ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

خونه محیا ومهدی

پسر ناز من دیروز جمعه بود و صبح من و تو رفتیم خونه مامان جون واسه نهار. ظهر بابا حمیدم اومدن اونجا و تو داشتی نهار میخوردی . مثه همیشه خاله جون المیرا بهت غذا میدادن !!!!! یکم ادا درآوردی و شروع به سرفه های الکی کردی چون قبلا مدام اینکارو واسه توجه بیشتر انجام داده بودی ما خیلی جدی نگرفتیم . همه قربون و صدقت رفتن و توو هم خندیدی. دوباره همین کارو کردی و بابا تورو با هول برت داشتن نکه پریده باشه تو گلوت .... تا برت داشتن یه عالمه بالا آوردی و خودت از ترس رنگت پریده بود. وقتی تموم شد بردمت واسه شستشو که از ترس هق هق میزدی ... الهی فدات شم مامانی..... اینطوری سبک شدی و شروع کردی به شر بازی دوباره و ظهر یه خواب راحت کردی تا 5 عصر.وقتی ب...
8 تير 1392

ویلای طرقبه

عشق کوچیک مامان روز دوشنبه نیمه شعبان بود و تعطیل . واسه همین یکشنبه ظهر تو با مامان جون اینا رفته بودی ویلای دوست عمو میثم . من سر کار بودم با بابا جون و بابا حمید حدود 3 رسیدیم . تو نهارتو خورده بودی مثه هر روز که قبل اومدن من نهار میخوری و حسابی آتیش سوزونده بودی                      و  داشتی تو باغ بازی میکردی با خاله جونات اونام حسابی ازت عکس میگرفتن و خوشحال بودین .      وقتی من اومدم اولش بی محلی کردی چون تو بغل خاله جون عادله بیشتر بهت خوش میگذشت ..... بعده نهار یه کم خوابیدی و وقتی ...
6 تير 1392

بام مشهد

عزیز دلم شنبه شب با بابا و عمو میثم و خاله جونات و مامان جون و بابا جونت رفتیم بام مشهد. متاسفانه ماشین بابا توراه خراب شد و تا رفت درست کرد ما با عمو میثم رفتیم بام. خیلی خوش گذشت .حسابی خلوت بود و ما تونستیم تورو ببریم سمت وسایل بازی و حسابی تاب خوردی و با عمو میثم الکلنگ بازی کردی... بعد با بابا اینا قرار گذاشتیم شلمان و رفتیم تا شام بخوریم که اونجا هم حسابی به جنابعالی خوش گذشت عشق کوچولوی من ..... انتظار ارمیا واسه آوردن غذا.....                   آقا لطفا سریعتر غذای منو بیارین دیگه ......      &nb...
5 تير 1392

نمایشگاه

آقا ارمیا روز 5 شنبه عصر واسه اولین بار خودم بردمت حموم. تا حالا همیشه با مامان جون میرفتی حمام !!!! آخه من میترسیدم ببرمت ولی 5 شنبه چون میخواستیم بریم نماشگاه (برق و صنعت )دیدن غرفه بابا حمید و جنابعالی ظهر پای سفره شیرجه زده بودی تو بشقاب ماکارونی(فیلمش موجوده) و حسابی چرب و چیلی شده بودی و بوی ماکارونی و روغن میدادی  اول خاله جون المیرا ناخوناتو گرفتن                                 و بعد من بردمت  حموم تا وقتی میریم نماشگاه آبروی بابات نره  بعد حسابی خوش ...
1 تير 1392

شادی ارمیا

پسر ناز مامان دو سه روزه که یه سره دلش میخواد برقصه و شاد باشه !!!!! نمیدونم واسه جام جهانیه یا واسه انتخاب شدن آقای دکتر روحانی                                        فک کنم دیدن شادی مردم تو این دو شب رو تو هم تاثیر گذاشته بود پسر نازم. چون هر دوشب ما هم با خاله جونات رفتیم یه دوری بیرون زدیم و شادی مردمو از نزدیک دیدیم. تو هم حسابی آروم بودی و نگاه میکردی......       ...
30 خرداد 1392

