ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

شیرین کاری ....

نازدونه مامان...   روز به روز شرتر و خستگی ناپذیر تر میشی . از صبح ساعت 8:30 که پا میشی و تا شب ساعت حدود 12 که میخوای بخوابی روی هم رفته بینش 3 ساعت میخوابی و بقیشو یه سره در حال دویدن و آتیش سوزوندنی گلکم . نمیدونم ازینهمه دویدن و فعالیت بدنی خسته نمیشی؟؟؟؟!!!!! واسه خوراکت تا ظهر که خونه مامان جونی اونا طفلیا یه سره حواسشون به صبونه و نهار و بین روزتن و عصرام که خونه خودمونیم و اگه بریم بیرون واست عصرونه آماده میکنم و شبم شامت جدا ست . ولی همیشه موقع شام با ما هم همراهی میکنی .... عاشق سیب زمینی و مشتقات سیب زمینی هستی و عصرونه همه مدلشو واست آماده میکنم . از سرخ کرده تا انواع کتلت و کوکو چون ماهی دوست نداری و...
10 بهمن 1392

خوردن عدسی ....

گل نازم .... چند شب پیش واسه شام عدسی گذاشتم و عصر مامان جون و خاله جون المیرا اومدن خونمون تا من و شما تنها نباشیم و حواسشون به شما باشه تا من به کارام برسم . ساعت حدود 6 اومدن و تا 8 تو با خاله المیرا یه عالمه بازی کردی و حسیبی گرسنت شده بود . چون هنوز عدسی آماده نبد واست کوکو سیب زمینی که تازه پخته بودم واسه نهار فردا ظهرمون آوردم تا بخوری و شمام ماشالله یه برش کاملشو خالی خوردی و باز دوباره شروع کردی به بازی . مامان جون اینا ساعت 8:30 رفتن و ساعت حدود 10 بابا حمید اومدن و ما میخواستیم شام بخوریم فک نمیکردم شما گرسنت باشه ولی با ما نشستی پای سفره و من یه خورده عدسی تو کاسه ریختم و با قاشقت بهت دادم تا بازی کنی و سرت گرم شه...
8 بهمن 1392

شکار لحظه ها 2 .....

گل پسرم این عکسای شکار لحظه ها اصولا زمانی گرفته میشه که خاله جون الناز مشهدن و مدام تبلت دستشه و از جنابعالی عکس و فیلم میگیره .... فک کن وقتی بزرگ شی و اینهمه عکس و فیلمو ببینی خودت هنگ میکنی !!!! روز جمعه زهرا جون اینا خونه مامان جون بودن . وقتی عکسای شما رو تو لپ تاب و گوشی خاله ها و من و در و دیوار اطاق خاله المیرا دید گفت ای بابا همه میگن من زیاد عکس دارم !!!! ارمیا جون که روی منو سفید کرده با اینهمه عکس و فیلم هیچ کاری نیست که انجام بدی و از دوربین عکس و فیلم جا بمونه     ش‚ کا ره لح ظه ها نمیدونم چرا فک میکنی وقت نماز خوندن باید چ...
7 بهمن 1392

داستان ارمیا و یخچال ....

آقا پسرم .... قبلا گفته بودم که وقتی چش منو دور میبینی میری سراغ یخچال اطاق خواب و بازش میکنی و .... ولی از وقتی یخچالو تقریبا خالی کردم و خوراکی خاصی توش نداره واسه جنابعالی جذابتی نداره که بازش کنی واسه همین یه راه جدید واسه استفاده ازش یاد گرفتی !!!!! ظهر یا شب که میبرمت تو اطاق واسه خوابوندنت بعد اینکه یه کمی شیر میخوری شروع میکنی به صحبت کردن با من و ووقتی قربون و صدقت میرم یا اصطلاحا احمق میشم از رو تخت میری رو یخچال و بقیه ماجرا ....   شرح ماوقع : مامان : ارمیا چراغو خاموش و روشن نکن ارمیا : شکلک واسه احمق کردنه مامان مامان: ارمیا مامانی الان بابا حمید میان ناراحت میشن رفتی رو یخچ...
6 بهمن 1392

پام پات ....

عروسک کوچولو .... 5 شنبه این هفته یعنی 92/11/10 عروسیه کمال جون و فاطمه جونه . واسه همین حدود 10 روزه که بنده و خاله جونات درگیره خرید واسه جنابعالی هستیم . اولین استارت خریدش با خریدن کاموا توسط خاله المیرا و انتخاب رنگش توسط خاله الناز و المیرا انجام شد که مامان جون دارن واست یه پلیور شیک میبافن .... واسه همین 4 تایی راه افتادیم تو بازار واسه خرید پیراهن و شلوار و کفش سته رنگ پلیور شما آقای فسقلی .... همون شب اول شلوارتو خریدیم و واسه خرید پیراهن و مخصوصا کفشت تمام شهرو گشتم . از همه پرسیدم و هر کی هر جا گفت رفتم (قسطنطنیه. پاساژ فردوسی و ...) این رفت و آمدا تقریبا سه روز طول کشید ... روزی که رفتیم پاساژ فردوسی خ...
5 بهمن 1392

یه خاطره و عکسای بدون شرح 4 ....

طلای من این روزا شرارتات به عرش رسیده و تقریبا غیر قابل کنترل شدی و تا دلت بخواد لوس .... اونقد که دیشب بابا حمید گفتن دیگه نباید بری خونه مامان جون !!!! اینقد که اونجا مطابق میلت رفتار میکنن و لی لی به لالای تو فسقلی میزارن حسابی لوس شدی   یه چیزی یادم اومد راجع به شب عید که رفته بودیم خونه مادر جون الان واست مینویسم تا بزرگ شدی ببینی چقد مهربونی عزیزم.... اونشب یه عالمه با محیا جون بازی کردین و گاهی با هم دعوا ولی آخر وقت داشتین پای پنجره اطاق عمه جون فاطمه با هم دگی بازی میکردین . محیا رو تخت عمه جون تو اطاق بود و تو اینطرف پنجره میخواستی بری رو پشتی تا همقد محیا شی و بتونی صورتتو بچسبونی به شیشه واسه همین مدا...
2 بهمن 1392

خرید لباس ....

آقای خوش تیپه من ..... شنبه شب که شب عید (تولد حضرت رسول) بود تصمیم گرفتم برم واسه عروسی کمال جون واست لباس بخرم چون مامان جون دارن واست یه پلیور خشکل میبافن و من واسه ست کردن پیراهن و کفش و شلوارت با خاله جونات رفتیم خرید . جالبه که اینقد حواسم به لباسای تو وروجکه که از خودم فراموش کردم واسه عروسی .... تا رفتیم تو همون مغازه ای که همیشه واست خرید میکنم انگار محیط واست کاملا آشنا بود واسه همین زود خودمونی شدی و شروع کردی به اذیت و شرارت تو مغازه .... صاحب مغازه هم لباسایی رو که ما میخواستیم واسه انتخاب میاورد و شما خودت از رنگایی که خوشت میومد انتخاب میکردی و با فروشنده زیر چشمی بازی میکردی و میخندیدی .... بعد خرید ل...
30 دی 1392