ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

آب بازی

1392/3/11 12:51
نویسنده : الهام
244 بازدید
اشتراک گذاری

پسر نازم دیروز جمعه بود و از صب خونه خودمون بودیم . 

خاله جونات با دوستاشون رفته بودن اخلمد. منم خیلی دوست داشتم برم ولی به خاطر تو نرفتم.  

                                                    

هوا خیلی گرم بود  ازونجایی که تو به گرما مثه خودم طاقت نداری از همون اول وقت صبح تمام بدنت داغ بود و همش از گرما غر میزدی.

بابا میخواستن برن ابزارشونو بیارن واسه سرویس کولر. منم گفتم تورو با خودش ببره تا یه کم آروم شی ولی پشیمون شدم و نذاشتم ببرت چونن ترسیدم گرما زده شی.

بابا که رفت ما با هم تنها شدیم چون خیلی غر میزدی یه تشت آب کردم و گذاشتم تو سینی و تو رو نشوندمت توسینی ....

اول یکی از دستاتو کردی تو آب وقتی دیدی بهت حال داد جفت دستاتو محکم میکوبوندی تو آب . اولش تعجب کردی ازینکه آب می پاشید تو صورتت ولی بعد حسابی خوشت اومده بود هم از آب بازی و هم ازینکه خنک شده بودی ......

                                                            

بعد وسایل آب بازی رو جمع کردم چون همه جارو خیس کرده بودی تو هم اعصابت خورد شد و شروع کردی به داد کشیدن سر من و شکایت .

واسه آروم شدنت بهت هندونه دادم .خیلی دوست داری وقتی چشت به هندونه میفته تا نخوری آروم نمیگیری . همش تو بشقاب نگاه میکردی تا مطمین باشی تموم نشده وقتی منم یه قاچ میخوردم سرم داد میزدی..... 

عصر رفتیم خونه مادر جون.عمه جونات و خاله نیر و فاطمه جان و آقا کمال اونجا بودن .بهمون خوش گذشت . طبق معمول همه حسابی قربون و صدقت رفتن و بوسیدنت . تو هم اولش خودتو گرفته بودی و تو قیافه بودی نمیدونم چرا.کم کم یخت آب شد و با عسل و محیا و مخصوصا علیرضا بازی کردی و حسابی خسته شدی با اینکه خیلی خسته بودی نخوابیدی.

تا نشستیم تو ماشین بسمت خونه یه عالمه سر سر کردی و بیهوش شدی . حتی وقتی رسیدیم خونه و گذاشتمت تو رختخوابت بیدار نشدی.

                  

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله المیرا
11 خرداد 92 13:17
الهی خاله قربون شیرین کاری هات بره....ارمیا دیروز که ندیدمت دلم واست یه ذره شده بود میخواستم ببینمت یه عالمه بوست کنم و گازت بگیرم عزیز دردونه