خونه محیا ومهدی
پسر ناز من دیروز جمعه بود و صبح من و تو رفتیم خونه مامان جون واسه نهار. ظهر بابا حمیدم اومدن اونجا و تو داشتی نهار میخوردی . مثه همیشه خاله جون المیرا بهت غذا میدادن !!!!!
یکم ادا درآوردی و شروع به سرفه های الکی کردی چون قبلا مدام اینکارو واسه توجه
بیشتر انجام داده بودی ما خیلی جدی نگرفتیم . همه قربون و صدقت رفتن و توو هم خندیدی. دوباره همین کارو کردی و بابا تورو با هول برت داشتن نکه پریده باشه تو گلوت .... تا برت داشتن یه عالمه بالا آوردی و خودت از ترس رنگت پریده بود. وقتی تموم شد بردمت واسه شستشو که از ترس هق هق میزدی
... الهی فدات شم مامانی.....
اینطوری سبک شدی و شروع کردی به شر بازی
دوباره و ظهر یه خواب راحت کردی تا 5 عصر.وقتی بیدار شدی یه عالمه پف کرده بودی و چاگالو شده بودی خشکله.
عصر با بابا حمید رفتیم خونه مادر جون . ولی وقتی رسیدیم دیدیم خونه نیستن خدا روشکر عمو سعید اینا بودن و رفتیم اونجا. تو با محیا جون یه عالمه بازی کردی و قلدر بازی درآوردی
. البته اون فسقلی هم غفاریان بود و از پس تو بر میومد!!!!!!![]()
حدود 9 یه نیم ساعت خوابیدی و بعدش مادر جون اینا اومدن و رفتیم اونجا. همه بودن و تو حسابی ازون شلوغی ذوق کردی
شروع کردی به شیرین کاری.
همه شیرین کاریاتو انجام دادی و جلب توجه کردی عشق من.
بعد حدود ساعت 11:30 با عمه جونات و عمو و مادر جون همه رفتیم طرقبه واسه شام. 4 تا ماشین
بودیم چون با ماشین من رفته بودیم عمه جون فاطمه و سپیده جون و مادرجون با ما اومدن.
رسیدیم رستوران سید ولی غذا تموم کرده بود چون ساعت 12 گذشته بود بالاخره رفتیم شبهای جاغرق و اسه شام . غذاش بد نبود. تو خیلی گرسنت بود و ضمنا خیلی خسته بودی . وقتی غذا میخوردی نای تکون خوردن و وول زدن نداشتی.بعد از خوردن غذات دستاتو بردی بالا و الهی شکر کردی و عمه جون راضی و مادرجون حسابی بهت خندیدن و حال کردن....
بعد از یه ربع بهت آب دادیم و خیلی خوشحال شدی یه عالمه آب خوردی
مثه اینکه خیلی تشنت بود و تشکر کردی....![]()
الهی من دورت بگردم که اینقد صبوری عشق من با اینکه خیلی خوابت میومد نه اذیت کردی و نه غر زدی (همه تعجب کرده بودن ازینهمه صبر و آرامش تو)فقط گاهی چشاتو میمالوندی گل ناز من.
و تا نشستیم تو ماشین و مطمین نشدی که دیگه همه دارن میرن خونشون نخوابیدی!!!!
وقتی داشتیم برمیگشتیم تو مسیر پرنده پر نمیزد و همه جا ساکت و تاریک بود. تا حالا طرقبه رو اینجوری ندیده بودم تو هم آروم خوابیده بودی و حتی تکونم نمیخوردی .....
تا رسیدیم چندین بار چکت کردم ببینم نفس میکشی !!! چون خیلی آروم بودی .....
ارمیا ایشالله خدا تو رو واسه ما همیشه سالم و سلامت نگه داره نازترینم.
ساعت 3 صبح رسیدیم خونه و تو همچنان بیهوش بودی تنها دلیل زندگی.....


خونه محیا ومهدی
