ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

بابای ارمیا برگشتن .....

1392/7/13 12:33
نویسنده : الهام
246 بازدید
اشتراک گذاری

آقا پسر ناز من روز 5 شنبه 11 مهر مراسم نامزدیه بهاره جون بود.

صبح 5شنبه قرار بود برن حرم واسه عقد حضرت و چون من باید میومدم سرکار و اگه مامان جون و خاله جونا همه میرفتن شما تنها میموندی واسه همین خاله جون المیرا طفلکی موندن خونه تا تو رو نگه دارن .

عصر من از سرکار اومدم و ساعت 5 رفتیم خونه خاله جون طاهره چون مراسم نامزدی اونجا بود.

طبق معمول همیشه شما خیلی خوش تیپ شده بودی

یه تی شرت خشگل که از آبادان واست خریده بودم و یه شلوار جینه قشنگه سورمه ای که همین چند شب پیش واست خریدم . وقتی پوشیدی همه میخواستن بخورنت چون خیلی ناز و جذاب شده بودی ....

وقتی داشتیم میرفتیم تو راه شما هنوز نرسیده به عروسی شروع کرده بودی به گفتنه دس دس ....

وقتی رسیدیم طبق معمول ریحانه جون سریع دوید شما رو گرفت بغلو حسابی چلوندتماچ و بعدم بردت به دختر خاله هاش پسر منو معرفی کرد مژهاونام حسابی قربون و صدقت رفتن و گفتن این فسقلی که اینقد تعریفاشو شنیدیم همین کوچولوییه ... تو خیلی نازی آقا کوچولو !!!!

شمام یه کم خجالت کشیدی خجالتو در طول مراسم همش در حال گفتن دس دس بودی و حسابی مجلسو گرم کردی عزیزم دلم .

ولی ازت بابت اینکه همیشه تو هر مهمونی آبروداری میکنی و اذیت و شرارت نمیکنی و تو بغل میمونی ممنونم عزیز دلم .چشمک

در طول مهمونی از غذایی که مامان جون از خونه واست آماده کرده بودن ساعت حدود 8 خوردی و بعدم شیرینی و میوه و بستنی و کیک و.....

ساعت 9:45 رفتیم رستوران واسه شام و شما مثه همیشه پشت صندلی مخصوص بچه ها نشستی

و منتظر غذا بودی با اینکه سیر بودی!!

ولی ....

ساعت 11 از رستوران همه دوباره واسه بزن و برقص رفتن خونه خاله ولی شما خیلی خسته بودی و بابا حمیدم از بجنورد داشت میومد و متاسفانه به مراسم نرسید.واسه همین من و تو رفتیم خونمون .

ساعت 12:30 صدای ماشینه بابا رو شنیدی و شروع کردی به اه  اه  کردن . منم پشت پنجره نگهت داشتم تا بابا رو ببینی اول از دیدنش تعجب کردی و بعد که دیدی بابا دارن درب پارکینگو باز میکنن و به تو نگاه نمیکنن با صدای بلند داد زدی بابا .... بابا تازه متوجه شما شد و بهت خندید و تا اومد بالا تو آروم و قرار نداشتی ....

تا ساعت 2 بابابا بازی کردی و تا از کنارت تکون میخورد جیغ میکشیدی و دنبالش میدویدی.میترسیدی بره و دیگه نیاد!!!!قلب

دیروزهم که جمعه بود از صب با بابا جونت بودی و سر سفره نهار چون قبلش غذاتو خورده بودی و سیر بودی قلم ماهیچه رو دادیم

دستت و تو اینقد سرگرم خوردن اونا شدی که ما راحت تونستیم غذا بخوریم.

عصرم رفتیم خونه پدرجون که یه حالی ازشون بپرسیم آخه از روزی که مادر جون رفتن یزد ما نتونسته بودیم بریم واسه جاخالی و احوالپرسی.خجالت

وقتی رسیدیم اونجا عمه جون نعیمه و عسل جون اینام اونجا بودنلبخند تو هم طبق معمول بازی و شرارت کردی و اونا مثه همیشه قربون و صدقت رفتن .بعد محیا جون و عطی جون اینام اومدن و بالاخره تا 10:30 اونجا بودیم و وقتی داشتیم میومدیم خونه شما مثه همیشه از خستگی بیهوش شدی ....

 

((تو همه چیز مایی ارمیای عزیزم))

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ساتیار
14 مهر 92 11:42
هزارماشاالله اقا پسر خوشتیب .. اگه یه کم زودتر بخوابی دیگه عالیه.. خصوصی الهام جون..
مامان فاطمه
14 مهر 92 11:44
خوش به حال ارمیا که مامانی به این مهربونی داره که تند تند وبلاگشو آپ می کنه .
انشالله همیشه پاینده باشید


مرسی عزیزم....