ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

چند تا عکس ....

آقای ناناز و تنوع طلب مامانی ..... باز دیروز عصر با هم خونه بودیم و باز شرارتای شما و البته بازی با چیزایی که هیچ ربطی به اسباب بازیات نداره . نمیدونم بقول بابا حمید با داشتن اینهمه لوگو و اسباب بازی چه لذتی از بازی با وسایل خونه و حتی گاهی آت و آشغالایی مثه کارتن وسایل و ... میبری !!!!!   چند روز پیش که داشتم واسه شازده آبمیوه میگرفتم متاسفانه آبمیوه گیریمون خراب شد و بابا حمید بازش کردن ولی چون درست کردنش طول میکشید بابا شبش یه آبمیوه گیریه جدید خریدن تا یه موقه شما مجبور نباشی آبمیوه غیر طبیعی بخوری (آخه تو عاشق میوه و آبمیوه ای عزیزکم) این شد که شما یه وسیله جدید واسه بازی پیدا کردی ....   ...
20 آبان 1392

گشت 5 شنبه عصر....

نازنین پسر .... بابا حمید از روز دوشنبه رفته بودن فیض آباد واسه شعبه اونجا .... و چند روزی من و شما خونه مامان جون بودیم . واسه اینکه دوری بابا رو احساسا نکنی و بهونه گیری نکنی همش سعی کردم بگردونمت ولی روز 4 شنبه از خونه بیرون نرفتیم و روز 5 شنبه که از سر کار اومدم مامان جون گفتن ارمیا ار صب همش داره بهونه گیری میکنه و خاله جون المیرا میگفتن گاهی میره یه گوشه وامیسته و شروع میکنه به غر زدن و الکی گریه کردن . قرار بود بابا حمید عصر بیان ولی کارشون گره خورده بود و تازه قرار شد ساعت 11 شب راه بیفتن سمت مشهد.  من و مامان جون و خاله جون المیرا عصر آقا پسر خشگلمونو برداشتیم بردیم الماس شرق . ازونجا یه چیزی واسه...
18 آبان 1392

زیارت امام رضا 2

عزیز دردونه مامان .... دیروز اولین روز محرم بود و من و شما با مامان جون و خاله جون عادله و المیرا رفتیم حرم واسه زیارت .... این دومین باری بود که با خودم میبردمت حرم و خیلی جالبه که وقتی وارد حرم میشی خیلی ذوق میکنی ازون شلوغی و هیاهو وروشن بودن و چراغا .... وقتی من داشتم زیارت نامه میخوندم خاله جون المیرا شما رو برد که یه گشتی تو حرم بزنین . سمت ضریح رفته بودین و جلو روت یه پرده (فرش) بوده که میخواستی بری ببینی پشت اون پرده چه خبره ؟؟؟ واسه همین خاله جون پرده رو زده بالا تا اونورش پیدا شه وقتی شلوغیه اونطرفه پرده رو دیدی المیرا میگه یه ذوقی زدی با صدا و گفتی هههههههه و خندیدی ... یکی دو بارم خاله جون ع...
15 آبان 1392

مهمون ....

قشنگ مامان .... روز 5 شنبه ظهر دوست من زهرا جون قرار بود واسه نهار مهمون ما باشه . مدتها بود همو ندیده بودیم و ضمنا شما عروسک منو اصلا ندیده بود . وقتی اومد و من درو باز کردم شما تو بغلم بودی . زهرا جون با هیجان بغلت کرد و یه عالمه بوسیدت و ازونجایی که تو گل پسر مامان با هیچ کسی غریبی نمیکنی خیلی با شخصیت رفتار کردی ولی یه کم خجالت کشیدی ناز من . زهرا جون تا شب اونجا بود و شما از همون لحظات اول باش دوست شدی و حسابی باهاش بازی کردی و صمیمی شدی . اونقد که هر از گاهی صورتتو میبردی تو صورتش و میگفتی د.... اونم حسابی میچلوندت و میبوسیدت عزیزدلم. بعدم با دوربینش یه عالمه ازت عکس گرفت و تا دوربینشو زمین گذاشت ش...
11 آبان 1392

فیلم زایمان ....

