدم یه کم رفتی بیرون و اومدی داخل و شروع کردی به راه رفتن
و شرارت . بعد چون خیلی خسته بودی ما پا شدیم که بیایم خونمون و تا خواستیم خداحافظی کنیم تو خودت دستتو دراز کردی سمت تک تک آدما و دست دادی
و مادرجونو بوسیدی
و بای بای کردی و راه افتادیم سمت خونه ....
تا رسیدیم خونه خوابیدی تک گل زندگی....
![]()
(( گل بی خارم همیشه دوست دارم ))


خواستگاری ....
