آب بازی
پسر نازم دیروز جمعه بود و از صب خونه خودمون بودیم .

خاله جونات با دوستاشون رفته بودن اخلمد. منم خیلی دوست داشتم برم ولی به خاطر تو نرفتم.
![]()
هوا خیلی گرم بود
ازونجایی که تو به گرما مثه خودم طاقت نداری از همون اول وقت صبح تمام بدنت داغ بود و همش از گرما غر میزدی.![]()
بابا میخواستن برن ابزارشونو بیارن واسه سرویس کولر. منم گفتم تورو با خودش ببره تا یه کم آروم شی ولی پشیمون شدم و نذاشتم ببرت چونن ترسیدم گرما زده شی.
بابا که رفت ما با هم تنها شدیم چون خیلی غر میزدی یه تشت آب کردم و گذاشتم تو سینی و تو رو نشوندمت توسینی ....
اول یکی از دستاتو کردی تو آب وقتی دیدی بهت حال داد جفت دستاتو محکم میکوبوندی تو آب . اولش تعجب کردی ازینکه آب می پاشید تو صورتت ولی بعد حسابی خوشت اومده بود هم از آب بازی و هم ازینکه خنک شده بودی ......
![]()
بعد وسایل آب بازی رو جمع کردم چون همه جارو خیس کرده بودی تو هم اعصابت خورد شد و شروع کردی به داد کشیدن سر من و شکایت .
واسه آروم شدنت بهت هندونه دادم .خیلی دوست داری وقتی چشت به هندونه میفته تا نخوری آروم نمیگیری . همش تو بشقاب نگاه میکردی تا مطمین باشی تموم نشده وقتی منم یه قاچ میخوردم سرم داد میزدی..... 
عصر رفتیم خونه مادر جون.عمه جونات و خاله نیر و فاطمه جان و آقا کمال اونجا بودن .بهمون خوش گذشت . طبق معمول همه حسابی قربون و صدقت رفتن و بوسیدنت . تو هم اولش خودتو گرفته بودی و تو قیافه بودی نمیدونم چرا.کم کم یخت آب شد و با عسل و محیا و مخصوصا علیرضا بازی کردی و حسابی خسته شدی با اینکه خیلی خسته بودی نخوابیدی.
تا نشستیم تو ماشین بسمت خونه یه عالمه سر سر کردی و بیهوش شدی . حتی وقتی رسیدیم خونه و گذاشتمت تو رختخوابت بیدار نشدی.



آب بازی
