ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

دوستت دارم ....

تنها خداست که از نگاه تو زیباترست   من عشق را در تو...تو را در دل...دل را در موقع تپیدن...و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم ...!   من غم را در سکوت...سکوت را در شب....شب را در بستر....و بستر را برای نگریستن به تو دوست دارم ...!   من بهار را به خاطر شکوفه هایش...زندگی را به خاطر زیبایی اش...و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم ...   من دنیا را به خاطر خدایش...خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم ..!   من تو را دوست دارم چون وجود من به تو وابسته است.. زندگی زیباست به خاطر بودن و برای تو ماندن ..   به عشق عاش...
16 ارديبهشت 1393

مسابقه دو ....

پسر همیشه برنده من دیروز عصر رفتیم نمایشگاه پیوند ایرانی که اولین بار بود تو مشهد راه افتاده بود . بد نبود و واسه زوجهای جوون خیلی کارامد بود. من و شما و مامان جون تو محوطه بیرون بودیم تا شما بازی کنی و خاله جون المیرا و زهرا جون رفتن واسه گشتم تو نمایشگاه ....   در بدو ورود به نمایشگاه یه مسابقه دو گذاشتی با خاله جون الی .... خاله : ارمیا بریم .... ارمیا : ی دو د (یک دو سه) ارمیا : خاله حالا بدو .... مسیر مسابقه خط سفید بود و ارمیا کاملا رعایت کرد و برنده شد اینم ارمیای برنده در حال استراحت و خوردن بستنی که جایزه برنده شدنش بود &n...
13 ارديبهشت 1393

ماجرای آتلیه ....

نازنین دردانه ام دیروز عصر ساعت 6:45 دقیقه رفتیم دنبال خاله جون المیرا و بعد رفتیم سمت آتلیه واسه عکسای شما... ساعت حدود 7 رسیدیم و خاله گفتن الی یادم رفته واسه ارمیا یخ مو بیارم ... چون وقت آتلیه ساعت 7:30 بود اینقد تو سیمتری اول و دوم گشتیم و در نهایت تو طالقانی تونستم واست چسب مویی پیدا کنم که اون روز تو آرایشگاه آقاهه زدن به سرت...  بالاخرا واست پیدا کردم و راس 7:30 رسیدیم آتلیه خانوم عکاس باردار بودن ولی طفلکی به اندازه کافی واست وقت گذاشتن و جنابعالی تو چند تا عکس اول افتاده بودی رو خط نه گفتن و خیلی بنده خدا رو اذیت کردی ولی بعد تقریبا اومدی توراه و همکاری کردی و حدود 160 تا عکس ازت گرفتن و ...
10 ارديبهشت 1393

آرایشگاه گوگولی .....

دردونه زیبا   دیروز عصر وقت آتلیه داشتی (خاله جون المیرا تو عید واست وقت گرفته بودن برای 8 اردیبهشت ساعت 7 عصر) ولی صبح مامان جون برده بودنت حمام و حدود ساعت 12 خاله جون المیرا به من ز زدن و گفتن الی من وقت آتلیه رو کنسل کردم آخه موهای ارمیا خیلی بلند و زشته . واسش وقت گرفتم عصر ساعت 6:30 ببریمش آرایشگاه .... همون آرایشگاهی که الناز گفته بود واسه بچه هاست .... منم تسلیم شدم و گفتم چشم.... عصر با خاله جون المیرا و عادله کاملا اسکورت شده بردیمت آرایشگاه و خدا رو شکر اصلا اذیت نکردی ... چون هم محیط کاملا بچه گانه و رنگی بود هم آقای آرایشگر خیلی مهربون و خوش اخلاق بودن و از همه مهمتر اینکه خاله جون المیرا تدارک ...
9 ارديبهشت 1393

خرید سیسمونی ...

یکی یه دونه من ....   روز 5 شنبه عصر واسه خرید لوازم مسافر کوچولوی خاله جون عادله رفتیم خرید. ازونجایی که شما هم گل سر سبد همه مجالس و مسایل هستی زودتر از همه آماده رفتن بودی .... جالبه که یه سری از وسایلو از همون مغازه ای خریدیم که  واسه سیسمونی من مامان جون ازونجا خرید کرده بودن.... تا وارد شدیم شما شروع کردی به شرارت (آخه تو اونجا حق آب و گل داشتی خوب)     اینم آقا پسر خوش تیپ ما که آمادست که بره خرید کنه واسه  پسر خاله جونش که چند ماهه دیگه دنیا میاد.... پسر خاله نازم نگران نباش من هواتو دارم ... وسایل قشنگ واست انتخاب میکنم .... دارم از همه...
6 ارديبهشت 1393

ذوق مامان ....

فرشته با هوشم تقریبا 10 یا 12 ریز پیش تو وبلاگ محمد طه جون خوندم که با جورچینا داره کار میکنه و منم یادم اومد عین اون جورچینو خاله جون سمیرا واست هدیه آوردن و من نگه داشته بودم واسه یه همچین روزی .... واسه همین آوردمش دم دست و اول از جورچین میوه ها شروع کردم چون بیشتر از بقیه کارتاش میوه ها رو میشناسی عزیزکم .همون شب اول یه خورده باهات سر و کله زدم و دیدم حوصله نداری فقط ازت میوه هایی رو که میشناختی میپرسیدم و تو هم تکرار میکردی و میوه رو نشونم میدادی ... تو این مدت یه سره دم دستت بود و هر از گاهی خودت میشستی پاش و لگوها رو میذاشتی رو میوه ها  و اکثرا بدون توجه به شکل زیریش پرش میکردی . یه شب تک تک میوه...
4 ارديبهشت 1393

قول شهر بازی ....

زیباترین ملودی قلبم     دیروز عصر مثه هر روز خوابیدی و وقتی بیدار شدی طبق برنامه هر روزت نشستی پای برنامه عمو پورنگ و هر کار کردم هیچی نمیخوردی منم بهت قول دادم اگه نصف یه موزو بخوری ببرمت پارک واسه بازی با بچه ها .... با اینکه تا حالا بهت قول نداده بودم و شما نمیدونستی معنی قول چیه ولی به حرفم گوش کردی و موزتو خوردی و منم به قولم عمل کرد اینم عکساش ....   مامان جون و خاله جون المیرام اومدن واسه اینکه من تنهایی از پس شما تو اینجور محیطا بر نمیام .... دست مامان جون وخاله جون الی درد نکنه بابت همه زحمتایی که واسه شما م...
3 ارديبهشت 1393