ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

مقایسه ....

تاریخ   92/01/01  کاشان ارمیای 6 ماه و 4 روزه   تاریخ  93/01/13 طرقبه ویلای دوست عمو میثم ارمیای 1 سال و 6 ماه و 17 روز   خوشحالم که شاهد بزرگ شدن و پیشرفتت هستم ناز من     ...
25 فروردين 1393

آلبوم 1 نوروز 93

 روز اول عید خونه مامان جون        وای چه 7 سین قشنگی دارین مامان جون .... ولی ....   ورود به شهر بازی پارک ملت وقتی آقایون بخوان لباس تن بچه ها کنن آقا ارمیا لم داده رو مبل .... ارمیا دست به سینه و مودب نشسته  ارمیا در حال گوش کردن ای جونم ....  قیافه ارمیا بعد خوردن شکلات ارمیای بی حوصله در حال دیدن عمو پورنگ .... شیرین کاری های آقا ارمیا .... اینم عکسای روز 12 و 13 فروردین سرسره بازی رو پشتی ها .... ...
24 فروردين 1393

همبازی واسه ارمیا ....

ارمیا جونم روز 5 شنبه  21 فروردین 93 عصر خاله جون عادله رفتن سونو واسه تعیین جنسیت مسافر کوچولوشون و مشخص شد که فسقلی نازشون یه پسره کاکل زریه مثه شما . من خیلی خوشحال شدم چون اولین باریه که خاله میشم و ضمنا فسقلی خاله جون عادله با تو همبازی میشه و تفاوت سنیتون دقیقا دو سال میشه و هر دوتون متولد شهریورید عزیزکم .... انشالله واسه هم پسر خاله های خوبی باشین مثه دو تا برادر .... دیروز عصر هم که جمعه بود با با خاله عادله و الناز و المیرا و عمو حسین و میثم و مامان جون و بابا جون  رفتیم واسه خرید سرویس چوب مسافر کوچولو از چوبینه (همون جایی که سرویس خواب شما رو گرفتیم ) و یه سرویس خواب قشنگ واسه کوچولوی نازشون انتخاب کردیم ...
23 فروردين 1393

صدای بچه ها ....

عروسکم ....   دیروز ظهر با عمو علی اومدم دنبالت خونه مامان جون تا بیایم خونمون . تا نشستی تو ماشین عمو یه خنده ناز تحویلش دادی که عمو خیلی حال کرد باهات بعد یهو چشت به نونای صندلی عقب که عمو واسه خونشون خریده بود افتاد و یهو گفتی ماما نوم (مامان ... نون!!!!)و آهنگ جونم تو ماشین باز بود و تا تموم شد به عمو نگاه کردی و گفتی نای نای و علی هم طفلی سریع واست آهنگو عوض کرد و جونمو گذاشت .... رسیدیم خونه و بابا حمید ساعت 3:30 از سرخس برگشتن (رفته بودن بازدید). نهار خوردیم و خوابیدیم و شما حدود ساعت 6 بیدار شدی و صدای بچه ها رو از تو کوچه شنیدی و اومدی جلو من ایستادی و دستاتو بالا گرفتی تا بغلت کنم و پنجره رو نشون دادی . بر...
21 فروردين 1393

تو و من .....

شاهزاده کوچک من ....  تو آرام آرام قد می کشی و من در سایه ی امن صداقت ناب کودکانه ات بزرگ می شوم،     تو می رقصی و من آرام آرام نوای کودکانه ات را زمزمه می کنم....     تو می خندی و من از شوق حضورت اشک می ریزم...     تو آرام در آغوشم آرام می گیری و من تا صبح از آرامشت آرام می شوم...     تو پرواز می کنی و من شادمانه آنقدر می نگرم تا چشمانم جز تو هیچ نبیند......   تو بازی می کنی، کودکانه می پَری، طبیعت را حس می کنی، خدارا می بویی؛     ...
20 فروردين 1393

18 ماهگی و خاطرات نوروز 93....

نازدونه من ورودت به 18 ماهگی تاریخ 26 اسفند 92 بود که روزای پایان سال بود و سر مامانت از لحاظ کاری خیلی شلوغ بود تا عصر 27 اسفند سر کار بودم و خدا رو شکر همه کارام کامل شد و دوره مالیمو بستم . صبح روز 28 اسفند که 4 شنبه بود با بابا جون بردمت واسه زدن واکسن 18 ماهگیت و از یه ماه قبلش نگران بودم که چیکار کنم تا اذیت نشی و خیلی تحقیق کردم (آخه شنیده بودم سنگینترین واکسن همینه) خدا رو شکر واکسنتو زدیم و قطره فلجتم بهت دادن (وقتی داشتم آمادت میکردم واسه زدن واکسن به پای چپت شما داشتی با خانوم بهیار صحبت میکردی و میخندیدی و تا درد سوزنو حس کردی زدی زیر گریه با اشک فراوون مثه سرندی پیتی !!!! وقتی داشتم آستینتو میزدم بالا تا واکسن دست ...
19 فروردين 1393

سال 93 مبارک .....

  پسر نازم ...  امسال دومین سالی بود که زمان سال تحویل یه خونواده 3 نفره بودیم که یکی از افراد خونوادمون یه فرشته آسمونی بود به نام ارمیا که خدا ما رو لایق داشتن اون دونسته بود .... خدایا بابت ارزانی داشتن این موهبت الهی به ما تا آخرین نفس سپاسگزارتیم و در لحظه تحویل سال بعد از سلامتی واسه تک تک اعضای خانواده خودم و خونواده همسرم و بودن سایه پدر و مادر جفتمون رو سر ما سه نفر بزرگترین آرزوم واسه همه مردمی که بچه ندارن این بود که اگه خدا صلاح میدونه به همشون یه عروسک سالم و سلامت هدیه بده و زندگیشونو پر از شادی و نشاط کنه و همه مریضا رو مخصوصا بچه های مریضو شفا بده .... الهی آمین   عروسک زیبای مامان ...
18 فروردين 1393