فسقلی مامان نمیدونی چقد بانمک و دوست داشتنی شدی !! اینقد که دلم میخواد فشارت بدم یه عالمه دیشب دعوت بودیم رستوران شهر غذا. با مامان جون و باباجون و خاله ها رفتیم .تو اونجا حسابی آتبش سوزوندی و شر بازی در آوردی دلت میخواست هر چی رو میز بود برداری بندازی زمین . تا یه چیزو بهت میدادن حمله میکردی یه چیزه دیگه رو هم برداری . شرارت تو چشات موج میزد.... وقتی اومدیم خونه باباحمید هنوز نیومده بود تازه از شیروان راه افتاده بود منم رختخوابا رو پهن کردم و با هم بازی کردیم . برقارو خاموش کردم تو هم راه افتادی سمت یه دونه چراغه روشن وقتی سایه تو رو سنگا میدیدی همش دور خودت میچرخیدی تا بگیریش ... منم حسابی به کارت میخندیدم و تو با ...