آلبوم عکس 1

ارمیای سوپراستار و پسر اینترنتی ......                                      ارمیای خوش تیپ ما.....                خواب ناز ارمیا.....  اولین باری که شیششو خودت دستت گرفتی .....  اولین باری که با صدای بلند خندیدی .....  فضولی ارمیا وقتی خاله جون الناز الگو میکشیدن.....  بالاخره موفق شد!!!!!  کلاس گذاشتن ارمیا ...
27 خرداد 1392

10ماهگی

عشق ناز من امروز  ماهت تموم شد و وارد   ماه شدی . روز به روز داری بزرگتر میشی و دوست داشتنی تر.....   تا امروز یه عالمه کار جدید انجام میدی ..... چهار دست و پا میکنی بدون کمک دستتو از جایی میگیری و بلند میشی و حتی گاهی چند قدم با ترس با تکیه به مبل و... راه میری  بدون کمک میشینی بای بای میکنی دست میدی و یا الله میکنی دست میزنی بشکن میزنی میرقصی 5 تا دندون در آوردی                                  کلماتی رو که تا الا...
26 خرداد 1392

هدیه الهی

لحظه ها، دقیقه ها، روزها و هفته ها مثل بر هم زدن چشمی  گذشتند  و پسر نازنین من ، ارمیا شیرینم و میعادگاه عشقم ده ماهه شد عزیز دلم.... توی این نه ماهی که گذشت با تمام گریه ها و بیقراری هات بیقرارشدم و اشک ریختم و با تمام  لبخندهات، از ته دل و با تمام وجود شاد شدم و خندیدم و به خاطر آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ها کشیدم "ماما" گفتن تو برایم قشنگ ترین نغمه ایست که تا کنون شنیده ام وقتی دستانت را باز می کنی و آغوش مرا طلب می کنی بیش از پیش نیاز خودم را به تو احساس می کنم و برای در آغوش کشیدنت بالی برای پرواز از خدا طلب می کنم وقت...
25 خرداد 1392

دکتر

عزیز دلم دیروز عصر جواب آزمایشت آماده بود و باید میبردمت دکتر. ولی اولین باری بود که میخواستیم بریم دکتر و من استرس داشتم . هر ماه واسه چکاپ میبرمت دکتر سامی راد ولی اینبار چون جواب آزمایش داشتی نگران بودم که ایشالله چیزیت نباشه ..... عشق من طبق معمول با دوتا بادیگارد (خاله جون الناز و المیرا)رفتیم دکتر.چون ساعت 6 وقت داشتیم راس 6 رسیدیم جلو مطب ولی چون تو خ احمدآباد هیچوقت جا پارک پیدا نمیشه تو با خاله هات رفتی بالا و من حدود 20 دقیقه دیگه اومدم و حسابی ازترافیک  کلافه بودم. بالاخره تو تا منو دیدی اومدی بغلم و خیلی آروم بودی. رفتیم تو اطاق دکتر با المیرا جون.خاله جون النازم همش به خاله المیرا یادآوری میکرد که همه مواردو بگینا!...
23 خرداد 1392

یک روز ارمیا

مامان جونم خودت میدونی که هر روز صب باید ساعت  بیدار شی تا ببرمت خونه مامان جون و من برم سر کار. واسه همین هر روز خودت راس 8 بیدار میشی .یه کم با هم بازی میکنیم تا باباجون بیان دنبالمون. تو راه یه کم غر میزنی بعضی روزا چون گاهی خوابت میاد .بعضی روزام خیلی سرحالی ..... وقتی میرسیم خونه مامان جون از سر کوچه خودت میفهمی که رسیدیم چون مسیر آشناست !!!! مامان جون آیفونو میزنن و میریم داخل آسانسور و تو از آیینه آسانسور برمیگردی نگاه میکنی سمت دکمه طبقات و میخندی!!!! از آسانسور که میای بیرون مامان جون جلو در منتظرتن و هر روز استقبال گرمی ازت میشه و اصلا ازت خسته نمیشن !!!!! من میرم و تو میمونی و مامان جون و خاله جون المیرا و گا...
22 خرداد 1392