عروسک یکدونه مامان .... دیروز خاله جون اعظم بالاخره فیلمتو آماده کردن و آوردن خونه مامان جون . میدونی منظورم چه فیلمیه ؟؟؟؟ روزی که داشتی به دنیا میومدی و خدا یه فرشته نازو به ما هدیه میداد بابا حمید خواستن تا فیلمبردار بیمارستان از بدنیا اومدن شما فیلم بگیره تا وقتی بزرگ شدی ببینی چجوری بدنیا اومدی و سر من چی اومده واسه زمینی شدن تو فرشته آسمونی .... بعد از 2 ماه از دنیا اومدنت یعنی 26 آذر از بیمارستان ز زدن که فیلم عروسکتون آماده است .بابا جون رفتن فیلمو گرفتن و وقتی دیدیم وای .....!!!!! خیلی وحشتناک بود!!!!! بعد این فیلمو با یه عالمه از عکس و فیلمایی که تا تولد یک سالگی از ت گرفته بودیم خاله جون المیر...
8 آبان 1392

زرنگ ....

تنها دلیل زندگیم ..... هر روز داری تغییر میکنی و یه عالمه کار جدید یاد میگیری . شیطنت و دلبریاتم بیشتر و بیشتر میشه البته اگه این دندونا و اذیتاش بزارن . تو خیلی پسر صبور و کم دردسر و آرومی هستی . الهی فدات شم مامان جون .نمیدونی چقد دوست دارم   تازگیا یاد گرفتی تا یه کاریو میگن نکن و شما دوست داری انجامش بدی محکم و با قاطعیت میگی نه (یعنی انجام میدم ) وقتی میخوایم بریم حمام تا شما رو بشورم و عوضت کنم اگه فراموش کنم در بزنم بهم نگاه میکنی و نیشخند میزنی و میگی در در یعنی در نزدی . بعدم دستای نازتو با فیگور خشگل خودت میبری سمت درب و در میزنی عشق من . ضمنا دست به قهرتم خیلی خوبه تا چیزی بر وفق مرادت نباشه سرت...
6 آبان 1392

عید غدیر...

نازنین پسر دنیا : فردا یکی از بزرگترین اعیاد ما شیعیان است و همه این روزا در حال تهیه تدارکات این عید بزرگ هستن . انشالله فردا مثه هر روز روز خوب و پر باری باشه ....     عید همه دوستان خوبی که به ما سر میزنن مبارک و انشالله روز خوبی داشته باشین                          اینم تقدیم به همه دوستای خوبم     ...
1 آبان 1392

جدیدترین کارای ارمیا .....

عزیزدلم امروز دقیقا اسال و 4 روزته و امروز آخرین روز مهره و از صبح سحر حسابی داره بارون میاد یه بارون قشنگی که آدمو احیا میکنه .... تا الان اینقد کارای جدید انجام میدی که واقعا گاهی یه چیزاییش از قلم میفته تا بنویسم واست .... اینقد شیرین و دوست داشتنی شدی که قابل توصیف نیست عشق من . هر کاری که میخوای واست انجام بدن یا چیزی که میخوای بخوری با اشاره انگشت اشاره بهمون میفهمونی که چی میخوای و وقتی میگیریش با گذاشتن دستت رو سینت و خم شدن تشکر میکنی       وقتی یه کاری رو نخوای انجام بدی یا یه چیزی رو نخوای بخوری با قاطعیت میگی نه و سرتو با انزجار تکون میدی ....   &nbs...
30 مهر 1392

با تو بودن ....

نازدونه مامان ..... دیروز تمام وقت عصر با هم خونه بودیم البته بابا حمیدم بیشترشو خونه بودن و مشغول کار تو اطاق انفورماتیک .البته اگه تو میذاشتی .... تا بابا میرفت تو اطاقش تو زودتر میرفتی داخل اطاق و کنجکاوی به پرینتر و نوت بوک و پی سی و .... چون نمیذاشتی بابا کارشونو بکنن بابا درو بستن تا شما نری داخل اطاق و بعد تو از زیر در میخواستی بری داخل و هی داد میزدی بابا.... بابا .... تا بالاخره بابا دلش سوخت و درو واست باز کرد.... خواستم با تاب بازی سرتو گرم کنم تا بابا به کاراش برسه ولی ..... بابا کلا بی خیال شد و از خونه رفت بیرون و من ساعت حدود 8 خواستم بهت شام بدم . ازونجایی که عاشق سیب زمینی هستی از...
29 مهر 1392