ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

وقتی ارمیا تو خونه است ....

نازنینم . عشقم . نفسم .عمرم ...... تو بزرگترین هدیه خدایی قلب من . عزیز دردونه من از وقتی تقریبا هوا سرد شده و شما یه کوچولو سرما خوردی اصولا ظهرا که از سر کار میام و برت میدارم از خونه مامان جون و میریم خونه خودمون دیگه عصر از خونه بیرون نمیریم .با اینکه شما هر وقت حوصلت سر میره به بابا نگاه میکنی و با عصبانیت و صدای بلند میگی بابا ددر.... مام بهت میخندیم و تو هم اون دهن خشگلتو باز میکنی و شروع میکنی به خندیدن با صدای هه .... یه جور خنده تمسخر آمیز ..... چند تا عکس ازت میزارم تا ببینی از 2 یا 3 روز پیش که دیگه تقریبا کامل راه میری و خودت بدون زمین خوردن تغییر مسیر میدی چقد در طول روز راهپیمایی میکنی بدون ...
23 مهر 1392

شیرینکاری و شیرین زبونی .....

زیباترین هدیه خدا.....   هر روز که میگذره داری شیرینتر و دوست داشتنی تر میشی . هر روز یه کار جدید و یه مدل حرف زدن بامزه و جدید. چند روز پیش خاله جون الناز بهت یاد دادن که وقتی میخوای وارد جایی بشی اول در بزنی اونم با فیگور خاصه انگشتای کوچولوت . نمیدونی وقتی اینکارو میکنی و دستتو میشکونی تا به انگشتات اون حالتو بدی چقد دلم میخواد بچلونمت . از اون روز هر جا میخوای وارد شی که درش بسته است در میزنی . وقتی جیش میکنی و بهت میگم ارمیا بریم حموم تا من میرم پوشک بیارم واست شما میری سمت حموم و وقتی بغلت میکنم تا بریم تو حموم در میزنی و به من نگاه میکنی و میخندی (یه خنده ناز و دوست داشتنی )   یه کار د...
22 مهر 1392

لی لی لی لی حوضک ....

آقا پسر نازم.... خاله جون الناز بازی لی لی حوضکو یادت دادن و تو با اون آی کیوی بالا خیلی سریع یاد گرفتی و این روزا مدام انجامش میدی ... کف دستمو باز میکنی و با انگشت اشارت کف دستمو قلقلک میدی و با خودت حرف میزنی (لی لی لی لی حوضک توتو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک) بعد انگشت کوچکمو میبندی و یه چیزی میگی (گفت بریم دزدی) انگشت دوممو میبندی (از خدا نمیترسی) انگشت سوممو میبندی (کو نردبون) انگشت چهارمم میبندی(من نردبون) بعد انگشت پنجمو تا من میگم (پشت خم پشت خم) تو میخندی و همه انگشتای خودتو میبندی و باز میکنی و به دستت نگاه میکنی .... وقتی با زبون شیرین خودت این بازیا رو میکنی و اداشو در میاری نگاهت حسابی مر...
21 مهر 1392

آخر هفته ....

دلبر نازم ....  5شنبه عصر بابا حمید من و شما رو بردن خونه مامان جون چون خودشون مهمون داشتن و یه جلسه کاری تو خونه که با وجود شما نمیشد برگزار شه . وقتی رسیدیم خونه مامان جون اینا دیدیم که خاله جون الناز و المیرا و مامان دارن اطاق تکونی میکنن. آخه یه روز چش شما رو دور دیده بودن و از فرصت استفاده کرده بودن ولی باز شما سر وقت رسیدی و بدون معطلی و بدون اینکه لباساتو دراری رفتی سر اصل مطلب یعنی شلوغکاری و بهم ریختن .... بالاخره هر جور بود اونا با سرعت اطرافو جمع کردن و از اطاق اومدیم بیرون تا شب که بابا حمید و بابا جون و خاله عادله و عمو حسین اومدن و شام خوردیم و بابا حمید و عمو حسین کمد لباس خاله جون ا...
20 مهر 1392

روز جهانی کودک ....

عزیزتر از جونم ....  امسال اولین سالیه که روز جهانی کودک واسه خونواده ما معنی داشت . چون یه کوچولوی ناز داشتیم و اینطوری به یه کودک خشگل تبریک گفتیم . میخواستم ببرمت شهر پاندا بمناسبت این روز بزرگ ولی متاسفانه مریض بودی و حوصله نداشتی .انشالله بهتر که بشی به جای روز جهانیه کودک حتما میبرمت عزیزدردونه .....     روزت مبارک تنها دلیل زندگی ....     کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم لا اقل یک روز کودک می‌شدیم ...
17 مهر 1392

بدون شرح 3 ....

این روزا که سرما خورده ای خیلی بهونه گیر و بد اخلاق شدی مامان جون . وقتی از خواب بیدار میشی گریه میکنی و نق میزنی و طول میکشه تا آروم بگیری .همش دوست داری بخوابی و وقتی هم بیداری دوست داری همش بازی کنی البته تنها نه .هر چیو میبینی میخوای بگیری و دست تو باشه .... اینقد گیجی از خوردن داروها که پریروز که داشتی دست و پاشکسته راه میرفتی (آخه هنوز کامل راه نمیری ) باعجله رفتی سمت میز و فک کردی دستت به میز میرسه ولی نرسید و متاسفانه خوردی زمین و ضعف کردی از گریه . الهی بمیرم من عزیز دلم ولی خوب باید مراقب باشی دیگه گل من کسی مقصر نیست که ..... تا چشتم به یکی میفتی شروع میکنی واسش به زبون خودت تعریف کردن که چی شده و شکایت میک...
17 مهر 1392

کلاغ پر ....

ارمیا ناناز ..... خیلی وقته که خاله جون عادله بهت بازی کلاغ پر رو یاد داده و هر روز باهات بازی میکنن وقتی تنهایی و خنه مامان جون . شرایط بازی اینجویه که همشون انگشت اشارشونو میزارن رو زمین و میگن : 1-کلاغ ..... پــــــــــــــــر 2-گنجشک .... پــــــــــــر 3-ارمیـــــــا ..... همشون آهسته دست میزنن و میگن ارمــــــــیا که پر نداره ! خودش خبر نداره !!!!   ازونجایی که تو خیلی کنجکاو و زرنگی ترتیبه بازی رو یاد گرفتی و اینکارت خیلی جالبه که گاهی که تنها یه جا نشستی و هیچ کی حواسش بهت نیس با خودت کلاغ پر بازی میکنی . اینجوری ..... انگشت اشارتو میزاری رو زمین و یه صدایی از خ...
16 مهر 1392