ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

داستان ارمیا و یخچال ....

1392/11/6 13:15
نویسنده : الهام
267 بازدید
اشتراک گذاری

آقا پسرم ....

قبلا گفته بودم که وقتی چش منو دور میبینی میری سراغ یخچال اطاق خواب و بازش میکنی و ....

ولی از وقتی یخچالو تقریبا خالی کردم و خوراکی خاصی توش نداره واسه جنابعالی جذابتی نداره که بازش کنی واسه همین یه راه جدید واسه استفاده ازش یاد گرفتی !!!!!

ظهر یا شب که میبرمت تو اطاق واسه خوابوندنت بعد اینکه یه کمی شیر میخوری شروع میکنی به صحبت کردن با من و ووقتی قربون و صدقت میرم یا اصطلاحا احمق میشم از رو تخت میری رو یخچال و بقیه ماجرا ....

 

شرح ماوقع :

مامان : ارمیا چراغو خاموش و روشن نکن

ارمیا : شکلک واسه احمق کردنه مامان

مامان: ارمیا مامانی الان بابا حمید میان ناراحت میشن رفتی رو یخچال!!!!

ارمیا : نه بابا که نیستن نیشخند هان عکسشونو میگین که رو دیواره خنده

وای آخ ترسیدم چشم

مامان : ارمیا بیا پایین

ارمیا : ای بابا !!! چقد میگین بیا پایین ؟؟؟

مامان : ارمیا به چی فک میکنی

ارمیا: هیچی بابا دارم فک میکنم چجوری بیام پایین

ارمیا : وای چقد ارتفاعش زیاده !!!!

ارمیا : یه دو د (یک دو سه ) مامان منو بگیر مژه

مامان : نپری ها ... نمیگیرمت منتظر... مگه نگفتم نری بالا مشغول تلفن

ارمیا : مامان جون خواهش میکنم از خود راضی

مامان : دلم سوخت واست فسقلی بغل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ساتیار
6 بهمن 92 16:28
آخیش.. از دست کارهای بامزه ی تو نازپسر.. خدا نگهت داره که اینقدر شیرینی..
الهام
پاسخ
وای خاله جون ممنونم
سعیده مامان محمد طاها
9 بهمن 92 19:09
ای پسر شیطونو بلا. اینقدر مامان رو اذیت نکن دیگه.