ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

مهمون ....

1392/8/11 12:29
نویسنده : الهام
231 بازدید
اشتراک گذاری

قشنگ مامان ....

روز 5 شنبه ظهر دوست من زهرا جون قرار بود واسه نهار مهمون ما باشه . مدتها بود همو ندیده بودیم و ضمنا شما عروسک منو اصلا ندیده بود . وقتی اومد و من درو باز کردم شما تو بغلم بودی . زهرا جون با هیجان بغلت کرد و یه عالمه بوسیدت و ازونجایی که تو گل پسر مامان با هیچ کسی غریبی نمیکنی خیلی با شخصیت رفتار کردی ولی یه کم خجالتخجالت کشیدی ناز من .

زهرا جون تا شب اونجا بود و شما از همون لحظات اول باش دوست شدی و حسابی باهاش بازی کردی و صمیمی شدی . اونقد که هر از گاهی صورتتو میبردی تو صورتش و میگفتی د....

اونم حسابی میچلوندتبغل و میبوسیدت ماچعزیزدلم.

بعدم با دوربینش یه عالمه ازت عکس گرفت و تا دوربینشو زمین گذاشت شما رفتی دست بابا رو گرفتی آوردیش سمت دوربین زهرا جون و با اشاره فهموندی که عکسامو به بابام نشون بدین ....

بعد رفتن زهرا جون چون بابا حمیدم رفته بودن بیرون پسر نازم چون دستمال سفره رو تونست پیدا کنه دوید واسه گردگیری و کمک به مامان (نمیدونم چرا تا این دستمالو میبینه یادش از گردگیریه تی وی میاد!!!!متفکر)

 

 

خدا نکنه تعجببیای تو آشپز خونه ... اولین کاری که میکی میری سمت کابینت خوراکیا و همش میگی به به و خودت کابینتو باز میکنیو بقیه ماجرا .....

 

 

بعدشم با همدیگه یه عالمه متکا بازی و توپ بازی کردیم اونقد که تو خسته شدی و توپتو فرستادی زیر میز و مثلا رفتی تا بیاریش بیرون ...

با روش جدید....

 

دیروز صب جمعه بود و تو درحال آتیش سوزوندن مثه همیشه . بعد از یه عالمه بازی حوصلت از تنهایی سر رفت و داشتی غر میزدی که صدای نوه همسایه رو از تو راه پله شنیدی . سریع ساکت شدی و به در نگاه کردی و سریع رفتی پشت در به صدا زدن و در زدن .

منم درو باز کردم و علیرضا جون که 4 سالشه و منم واسه اولین بار میدیدمش اومد خونمون تا با شما بازی کنه .رفتارت واسه من خیلی جالب بود. تا وارد خونه شد تو خیلی از دیدنش خوشحال شدی و خیلی گرم ازش استقبال کردی ولی ....

اونکه اومد تو یه صندلی همراش بود که تازه خریده بود و چون رنگش قرمز بود شما رفتی سمتش تا ببینیش و با صندلیه بازی کنی ولی اون صندلیشو کشید عقب و به شما ندادش . واسه همین اونم تا اومد سمت اسباب بازیای شما تو هم دویدی رفتی رو سبد اسبابات وایسادی و نگاش کردی با اخم . بعدو دویدی رفتی سوار موتورت شدی و تا علیرضا اومد سمتت یه لبخندی بهش زدی و ملودی موتورو روشن کردی و شروع کردی به رقصیدن با خودت و اصلا نمیذاشتی علیرضا به موتورت دست بزنه . بعد علیرضا کوچولو رفت سمت اطاق شما و تو هم سریع از موتور اومدی پایین و سایه به سایه دنبالش بودی تا دست از پا خطا نکنه و حسابی مراقب وسایلت بودی . بعدم که بابا حمید اومدن و خواستن با جفتتون توپ بازی کنن بلند داد میزدی نه نه ....

 

 


صبح یعنی مست صدای تو

ظهر یعنی انتظار تو

عصر یعنی دلتنگم برای تو

و تو یعنی تمام لحظه های من

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)