نمایشگاه
آقا ارمیا روز 5 شنبه عصر واسه اولین بار خودم بردمت حموم. تا حالا همیشه با مامان جون میرفتی حمام !!!!
آخه من میترسیدم ببرمت ولی 5 شنبه چون میخواستیم بریم نماشگاه (برق و صنعت )دیدن غرفه بابا حمید و جنابعالی ظهر پای سفره شیرجه زده بودی تو بشقاب ماکارونی(فیلمش موجوده) و حسابی چرب و چیلی شده بودی و بوی ماکارونی و روغن میدادی اول خاله جون المیرا ناخوناتو گرفتن

و بعد من بردمت حموم تا وقتی میریم نماشگاه آبروی بابات نره 
بعد حسابی خوش تیپ کردی و با عموحسین و خاله ها و مامان جون رفتیم نماشگاه .

وقتی رسیدیم حسابی غرق تماشای حال و هوای نماشگاه شدی و به اطراف با تعجب نگاه میکردی .....
رنگی بودن همه چیز واست خیلی جالب بود.تو غرفه بابا خاله مهندست (المیراجون) و بابای مهندست حسابی ازت استقبال کردن و تو هم که طبق معمول تو بغل عمو حسین طفلکی بودی واسه همه قیافه گرفته بودی.... 
یکی دو ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم تو راه خوابیدی از خستگی وقتی رسیدیم خونه مامان جون غذاتو خوردی و بازی کردی تا بابا اومدن و رفتیم خونمون .
صبح مامان جون ز زدن که عمو میثم اومده و نهار بیاین خونه ما . من چون جمعه بود تمیز کاری میکردم با مزاحمتهای شما.....
بعد راه افتادیم سمت خونه مامان جون با ماشین باباجونت و تمام مسیر جنابعالی رانندگی کردین و خیلی بی اعصاب بودی!!!!!

بی اعصابی ارمیا پشت چراغ قرمز.....

آقا جون زود باش دیگه برو هوا گرمه......



نمایشگاه
