ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

غرور ارمیا

آقا پسر مامان دیروز وقتی اومدم خونه اول بابا جون اومدن داخل و من پشت سرشون بودم .تو هم تو بغل خاله جون المیرا اومده بودی استقبال ...  بابا جون وارد شدن و خواستن بغلت کنن تو هم با پرویی دستشونو زدی کنار و خودتو انداختی تو بغل من و سرتو گذاشتی رو شونم و حسابی خودتو لوس کردی . هر از گاهی هم به بقیه نگاه میکردی و فخر میفروختی و کلاس میذاشتی که بغل مامانتی عشق من .   مامان جون گفتن باخاله جون الی دعوات شده و حسابی با شیرین کاریات و غرورت خندوندیشون .... مثه اینکه دستتو مدام میکردی تو دهنت و خاله جون میگفتن نکن ارمیا کارت زشته ولی تو بازم تکرار میکردی تا عق زدی . خاله جون دعوات کردن و آهسته زدن پشت دستت و جنابعالی هم...
24 تير 1392

ارمیا شکمو

ناز ناز من از سوم تیر یه مسابقه واسه شما نی نی ها داره برگزار میشه که خیلی از دوستات توش شرکت کردن و من به بعضیاشون رای دادم . ولی من تازه امروز تو رو ثبت نام کردم و هنوز کد نگرفتی . گل نازم نزاری رو حساب تنبلی . متسفانه خیلی سرم شلوغ بود و گرفتار بودم . تا چند روز پیش که خاله جون المیرا این عکسا رو ازت گرفت و تصمیم گرفتیم تا تو مسابقه شرکتت بدیم . ایشالله که رای بیاری عشق من ......   وای من و اینهمه خوشبختی ......   چگده خوشمزه است ...... مرسی مامان جون...... خداروشکر سیر شدم..... ...
20 تير 1392

وروجک کوچولو....

آقا کوچولو دیگه کم کم داری خیلی شرارت میکنی طوریکه از پست بر نمیام . گاهی اوقات اینقد باید دنبالت بدوم که کم میارم . تو بااینکه هنوز راه نمیری اینطوری وای به روزی که راه بری .....  چند روز پیش چون پاهات یه کمی سوخته بود پوشکت نکردیم تا زودتر خوب شی و جنابعالی خونه مامان جون رو سرامیکا دسته گل آب دادی . ما تورو گذاشتیمت تو رورویکت که نیای فضولی و جلو راهتو با تشک و متکا بستیم تا نتونی بیای سمت ما. من و خاله جون المیرا و مامان جون دست به کار شدیم واسه شستشوی زمین یهو دیدم تو چهار دست و پا با سرعت جت خودتو داری میرسونی به ما اینقد تعجب کردیم که تو چجوری اومدی ولی به وروجک بودنت ایمان آوردیم و حسابی خندیدیم و فرصتی نشد واسه عکس گر...
19 تير 1392

سلام

پسر ناز مامان روز شنبه از سفر برگشتیم و دیروز من سر کار بودم و خیلی شلوغ . عصر هم تو خونه با وجود تو گل نازم در حال جمع و جور و تمیزکاری . واسه همین نرسیدم عکسا و خاطرات عروسی رو بزارم و بنویسم . در اولین فرصت میزارم عکساتو گل خشکل من . راستی ارمیا دیشب واسه اولین بار باباتو یه گاز محکم گرفتی طوریکه خون مرده شد دستش ...
17 تير 1392

آخ جون عروسی........

گل نازم 5 شنبه شب نامزدیه مهران جونه  . مام امروز ساعت 2 که من از سر کار برگردم با عمو حسین و مامان جون و خاله جون عادله و الناز میریم تهران واسه عروسی. امشب انشالله خونه خاله جون الناز خواهیم بود عشق من . ایشالله خوش بگذره بهمون و تو نازنین من گرما زده نشی ......                                                             ...
12 تير 1392

مسواک زدن ....

پسر ناز و با هوش مامان دیشب طبق فضولیهای هر روزه رفتی تو آشپزخونه و شروع کردی به بهم ریختن و کنجکاوی!!!! با یه قیف که تو دستت بود و همراه خودت حملش میکردی                                                           و گاهی باهاش صدا در میاوردی و گاهی از توش بیرونو نگاه میکردی و .....          &...
12 تير 1392

خونه محیا ومهدی

پسر ناز من دیروز جمعه بود و صبح من و تو رفتیم خونه مامان جون واسه نهار. ظهر بابا حمیدم اومدن اونجا و تو داشتی نهار میخوردی . مثه همیشه خاله جون المیرا بهت غذا میدادن !!!!! یکم ادا درآوردی و شروع به سرفه های الکی کردی چون قبلا مدام اینکارو واسه توجه بیشتر انجام داده بودی ما خیلی جدی نگرفتیم . همه قربون و صدقت رفتن و توو هم خندیدی. دوباره همین کارو کردی و بابا تورو با هول برت داشتن نکه پریده باشه تو گلوت .... تا برت داشتن یه عالمه بالا آوردی و خودت از ترس رنگت پریده بود. وقتی تموم شد بردمت واسه شستشو که از ترس هق هق میزدی ... الهی فدات شم مامانی..... اینطوری سبک شدی و شروع کردی به شر بازی دوباره و ظهر یه خواب راحت کردی تا 5 عصر.وقتی ب...
8 تير 1392