ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

شرارتای مریضی ....

چند تا عکس از این ایام که مریض بودی واست میذارم پسرم تا ببینی با اینکه حال خوبی نداشتی ولی بازم از شرارتات دست بر نمیداشتی .....!!!!! بازی با تاب رو زمین ..... ببین چجوری نشستی رو موتور فسقلی!!!! تو این چند روز واسه خوردن شیر و آبمیوه از نی استفاده میکردی عشق من .... با اینکه خیلی مریض بودی ولی نمازتو میخوندی ....   ارمیا از تو جعبه شکلات درومده !!!!     انشالله دیگه هیچوقت مریض نشی کوچولوی ناز من ...
7 دی 1392

آنفلوآنزا و دندون یازدهم ....

نازدونه مامان چند روزیه که به وبت سر نزده بودم و چیزی ننوشتم آخه از شب اربعین که خودم مریض شدم و بعدش شما و بعدم بابا جون حمیدو متاسفانه اینقد درگیر بودم که نشد بیام تو نت .... ماجرا ازین قرار بود که روز یه شنبه قبل که شب اربعین بود مامان جون طبق معمول هر سال دیگ شله زردشون به پا بود . با خواست مامان جون من ظهر نیومدم دنبال شما و از سر کار مستقیم رفتم خونه و نهار خوردیم و سریع نماز خوندم و دوش گرفتم و راه افتادم اومدم خونه مامان جون . تا رسیدم تو پریدی تو بغلم و اصلا پایین نمیومدی . پرسیدم اذیت نکردی پسر نازم ؟؟؟؟ مامان جون گفتن نه بچم اصلا اذیت نکرده ولی دیگه نمیگم ظهرا دنبالش نیا آخه ساعت که از 2 میگذره اینقد چشم به راهه که آدم...
7 دی 1392

بلندترین شب سال ....

نازنین پسر من امسال دومین یلدایی که تو میون مایی و روشنی بخش زندگیمون ....   سال گذشته خیلی کوچولو بودی و شب یلدا خونه دایی حبیب بودیم و چون همه خونه مادر جون اینا بودن مام بعد شام از خونه دایی حبیب رفتیم خونه مادر جون و همه عمه جونا و دختر عمه ها و عمو جون سعید اینا همه اونجا بودن .... ولی امسال چون شب یلدا شب اربعینه واسه همین شب جمعه یعنی پریشب دایی احسان گفت بیاین همه با هم بریم باغ دایی جون مسعود و یه شب نشینیه طولانی داشته باشیم ولی متاسفانه بابا حمید شعبه بودن و با اینکه تو مشهد بودن ولی نتونستن با ما بیان . ولی من و شما با بابا جون اینا و خاله جون عادلشون رفتیم .... غیر ما خاله سعیده و سمیرا و عم...
30 آذر 1392

ارمیا هدیه میشود ....

آقا پسر گل ما این رو زا خیلی شر و شلوغ شدی و اصلا یه لحظه هم راضی نیستی که بشینی یه سره در حال راه رفتن و دویدن و شلوغکاری و کنجکاوی هستی . هر چی دم دستت باشه که جدید باشه یه راهی  پیدا میکنی تا باش بازی کنی   .... به اینصورت ....         مامان جــــونم حواسمو پرت نکــنـیـن دارم پیــام بازرگانی میبینم ......     تا تموم شه بزارین فک کــنم با ایــنــی کــه پیدا کردم!!!!! چه بازی بکنم ؟؟؟                   مامان منو ببینین !!!!!  ...
28 آذر 1392

15 ماهگی ....

