ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

خونه امیر حسین

مامانی جونم دیروز با هم رفتیم خونه امیر حسین (دایی هادی) یه عالمه مهمون داشتن و تو هم مثه همیشه پسر خوب و باادبی بودی . اصلا اذیت نکردی همونطور که خاله جون المیرا بهت سفارش کرده بودن بودی. عمه جونات و مادرجون خیلی بوسیدن و لیسیدنت چون دلشون واست خیلی تنگ شده بود آقازاده ..... بعد بابا جون حمید اومد دنبالمون و رفتیم خونه مادرجون ولی تواینقد خسته بودی که تو راه خوابیدی . اونجام وقتی بیدارشدی بابا بهت هندونه دادن اینقد هول بودی واسه خوردن که پرید تو گلوت و بابا و عمه جون فاطمه حسابی هول کردن اونقد که عمه جونت قلبش درد گرفت ..... شاهزاده کوچولوی مامان بابت آرومی و فهمیدگیت  ازت ممنونم .....      &nbs...
25 ارديبهشت 1392

عشق خاله جوناش

ارمیا جونم... خاله جون المیرا همه عکساتو ریسه کشیده تو اطاقش خیلی خشکل شده دیروز مامان جون مهمونی عصرونه داشتن هر کی رفت تو اطاق خاله جونت حسابی تعجب کرد از عکسای ناز تو. راستی خاله جون النازم دیروز صب رسید مشهد و همش تا شب قربون و صدقت رفت و دیروز یه سره بغل این و اون بودی .خاله جون عادله هی میگفت بچه رو اینقد بغل بغل نکنین اذیت میشه ! واسش اسپند دود کنین تا چش نخوره ...... اینقد خسته بودی که شب وقتی مهمونا رفتن تو بغل عمو حسین بیهوش شدی از خستگی و خوابیدی مثه فرشته ها....     ...
23 ارديبهشت 1392

حس مامان شدن

وقتی مامان  میشی دنیات عجیب و غریب میشه ...وقتی مامان میشی دنیات کوچیک میشه ....اونقد کوچیک که هیچکی غیر خودت این دنیا رو نمیبینه .... دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی .... دنیات میشه رنگها.... دنیات میشه دنیای  شاد ریاضی .... دنیای عروسکها .... با کودکت شیر میخوری .... باهاش چاردست و پایی میکنی .... با کودکت رشد میکنی .... بزرگ میشی ..... اونقد بزرگ که همه میفهمن مادری ....
23 ارديبهشت 1392

تولد الی

ارمیای نازمن امروز تولد خاله جون المیراست و قراره عصر با مامان جون و خاله جون عادله و الناز و شما پسر گلم 6 تایی بریم بیرون و تولدشو جشن بگیریم ....  میخوایم سورپرایزش کنیم البته اگه بشه ..... ارمیا جونم خاله جون المیرا و مامان جون و باباجون واسه تو خیلی زحمت میکشن باید یادت باشه که وقتی بزرگ شدی حسابی جبران کنی چون اونا واقعا عاشقانه دوست دارن و واست همه کار میکنن ناز من . حتی گاهی اوقات احساس میکنم مامان جون و باباجون و خاله هات از من و بابات بیشتر تو رو دوست دارن . یادت نره ها وقتی بزرگ شدی باید تو هم همینطور از خودت مایه بزاری آقا کوچولوی ناز نازی ....   ...
23 ارديبهشت 1392

صبوری

کوچولوی خشکلم دیشب دیدم یکی از دندونای بالات که نیش زده بود کاملا درومده . الهی فدات شم که اینقد صبوری به درد نازنینم .... ایشالله بقیه دندوناتم زود دراد تا کمتر اذیت شی ....     ارمیا جونم همه میگن تو خیلی صبوری چون حتی وقتی واکسناتم زدم جز تب اصلا اذیتی نداشتی !!!! دیروز امیرعلی رو واکسن زدن بابا جونش میگفت خیلی قرتی بازی درآورده از دیشب تا حالا. قربون پسر گل خودم برم که اینقد فرشته است..... ...
22 ارديبهشت 1392

بیقراری

 عشق من دیشب ب من و تو خونه تا ساعت 10 تنها بودیم . یه عالمه با هم بازی کردیم ولی اینقد شر شدی که خستم کردی از بس دنبالت چار دست و پا اومدم . همش از میز و مبل و ... میگیری تا پاشی . میتونی بلندشی وایسی ولی من میترسم ازینکه زمین بخوری همش از کنار مراقبتم تو هم اعصابت خورد میشه که ولت کنم.     اینقد آتیش سوزوندی که گذاشتمت تو روروئک تا برم به کارام برسم توی ÷رو هم اینقد جیغ کشیدی   که دوباره اومدم برت داشتم و باهات دگی بازی کردم تا بابا جون حمید اومد. صدای خنده هات اینقد بلند بود که وقتی بابا اومد داخل بهت گفت چه خبرته فسقلی اینقد داد میزنی دلت درد میگیره ها..... ...
22 ارديبهشت 1392

دلبری

آقا کوچولو ی ناز جدیدا اینقد قرتی شدی که یه سره دلت میخواد باهات دگی بازی کنن و برقصن. تا خاله جون المیرا روسری یا پتوتو برمیداری بهت نشون میده خودتو ولو میکنی تاباهات بازی کنه .... دیروز تو مهمونی مامان جون یه سره دست میزدی با صدای بلند جیغ میکشیدی و میرقصیدی و بشکن میزدی و پر از هیجان بودی . اصطلاحا بی دینگ و دینگ میدینگیدی کوچولو ..... تا بهت میگن دست دسی کن با صدای بلند و محکم  با غیض دست میزنی و بشکن میزنی ولی بی صدا ...
21 ارديبهشت 1392