بدون شرح 3 ....
این روزا که سرما خورده ای خیلی بهونه گیر و بد اخلاق شدی مامان جون . وقتی از خواب بیدار میشی گریه میکنی
و نق میزنی
و طول میکشه تا آروم بگیری .همش دوست داری بخوابی
و وقتی هم بیداری دوست داری همش بازی کنی
البته تنها نه .هر چیو میبینی میخوای بگیری و دست تو باشه ....
اینقد گیجی از خوردن داروها که پریروز که داشتی دست و پاشکسته راه میرفتی (آخه هنوز کامل راه نمیری
) باعجله رفتی سمت میز و فک کردی دستت به میز میرسه ولی نرسید و متاسفانه خوردی زمین و ضعف کردی از گریه . الهی بمیرم
من عزیز دلم ولی خوب باید مراقب باشی
دیگه گل من کسی مقصر نیست که .....
تا چشتم به یکی میفتی شروع میکنی واسش به زبون خودت تعریف کردن
که چی شده و شکایت میکنی از اینکه سرت خورده به میز. 
الهی قربون اون حرف زدنت برم من پسر نازم .....
اینم چند تا عکس ازین روزات .....
در حال بازی با جامدادیه زینب جون ...
خدارو شکر که زینب جون دوست داره اگه بهت جامدادیشو نمیداد چی ؟؟؟؟؟

تازه از خواب بیدارشدی و بی حوصله ای ... 

در حال دگی بازی با پدر جون .... 

بازی با کوسنای مبل .... 

منتظری تا بابا حمید بات بازی کنن .... 

در حال گریه کردن وقتی بابا حمید دارن حاضر میشن .... 

داری با بابا حمید صحبت میکنی (با زبون شیرین خودت) بابت اینکه بغلت کردن تا با خودشون ببرنت .... 

بای بای کردن با مامان .... 

هیجان رفتن .... 
((ارمیــــا در همه حال دوست داشتنی هستی خوشبوترین گل دنیا ))


بدون شرح 3 ....
