ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

این روزای ارمیا ....

1392/7/11 11:53
نویسنده : الهام
578 بازدید
اشتراک گذاری

گل ناز من از روز 1 شنبه که بابا حمید رفتن بجنورد تو شبا خیلی بیقراری میکنی و الکی بهونه میگیری و گریه میکنی دو شب اول هرطور بود سرتو گرم میکردیم ولی دیشب و شب قبلش هر کاری میکنیم تا حواست پرت شه و منتظر بابا نباشی فایده نداره .

پریشب بابا حمید ز زدن و داشتن با من صحبت میکردن .بعد خواستن گوشیو به تو بدم منم گوشیو گذاشتم کنار گوشت تا صدای بابا رو شنیدی یهو با یه لبخند زیاد گفتی ااااااااا بابا و بعدش تو گوشیو نگاه کردی و فهمیدی فقط صدای باباست واسه همین گوشیو پرت کردی و دیگه به صدای بابا گوش نکردی و باهاش حرف نزدی!!!!!

دیشبم وقتی میخواستی بخوابی هر کارت میکردیم نمیخوابیدی و تا میبردیمت تو اطاق واسه خواب اشکی میریختی که بیا و ببین . من و خاله جون المیرا 10 بار بردیت واسه خوابوندن و تو همش اینکارو تکرار کردی و ما دلمون واست میسوخت و میاوردیمت بیرون . بعد ز زدم به بابا تا صدای بابا رو بشنوی و یه کم صدای بابارو پشت تل گوش کردی که داشت قربون و صدقت میشد و بهت میگفت فردا میام بابایی گریه نکن دیگه عزیزم .بعد یه کم آروم شدی و بعد یه خورده بازی خوابیدی .

خدایا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه ها کم نکن .....

چند تا عکس از شرارتات تو این روزا میزارم . اینا همه واسه اینه که چون این روزا نمیخوایم ناراحتت کنیم زیاد بهت پیله نمیکنیم که کاری رو انجام ندی فقط سعی میکنیم بیشتر مراقبت باشیم عشق مامان.

ارمیا در حال خوردن پاستیل ....

 

 

در حالیکه خودت تا حالا پستونک لب نزدی نمیدونم چه علاقه ای به پستونک عروسک طفلکت داری !!!!!

 

اینجام عروسکو پرت کردی رو زمین و جات گشاد شد با این فیگور خودخواهانه ....

 

اینم مراحل در اومدنت از زندونی شدن پشت میز و مبل ....

وقتی دیدی از بالای میز نمیتونی بیای بیرون نشستی و زیر میز و مبلو واسه بیرون اومدن بررسی کردی نابغه ....متفکر

 

 

بالاخره موفق شدی و اومدی بیرون و نشستی وسط خونه و واسمون شکلک درآوردی ....

بعدم شروع کردی به رقصیدن و پایکوبی ....

قربون اون لبات برم که تو هم میخوای با آهنگ مثه بقیه بخونی طلا ....

اینجا با خاله جون المیرا قهر کردی و گفتی دس دس ....

پشتتو کردی وشروع کردی به تنهایی رقصیدن ....

اینم عصرونه خوردن جنابعالی سر قابلمه ....

هر چی لوبیا سبز و هویج تو استامبولی بود دونه دونه برداشتی و خوردی ....

 

آقا پسر اینکارارو فقط خونه مامان جون میتونی بکنی میدونی که تو خونه خودمون ازین خبرا نیست قربان .....

اینم چند تا عکس بدون شرح جهت سرگرمی این روزای ارمیا

 

 

 

 

یه چند تا کار جدید و خنده دار که انجام میدی ....

تا چیزی بر وفق مرادت نیست شروع میکنی به نیشگونای ریز گرفتن با غیظ و بعد خودت میخندی ....

وقتی چیزی رو که میخوای بهت میدن دستتو میزاری رو سینت خم میشی و اصطلاحا تشکر میکنی پسر با ادب من ....

تا میبینی خاله جون الناز یا المیرا یه جا نشستن و حواسشون به تو نیست میری جلوشون دراز میکشی و پاهاتو میاری بالا تا باصطلاح خودشون بوس پا بکننت آقای پرو.....

اونام اینقد یک به یک پاهاتو میبوسن که تو از خنده ریسه میری و اشباع میشی شاهزاده من ....

تو این چند روز که یه کمی سرما خورده بودی و بینیت گرفته بود چون تو بینیت قطره میریختیم .گاهی خودت قطره بینیتو برمیداری و میگیری سمت بینیت و میگی خخخخخخخ خخخخخخخخخخ ....

این شبا واسه اینکه سرت گرم شه خاله جونا میزاشتنت تو پتو و تابت میدادن واسه همین خودت گاهی پتوتو میاری و دراز میکشی توش و دست و پاتو آزاد میزاری و میگی( گه گه  اه اه) یعنی خاله جون الی بیاین منو تاب بدین . وقتی تابت میدن حسابی حال میکنی انگار رفتی شهر بازی .....

 راستی پسر نازم امسال واسه روز تولدم به میمنت داشتن تو یه عالمه از دوستای وبلاگیه شما هم بهم تبریک گفتن که از همشون ممنون و سپاسگزارم .ضمنا عمو جون رضام دیروز اومدن فقط واسه تولد من دفتر و یه گل زیبا واسم هدیه آوردن که عکسش اینه ....

 

 

((الهی فدات بشم پسر مهربونم ))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان کیارش
11 مهر 92 13:30
آخ که اگه پیش ارمیابودم یه گازگنده ازش می گرفتم شیطونکاون عکسش که داره غذامی خوره خیلی بانمکهکیارشم به باباجونش خیلی وابسته س بابای ارمیازودبیاین که پسرمون دلش تنگ شده[h

قربونت برم عزیزم..
الناز
17 مهر 92 16:10
نازی ارمیا بوس عزیزم


میسی خاله خاله جونی ....