پسر نازم . عشقم . نفسم . عمرم . جونم . قلبم . دلبرم . فرشته کوچولوم  15 ماهه شد.....                   نازنین دردونه مامان اینقد پیشرفتت زیاده تو همه کارا که خیلیاش از قلم میفته ولی یه سری از شیرین کاریات که یادمه واست ثبت میکنم تا خاطره بمونه ....   1 - وقتی صدات میزنیم و میپرسیم ارمیا کجایی مامان ؟؟؟ میگی ایجا (یعنی اینجام) 2- تا ازت میپرسیم فلانی رو چند تا دوست داری میگی د تا (یعنی ده تا) 3- یه چیزی که میخوای بخوری حتما به همه تعارف میکنی و بعد میخوری 4- وقتی میخوای بری داخل اطاقی اول در م...
26 آذر 1392

دوستت دارم ....

  فرشته  كوچك رويايي من ،       دنيا اگر خودش را تباه کند نميتواند به عشق من به تو شك كند تمام بودنت را حس مي كنم ... حاجتي به استخاره نيست  عشق ما ... عشق من به تو عشق تو به من يك پديده است ... يك حقيقت بي نياز از استخاره وگمان صداي قلب تو ... صداي زندگيست  عزیزکم    زندگي را دوست داشته باش زندگي را زندگي كن  حتی وقتي بزرگ شدي  كودكانه زندگي كن جانكم مادرانه ترين لحظه هاي امروزم  همين لحظه است...همين لح...
25 آذر 1392

مهمون نوازی ارمیا ....

عزیز دل مامان جمعه عصر یه مهمونیه عصرونه داشتیم خونه خودمون . دختر عمه های مامان جون با بچه هاشون و نوه هاشون اومدن خونه ما واسه خونه نویی .... من صبح جمعه شما رو بردم خونه مامان جون و با خاله جون المیرا واسه تمیز کاری اومدیم خونه خودمون . من شروع کردم به جارو و گردگیری و خاله جون المیرا واسه اطاق شما استیکر خریده بودن و رفتن واسه مرتب کردن اطاق گل پسر و چسبوندن استیکرا . ظهر رفتیم خونه مامان جون نهار خوردیمو اومدیم خونه ما و تو تا ازراه رسیدی و رفتی تو اطاقت خیلی خوشحال شدی و همه دیوارای اطاقتو نگاه کردی و به همه نشون دادی و خیلی خوشحال شده بودی .... عصر که مهمونا اومدن بچه ها همش دوست داشتن تو اطاق تو بازی کنن...
24 آذر 1392

خونه مادر جون.....

پسرک نازم دیروز عصر(چهارشنبه ) بابا جون حمید دفتر رضا شهر بودن و داشتن تابلو برق مونتاژ میکردن واسه همین منم شما رو برداشتم و رفتیم خونه مادر جون . وقتی رسیدیم مادر جون خونه تنها بودن و بعد چن دقیقه عمو جون سعید اومدن و با بابا حمید و پدر جون و مادر جون یه چای خوردیم و شما تا رسیدی شروع کردی به خوردن خرما و میوه و .... بعد بابا و عمو رفتن و شما یه عالمه با پدر جون بازی کردی مثه همیشه و حدود نیم ساعت بعد عمو سعید محیا جونو آوردن اونجا با عطی جون . تو تا محیا رو دیدی حسابی ذوق کردی و با یه پلاستیک که عمو سعید همونجا بادش کردن دو تایی شروع کردین به بازی به یه کم بد قلقیه محیا (آخه اون کوچولو با اومدن شما یه کمی حسادت م...
21 آذر 1392

شکلات صبونه ....

چند تا عکس بدون شرح از به قول خودت ب ب (به به ) خوردنت ..... واسه اولین بار شکلات صبونه رو برداشتی و یه انگشت بهش زدی و خوردی و یه لبخند زدی و با صدای بلند گفتی ماما ب ب و ادامه دادی به خوردنت .... اینجوری ..... فک کنم این یه خوراکیه ... بزا تا مامان نیومده تستش کنم وای چقد خوشمزست چرا تا حالا ندیده بودمش .... به به اینجوری فایده نداره بزا سر بکشم ...
19 آذر 1392