تب ....
ارمیای عزیزم .... عروسک یکدونه من روز 5 شنبه ظهر اومدم خونه مامان جون . وقتی رسیدم شما خواب بودی و چون عصر خونه مادر جون سالگرد بابا بزرگ من بود . از خوابیدن تو استفاده کردم و سریع دوش گرفتم و نهار خوردیم شما که بیدار شدی رفتیم خونه مادر جون . مامان جونم که از شب قبل اونجا بودن و شما رو ندیده بودن خیلی دلتنگت شده بودن تا رسیدیم بغلت کردن و حسابی بوسیدنت بعدشم که تا 8:30 اونجا بودیمو حتی یه لحظه هم سمت من نیومدی اونقد که طرفدار داری وقتی مهمونی هستیم من نیازی نیست به فکر شما باشم چون به من نمیرسی مخصوصا جایی که ریحانه جون باشه !!!! شب اومدیم خونه و صبح جمعه که از خواب بیدار شدی یه کم بی حوصله بودی و ساعت 11 خوابیدی و حدود 1...






