18 ماهگی و خاطرات نوروز 93....
نازدونه من
ورودت به 18 ماهگی تاریخ 26 اسفند 92 بود که روزای پایان سال بود و سر مامانت از لحاظ کاری خیلی شلوغ
بود تا عصر 27 اسفند سر کار بودم و خدا رو شکر همه کارام کامل شد و دوره مالیمو بستم
. صبح روز 28 اسفند که 4 شنبه بود با بابا جون بردمت واسه زدن
واکسن 18 ماهگیت و از یه ماه قبلش نگران بودم که چیکار کنم تا اذیت نشی و خیلی تحقیق کردم (آخه شنیده بودم سنگینترین واکسن همینه)
خدا رو شکر واکسنتو زدیم و قطره فلجتم بهت دادن (وقتی داشتم آمادت میکردم واسه زدن واکسن به پای چپت شما داشتی با خانوم بهیار صحبت میکردی و میخندیدی
و تا درد سوزنو حس کردی زدی زیر گریه
با اشک فراوون مثه سرندی پیتی
!!!! وقتی داشتم آستینتو میزدم بالا تا واکسن دست چپتو بزنن
یه نینی 4 ماهه با مامان و باباش اومدن واسه زدن واکسنش و من به شما گفتم ببین نی نی چه نازه مامانی تا اینطوری حواستو پرت کرده باشم تو این فاصله بابای نینی هم با دخترش شروع کرد به صحبت کردن و بهش میگفت ببین چه پسر خوب و شجاعیه و گریه نمیکنه و همین موقه خانومه واکسن دستتم زد و شما بخاطر حرفای بابای اون نی نی خیلی خودتو کنترل کردی و آروم بودی و وقتی زدن واکسنت تموم شد و حواس بابای اون نی نی پرت شد شما زدی زیر گریه و منم سریع لباستو پوشوندم اومدیم بیرون و تا چشت به بابا جون افتاد شروع کردی به تعریف واسه بابا و دیگه گریه نمیکردی ) بعدش اومدیم خونه مامان جون و اونجا با استقبال خیلی گرمه مامان جون و خاله جون الناز و المیرا که اومده بودن دم در واسه گرفتن شما از من مواجه شدی و بعد خدا رو شکر اصلا احساس درد نداشتی و راحت میدویدی و بازی میکردی و خیلی پرهیجان بودی ولی من هر 4 ساعت بهت استامینوفن میدادم تا 24 ساعت که تب نکنی و خدا رو شکر این واکسنت هم مثه بقیه واکسنات سبک بود و فقط از روز دوم یعنی 29 اسفند یه خورده پات لنگ میزد و تا یکی نزدیکت میشد تا بغلت کنه سریع میگفتی پام پام (منظورت این بود که مراقب پام باشین درد میکنه ) گاهی هم میگفتی د′د (درد)
عصر 28 اسفند بابا جون حمید و عمو میثم و عمو حسین رفتن خرید واسه خودشون و ساعت حدود 1 صبح برگشتن خونه ما که شما خوابیده بودی . شام خوردن و خوابیدیم و صبح 29 دوباره 3 تایی رفتن خرید و من و شمام با خاله جونا رفتیم خرید وسایل 7 سین و شیرینی واسه 7 سین . هوا خیلی با حال بود و یه بارون
نازی میومد که خدا میدونه و اینقد حال و هوای شما واسم جالب بود که حس میکردم مثه آدم بزرگا این تحول و تو تغییر فصل احساس میکنی ....
تو خریدای اون روز خاله جون المیرا واسه شما یه ماشین خریدن بعنوان عیدی که مثه عسل بابا وقتی راه میره سرشو دستشو تکون میده ....
ظهر هممون رفتیم خونه مامان جون و بابا حمید و عموهام بعد خریدشون واسه نهار اومدن خونه مامان جون و واسه شما دو تا لباس خشگل از مغازه تو در تو(سجاد) خریده بودن و بعد نهار لباساتو پوشوندن و تو خیلی ذوق کرده بودی (حالا بعدا عکساشو میزارم )
شب سال تحویل من و شما باباحمید رفتیم خونه مادرجون و عمه جون راضی و نعیمه و مرضی هم با خونواده همه اونجا بودیم و همه با هم پای 7 سین نشستیم و سال تحویل شد
و روبوسی و عیدی و شام و ...
