ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

تب ....

ارمیای عزیزم .... عروسک یکدونه من روز 5 شنبه ظهر اومدم خونه مامان جون . وقتی رسیدم شما خواب بودی و چون عصر خونه مادر جون سالگرد بابا بزرگ من بود . از خوابیدن تو استفاده کردم و سریع دوش گرفتم و نهار خوردیم شما که بیدار شدی رفتیم خونه مادر جون . مامان جونم که از شب قبل اونجا بودن و شما رو ندیده بودن خیلی دلتنگت شده بودن تا رسیدیم بغلت کردن و حسابی بوسیدنت بعدشم که تا 8:30 اونجا بودیمو حتی یه لحظه هم سمت من نیومدی اونقد که طرفدار داری وقتی مهمونی هستیم من نیازی نیست به فکر شما باشم چون به من نمیرسی مخصوصا جایی که ریحانه جون باشه !!!! شب اومدیم خونه و صبح جمعه که از خواب بیدار شدی یه کم بی حوصله بودی و ساعت 11 خوابیدی و حدود 1...
2 آذر 1392

مهمونای مامان ....

عزیزتر از جونم .... دیروز عصر قرار بود دوستای دوران دبیرستانم بیان خونمون .من خیلی خوشحال بودم روز سه شنبه فاطمه جون اومد خونه رو تمیز کرد و بعد رفتنش من و بابا تابلومونو وصل کردیم و پایه میز که متاسفانه جدا شده بود داشتیم میچسبوندیم که شما .... بهتره چیزی نگم خودت ببین چیکارا کردی !!!!  پدرم درومد تا بعدش میزو تمیز کردم .... دیروز از سرکار مستقیم رفتم خونه و نیومدم دنبال شما چون در نبود تو میخواستم میوه و شیرینی و آجیل بچینم و میزو واسه پذیرایی آماده کنم . خدا روشکر با کمک بابا حمید به همه کارام رسیدم و همه چی آماده شده بود که شما با خاله جون عادله و المیرا اومدین خونه و تا رسیدی و دی...
30 آبان 1392

پلیور دست باف ....

پسر یکی یه دونه من .... از اواسط برج قبل خاله جون المیرا تصمیم گرفتن واسه شما پلیور ببافن واسه همین با مامان جون رفتن کاموا خریدن و به کمک مامان جون واست یه پلیور خشگل بافتن . خاله جون الی دستش به بافتنی میره ولی این مدلو مامان جون تازه یادش دادن و اونم ذوق کرد و واسه شما بافت... اینم عکس پلیوره....   خاله جونش دستت درد نکنه که اینقد به فکر ارمیایی عزیزم.... خیلی ناز شده ...
30 آبان 1392

ارمیا بزرگ شده ....

ارمیای ناز من 2 ماه و چند روز از یکسالت میگذره و ازینهمه تغییری که هر روز میکنی و کارای جدیدی که انجام میدی و سلامتی جسمت واقعا از خدا ممنونم و شاکر.... دیروز ظهر با هم رو تخت خوابیده بودیم و ساعت حدود 4 من از کنارت بلند شدم و رفتم دنبال کارام تو آشپزخونه . هر از گاهی میومدم بهت سرمیزدم تا بیدار نشی و از رو تخت بیفتی .... بعد چند دقیقه که مشغول شستن ظرف بودم تو آشپزخونه دیدم یه صدایی میاد وسط پذیرایی ... نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم عشق من بیدار شده و از تخت اومده پایین و از اطاق اومده بیرون و داره دنبال من میگرده و هی آروم صدا میزنه ماما ماما تا این صحنه رو دیدم از خوشحالی دویدم بغلت کردم و یه عالمه بوسیدمت و به...
28 آبان 1392

دستکش ....

نازنین نازم .... مدتی بود که خاله جون المیرا دنبال دستکش میگشتن تا واست بخرن ولی ازونجایی که دستات خیلی کوچولو هستن اون مدلی که خاله میخواست پیدا نکرد و بالاخره دیشب یه دستکش خشگل واست پیدا کردیم و خریدیم . چون اولین دستکشیه که قراره تو عمرت دستت کنی عکسشو واست میزارم تا بزرگ شدی بعنوان یادگاری بتونی ببینیش...   بابا حمید چند روزه شعبه دارن ولی خدا رو شکر مشهدن . شبا خونه نیست ولی ظهر تا عصر خونه است و ما میتونیم ببینیمش . شما از 4 شنبه شب بابا رو ندیده بودی تا ظهر شنبه . روز شنبه خاله جون المیرا ز زدن به من که با حمید آقا هماهنگ کن امروز حتما بیان ارمیا رو ببینن چون از صب که پاشده یه سره میاد به مامان می...
27 آبان 1392

14 ماهگی ....

عروسکم امروز 14 ماهت تموم شد و وارد 15 ماه شدی .... هر روز از روز قبل شیرینتر و خواستنی تر نه فقط به چشم من بلکه به چشم هر کی که میبینت .... خاله جون الناز دیروز میگفت از یه ماه پیش تا الان که ندیدمش خیلی فرق کرده و خیلی شر و نمک شده ... راست میگه ما هرروز شاهد تغییراتت هستیم عزیزتر از جون ...   14 ماهگیت مبارک دردونه من     هر کار جدید و حرف جدیدی که انجام میدی یا میزنی چون هر روز تقریبا پست میزارم .همه رو همون جا مینویسم تا فراموش نکنم .   دایره لغات ..... دد ----- ددر در در ---- وقتی داری در میزنی تا وارد جایی بشی اده ----- بده ...
26 آبان 1392

دومین عاشورا ...

قند عسلم ....  چند روز گذشته بعلت دوران عزاداری امام حسین و حضرت اباالفضل (ایام تاسوعا و عاشورا) تعطیل بود و درگیر مراسم نذری پختن و عزاداری بودیم .... روز چهارشنبه که تاسوعا بود خاله جون الناز و عمو میثمم صبح زود رسیده بودن مشهد و ساعت 8:30 به من اس داده بودن که ارمیا بیداره تا بیایم دنبالش و بریم خونه مامان جون . ساعت 10 اومدن و رفتیم خونه مامان جون واسه پختن شله زرد نذریه خاله جون عادله . بعد پختن شله زرد هممون رفتیم خونه خاله طاهره چون احسان جون امسال یه خیمه زده بودن واسه چای و با کمک مالیه مردم و نذوراتشون یه دیگ حلیم واسه بهزیستی روز عاشورا قرار بود بپزن واسه همین مام شب عاشورا که داشتن دیگ میزدن رفتیم کمک. ...
25 آبان 1392