برگشتن از حج ....
.... نازدونه من .... روز چهارشنبه مادر جون و پدر جون به سلامتی از سفر حج برگشتن و این یه هفته آخر قبل اومدنشون تقریبا هر شب ما اونجا بودیم تا دیر وقت و با اینکه دور و بر خیلی شلوغ بود و هر کسی داشت یه کاری انجام میداد شما و محیا خانوم و عسل خانوم حسابی آتیش میسوزوندین و اینقد بازی میکردی که وقتی برمیگشتیم تو راه از خستگی نا نداشتی و بیهوش میشدی .... از روز 4 شنبه هم که مادر جون اینا اومدن اونجا بودیم و باز شرارتا و شیرین کاریای شما .... از جمله اینکه وقتی تو راه پله داشتی بازی میکردی .... دختر خاله بابا حمید واسه سومین یا چهارمین بار اومد دیدن مادر جون اینا و شما اول سلام کردی و بهشون گفتی خوش اومدین ... ...