ولی اون شب شما خیلی آروم بودی و همش تو بغل بابا حمید بودی (فک کنم که پات بابت واکسنه درد میکرد و یه خورده میلنگیدی عروسک کوچولو)
روز اول عیدو خونه مادرجون من خدا بیامرز بودیم و داییا همه اونجا بودن .و از فرداش بابا حمید واسه یه شعبه رفتن فرودگاه مشهد و تا روز 6 فروردین . و تو این چند روز من و شما اکثرا با خاله ها و مامان جون اینا میرفتیم عید دیدنی و روز 7 فروردین شب با خاله ای و المیرا و عمو مثم رفتیم پیتزا برگ و شما از ما بیشتر شام خوردی و یه عالمه هنر نمایی کردی (وقتی بطری های نوشابه رو آوردن تو همشونو رو هم یکی یکی میچیدی تا 4 تا میشد میشمردی و واسه خودت دست میزدی که خاله الناز یه عالمه ازت فیلم گرفتن)
یه شب با عمو میثم و عمو حسین و بابا حمید و خاله ها رفتیم پارک ملت و فرش پهن کردیم و شام خوردیم و چای و قلیون
و ...
بعد من و بابا حمید شما رو بردیم واسه تاب
و سرسره
و درد سر همه ازون لحظه شروع شد ... اینقد بهت خوش گذشت که تا وقتی میخواستیم بیایم خونه هر یه رب یه بار همه شما رو میبردنت واسه بازی و میاوردنت ولی تا میومدی دوباره میخواستی بری ....
شب 8 فروردین عمه جون مرضی و راضی و نعیمه و مادرجون و دایی مجتبی و خونواده واسه عید دیدنی اومدن خونه ما و به محض رسیدنشون شما با عسل جون و نازنینن رفتین تو اطاقت و بازی کردین و خیلی بهت خوش گذشت آخه اونا خیلی هواتو
داشتن هر چند دقیقه یه بار میومدی منو صدا میزدی تا من و بابام بیایم و شادیتو از نزدیک ببینیم تا آخر شب که امیر حسین و مارال اومدن و تا رسیدن تو اطاق تو امیر حسین یقتو گرفت از اطاق کشیدت بیرون و چنگ زد تو صورتت
و شما اینقد مهمون نوازی که آروم نگاش میکردی و هیچی نمیگفتی تا چنگ زد تو صورتت و همه ریختیم سرتون و من شما رو بغل کردم و نازت کردم و تو فقط لب میچیدی تا رفتیم تو اطاق بعد زدی زیر گریه . آرومت کردم و اومدیم بیرون ولی ازون شب تا بچه هایی همقد امیرو میبینی ازشون فاصله میگیری و عصبی میشی و ازشون میترسیو فرار میکنی . همون شبم از اطاق که اومدیم بیرون با فاصله از امیر وامیستادیو بهش با اشاره دست
و با زبون شیرین خودت میگفتی که به وسایلت دست نزنه.با اینکه تو اصلا همچین اخلاقیو نداشتی ولی از اون حرصت گرفته بود و دوست نداشتی به وسایلت دست بزنه نازنین من .
روز یه شنبه 10 فروردین شام خونه عمو جون سعید بودیم و قبلش بابا حمید باید میرفتن فرودگاه واسه تحویل یه کالای جدیدی که از دبی خریده بودن و من و شما هم باشون رفتیم و بعدش رفتیم خونه عمو سعید. همه اونجا بودن و شما تا وارد شدی و همه رو دیدی خیلی خوشحال شدی و چون محیا جون داشت آبنبات چوبی میخورد شمام خواستی و بابا حمید رفتن واست خریدن و همونجا بازش کرده بودن و تا اومدی بالا به لباسات گند زده بودی . منم لباساتو عوض کردم و آروم بودی تو بغلم تا عسل جون اومد. به محض اینکه چشت به عسل افتاد خوشحال شدی
و رفتی باهاش بازی کردی و به عالمه پهلوون پنبه شدی
و هی بادتو خالی کردی و ....
