ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

بالا بالا ....

.... جگر گوشه مامان .... 5 شنبه گذشته واست سفارش مجموعه پیشرفته بالا بالا رو دادم واسه اینکه خودت علاقه داشتی به داشتنش و وقتی تیتراژشو تی وی نشون میداد خیلی خوشحال میشدی و شعرشو باش میخوندی .... روزشنبه شنبه ظهر تحویل گرفتم و همون روز عصر بهت دادمش و وقتی بازش کردی خیلی خوشحال شدی و گفتی بالا بالاست !!!! پکشو تو بغلت گرفتی و بعد یه عالمه بوسش کردی و بعد بازش کردیم و همه کارتاشو (73 عدد) یکی یکی نشونت دادم و غیر حدود 10 تاش اسم بقیه رو یکی یکی گفتی و بعد شروع کردی با ماژیک و کاغذ وایت بردش نقاشی کشیدن و پاک کردن ... بعد سی دی آموزشیشو واست گذاشتم و شعراش که پشت هم شروع به خوندن میکرد ..... دو روزی به همین صورت...
12 آذر 1393

اقدام ناموفق ....

.... نازنین پسر .... از 2 شنبه گذشته 93/08/26 اقدام به از پوشک گرفتنت کردیم ولی تا دیروز که 93/09/07 بود متاسفانه اصلا همکاری نکردی و بنده دوباره از پوشک استفاده کردم تا یه خورده بزرگتر شی .... آخه تو سایتای مختلف search کردم و دیدم شما هنوز آمادگیشو نداری و نباید بهت فشار بیارم . ضمنا اکثرا معتقد بودن که باید از 28 ماهگی به بعد باید واسه اینکار اقدام کرد .... ولی اینقد تو این 1 ماه گذشته پیشرفت کردی تو حرف زدن که مثه یه آدم بزرگ کاملا حرف میزنی . شعرای زیادی بلدی و خودت میخونی مخصوصا وقتی سرت به کار خودته و حواست به کسی نیست .... یه توپ دارم قلقلیه ... اتل متل توتوله .... آقا پلیسه .... هر دو تا ش...
8 آذر 1393

سفرنامه گرمسار....

 .... پسر خوش سفرم .... دوشنبه گذشته یعنی 12 آبان مصادف بود با روز تاسوعای حسینی و با عاشورا دوروز تعطیل بود واسه همین تصمیم گرفتیم بریم گرمسار خونه خاله جون الناز .... روز دوشنبه صبح  تاسوعا ساعت 8:10 از مشهد با عمو حسین و پدرجون اینا راه افتادیم بسمت گرمسار.... ساعت حدود 10 تو یه مجتمع رفاهی واسه صبونه نگه داشتیم سمت نیشابور که یه هیات اونجا بود و شما خیلی واست جالب بود این موضوع.... بعد راه افتادیم دوباره و بین راه چندین بار دیگه واسه استراحت نگه داشتیم و شما طبق معمول بقیه سفرا خیلی آروم بودی و اصلا اذیت نکردی .... ساعت 8:30 رسیدیم خونه خاله جون الناز و تا عمو میثم اومد تو از خوش...
21 آبان 1393

جدیدترین شیرین کاریا ....

.... الهی فدات شم عروسکم .... پسر فرشته ها مدتیه که یاد گرفتی صلوات بفرستی و با اون زبون شیرینت میگی ... اللهم صلا محمد وآل محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) یکی از بازیایی که دوست داری با من انجام بدی خاله بازیه ... تا میشینیم کنار هم میگی بیا حونمون ... من مثلا در میزنم و شما با خنده میگی بفمایین تو ... من میام داخل و شما واسم مثلا چای و شکلات و میوه و غذا میاری و .... گل گلم شبا وقتی میخوایم بریم بخوابیم میدویی بابا حمیدو می بوسی و میگی شب خیر (شب بخیر) بعد با هم میریم رو تخت و شما مدتی بازی میکنی و گاهی منو میترسونی و میگی پیسی بیا مامانمو بحور (پیشی بیا مامانمو بخور) ... باز خودت میگی نه بی...
11 آبان 1393

ماشین بزرگ (اتواوس)...

....گل پسرم ....  5 شنبه عصر با خاله جون المیرا رفتیم برای خرید بارونی و کفش واسه من و قبل رفتنمون بابا جون حمید از من قول گرفتن که اینبار فقط میری واسه خودت خرید میکنی ... ارمیا به اندازه کافی داره و وقتتو واسه خرید ارمیا نذار لطفا من و شما و خاله جون رفتیم ستا سنتر و شروع کردیم به گشتن مغازه ها .... جنابعالی هم ازونجایی که همیشه واسه شما رفتیم خرید !!!! تا مغازه لباس فروشی میدیدی میرفتی تو مغازه می ایستادی و شروع میکردی به نگاه کردن من و خاله که یعنی بیاین داخل .... بنده هم صدات میزدم که بیا بیرون.... رفتیم واسه خرید بارونی من و تا پوشیدمش واسه پرو شما گفتی حشیگله (خشکله ) بعدم پرسیدی حودته (واسه...
10 آبان 1393

عقد فرزانه جون ....

.... عزیزکم .... روز جمعه 93/08/02  صبح فرزانه جونو تو حرم عقد کردن و مراسم عقد محضرشون بعداز ظهر تو محضر انجام شد و بعد هم رستوران  و .... ساعت 7 من و شما و بابا جون حمید که تازه از پروژه سرخس رسیده بود آماده شدیم و رفتیم گل فروشی و گلیو که شب قبلش من سفارش داده بودمو گرفتیم و رفتیم سمت محضر . محضر قشنگی بود و همه واسه اینکه شاهد عقد فرزانه جون و علی آقا باشن اومده بودن و مراسم خیلی قشنگ برگزار شد انشالله که خوشبخت بشن . شمام حسابی آتیش سوزوندی و کلی خوش تیپ شده بودی ... بعد رفتیم رستوران که فضای بیرونی رستوران خیلی قشنگ بود و یه محوطه باز داشت که یه استخر بزرگ و پر نور وسطش بود و شما بچه ها اون...
3 آبان 1393

معرفی ....

.... عروسکم .... مدتیه که یاد گرفتی اسم و فامیلتو بگی . تا ازت میپرسیم اسمت چیه میگی ایمیا !!!! فامیلت چیه ؟ غسامیانم ایمیا غسامیان (ارمیا غفاریان ) 26 مهر 25 ماهه شدی عزیزکم . بزرگتر شدنت مبارک نازنین پسر.... پیشرفتت تو صحبت کردن و جمله بندی خیلی زیاده ... اینقد که تقریبا همه جملاتتو بدون اشکال تو تلفظ میگی و همه متوجه حرفات میشن و نیاز به ترجمه نداره .... یکی دو تا شعر میخونی بدون کمک که یکیش شعر لی لی حوضکه به مدلی که عمو میثم یادت دادن ... گاهی میشینی واسه خودت میخونی و آخرش شصتتو میبری سمت گلوت به نشانه قلقلک و میگی خودش (این کله گنده خوردش ...) شعر آرسین بی دندونو خاله المیرا یادت دادن و و...
29 مهر 1393