ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

آلبوم عکس 5

کنجکاوی و شرارت های ارمیا به روایت دوربین .... این چند تا عکس حکایت ازین دارد که: بنده میخوام هد ستو وصل کنم به گوشی خاله جونم و نای نای بزارم واسه خودم تنهایی و تو حال خودم باشم .... و اینقدتلاش کردم تا موفق شدم             بدون شرح ....           بسه دیگه خاله جون سیر شدم.... دارم میترکم آخ آخ .... ببخشین همه جا رو با غذا خوردنم کثیف کردما .... اگه گذاشتین ی...
26 دی 1392

آستانه 16 ماهگی ....

نازگل مامان این روزا در آستانه 16 ماهگی هستی و هر روز شیرین تر و بانمکتر میشی عزیزدلم . یه عالمه کار و حرف جدید یاد گرفتی و هر روز یه کلمه جدیدو به زبون میاری و اینقد تکرارش میکنی دقیقا مثه یه طوطی .... 1- قشنگترین کاری که انجام میدی اینه که تو این روزا که اکثرا سرما خورده ان و شمام هنوز سرفه هات خوب نشده تا سرفه میکنی دستتو میگیری جلو دهنت و اینکارت باعث حیرت اونایی میشه که تا حالا این کارو از یه فسقلی همسن شما ندیدن پسر تمیز من ....   2- سلام کردنو یاد گرفتی و تا یکی وارد خونه میشه میدوی سمتش و دستتو میبری بالا و میگی  ل´ لام (یعنی سلام) و میخندی خوش خنده مامان ....   3- تا خودت یا یه کسی...
25 دی 1392

ارمیای باهوش ....

دیشب در حال بازی با اسباب بازی با بابا حمید بودی که رفتی سمت تی وی و وسیله بازیت افتاد زیر میز تی وی .... حالا باید واسه بیرون آوردنش چاره می اندیشیدی!!!! واسه همین بلافاصله یه میله پلاستیکی برداشتی و به این ترتیب اسباب بازیتو از زیر میز درآوردی . خیلی کارت واسه بیرون آوردن اسباب بازیت جالب بود پسر باهوش من....   وای اسباب بازیم افتاد زیر میز بابا حالا چیکار کنم ؟؟؟؟ فک کنم با این میله بتونم بیارمش بیرون !!! بزا اول ببینم دقیقا کجاست؟؟؟؟ خوب حالا میشه درش بیارم دیدم کجاست به این طریق تونستم اسباب بازیمو از زیر میز در بیارم و بعد از بازی باهاش د...
22 دی 1392

دلتنگی ارمیا .....

عروسک ناز مامان چند روزه که خاله جون الناز اومدن مشهد و شما اصلا ازش جدا نمیشی تا یه کار بد انجام میدی و خاله میگن ارمیا من رفتم میدوی دنبالش و شروع میکنی به گریه کردن و میخوای که نره. ظهرام که میام دنبالت دلت نمیخواد بیای خونه و میخوای پیش خاله جون بمونی . بقول مامان جون میخوای سیر ببینیش تا وقتی میره دلتنگش نشی عزیز من . با وابستگیات داری نشون میدی که وقتی نیست دلت واسش تنگ میشه .  شنبه شب که میخواستیم واسه شام بریم بیرون خاله جون الناز و المیرا اومدن خونه ما تا آماده شیم و بریم . وقتی اومدن اولا از دیدنشون یه عالمه خوشحال شدی که اومدن خونه ما و تا پالتو هاشون در آوردن دست خاله النازو گرفتی و رفتی سمت اطاقت و تما...
21 دی 1392

شیرین کاریای جدید ....

1- دعا کردن با اون دستای کوچولوت (دستاتو باز میکنی رو به آسمون و سرتو تکون میدی و یه جملاتی به زبون شیرین خودت میگی )   2- تا صدای زنگ تلفن . موبایل یا آیفونو میشنوی میدوی سمتش و میگی کیه ؟ با قیافه علامت تعجبی!!!   3- یه چیزی که دربش بسته است و میخوای بازش کنی میگی با (یعنی بازش کن)   4- وقتی بهت میگیم دستاتو گرم کن میری سمت بخاری و عقب وامیستی و دستاتو میگیری سمت بخاری تا گرم شه   5- وقتی داری تی وی میبینی یا یه چیزی میخوری که تموم میشه یهو دستاتو بر میگردونی و با یه شکل نازی میگی نی یعنی (تموم شد)   6- وقتی داری تبلیغ نامی نو رو میبینی ...
19 دی 1392

این روزای ارمیا ....

پسر قشنگم این روزا بخاطر تعطیلات آخر ماه صفر مدام تو خونه بودم. جز شب چهل و هشتم که خونه خاله طاهره مطابق هر سال دیگ حلیم بود و همه اونجا بودیم و حسابی به تو پسر نازم خوش گذشت . آخه یه عالمه با بچه ها بازی کردی .....   توی این چند روز یه عالمه کار جدید یاد گرفتی و چند تا کلمه جدید عزیزم .... 1-  تا بهت میگیم محکم بغلم کن دستاتو حلقه میکنی دور گردن و محکم فشار میدی و یه بوس خشگل میکنی 2- وقتی بهت میگیم بوس بده میدوی و لپتو میزاری رو لبم 3- وقتی میخوای دقت دیگرانو به خودت جلب کنی بوم با را بوم با میکنی مثه پهلوون پنبه تو عمو پورنگ (عین همون بالا و پایین میپری و صدا میدی) 4...
15 دی 1392