عزیزتر از خودم ....
تنها دلیل زندگی .... دیروز صبح بابا حمید من و شما رو آورد خونه مامان جون اینا و من رفتم سر کار و بابا حمیدم رفتن بجنورد واسه سفر کاری ولی ازونجایی که از شما گل پسر دل نمیکند گفت میخواین بیاین با هم بریم و دو سه روزه برگردیم . !!! ولی نمیشد چون من اصلا آمادگیشو نداشتم تازه مرخصی هم نگرفته بودم .... ظهر از دفتر برگشتم خونه و بعد نهار یه استراحت کوچولو کردیم و قرار بود من عصر برم بازار واسه خودم یه کوچولو خرید مانتو و اینا بکنم . به همین نیت با خاله جونات رفتیم خرید.... قبل اینکه واسه خودم خرید کنم تصمیم داشتم یه بلوز واسه شما بخرم برای روز 5 شنبه که نامزدیه بهاره جونه . رفتن داخل مغازه لباس فروشی همانا و یه عالمه لباس واسه ...








