خونه مادر جون.....
عزیز دردونه مامان دیروز صبح که شنبه بود بابا حمید گفتن نمیرن سر کار و میخوان برن رضا شهر سمت خونه مادر جون و خواستن تو رو هم با خودشون ببرن . منم وسایلتو آماده کردم و با بابا رفتی خونه مادر جون و من رفتم سرکار. حدود ساعت 9:30 تو راه دفتر بودم که مامان جون هراسون ز زدن الی کجایی؟ چرا ارمیا رو نیاوردی ؟ منم بهشون گفتم امروز ارمیا رفته خونه اون یکی مادر جونش. تا ظهر سرم شلوغ بود و ز نزدم بهت البته طبق معمول هر روز. ساعت حدود 2 اومدم پیش شما و بابا حمید و دیدم شما بغل عمو جون محمد( یا بقول خودشون هم روزی) جلو در هستین و مثه اینکه قرار بود برین دنبال عسل جون و عمه جون نعیمه واسه نهار. وقتی رسیدم بغلت کردم و یه عالمه بوسی...