بعد شام اومدیم خونه و طبق معمول همه شبا تو این ایام ساعت حدود 1 و خورده ای خوابیدی
...
شب دوازده فروردین عمو سعید ز زدن که همه میان
باغچه جدیدی که عمو سعید خریدن و خواستن که مام بریم ولی بابا حمید گفتن نه نمیشه بریم چون سرده و ارمیا سرما میخوره و متاسفانه ما نرفتیم !!!!
روز 12 فروردین عصر رفتیم ویلای دوست عمو میثم
و خواهر زاده های عمو حسینم اومده بودن و متاسفانه شما از کیارش که قد و قواره امیر حسین بود میترسیدی و با اینکه دوست داشتی باهاش بازی کنی ولی تا میومد سمتت فرار میکردی سمت من یا بابا و میلرزیدی ولی به کمک عمو حسین کم کم ترست ریخت و با هم دوست شدین و شروع کردین به بازی در حدیکه تا ساعت 3 صبح که همه بیدار بودن شما دو تا فسقلی هم بیدار بودین و بازی میکردین و تا چراغا خاموش شد شما بیهوش شدی !!!!
صبح روز 13 ساعت 9:30 بیدار شدی و یه کم با مامان و عمه جون و بابا حمید و عمو میثم رفتیم پیاده روی و خاله ها رفتن کوه و تو از دور با صدای بلند صداشون میزدی . تا عصر اونجا بودیم و تو با کیان و کیاوش توپ بازی
میکردی و یه سره از پله ها پایین و بالا میکردی و با چوب و هیزمای غذا و ....
تا ساعت 4 عصر که من و شما و بابا حمید راه افتادیم بریم سمت باغچه عمو جون سعید که تو راه شما خوابیدی و چون اونام رفته بودن مام رفتیم خونمون و شما تا ساعت 7:30 شب حسابی خوابیدی و شب که ما میخواستیم بخوابیم ساعت حدود 12:30 شما قصد خواب نداشتی و بابا حمید صدای گربه درآوردن و گفتن ارمیا پیشی اومد بخواب تو هم پاشدی و صورتتو بردی سمت بابا تو تاریکیه اطاق و همون صداررو واسه بابا درآوردی و بعدش بهش خندیدی و مام حسابی به زبلی تو خندیدیم...
روز 5شنبه 14 فروردین مامان جون مهمون داشتن و همه اونجا بودیم تا جمعه شب( یعنی شب 16 فروردین ) بالاخره اومدیم خونمون و صبح 16 فروردین من باید میرفتم سر کار و شما رو بیدار کردم و بردمت خونه مامان جون و خیلی استرس داشتم واسه اینکه بعد حدود 20 روز تنها میزارمت اذیتشون نکنی ولی خدا رو شکر مامان جون گفتن همه چیو قبول کردی و فهمیدی همه چی برگشته به حالت قبل تعطیلات....
راستی یه خبر خوش هم این بود که روز 12 فروردین قرار بود واسه فرزانه جون خواستگار بیاد
هنوز ندیدمش تا ریزماجرا رو واسم تعریف کنه انشالله هر جور صلاحه خدا هست و اگه قسمت هم هستن وصلتشون سر بگیره و مام بریم عروسی....
یه کار مهم که مدتها بود دلم میخواست واست انجام بدم این بود که واسه چکاپ ببرمت دکتر شاهفرهت که خوشبختانه تو ایام عیدی محقق شد و تونستم بخاطر به نسبت خلوت بودن مطب راحت واست وقت بگیرم و بردمت و از سلامت کاملت دکتر من و خاله جون المیرا رو مطمین کرد و خیلی راضی دوتامون (من و المیرا) از مطب دکتر بیرون اومدیم و خیالمون کاملا جمع شد .



18 ماهگی و خاطرات نوروز 93....
