تولدم مبارک ....
عشق مامان
امروز تولد 34 سالگی منه
و دومین سالیه که روز تولد خودمو فراموش میکنم .
قبل از بچه داشتن همیشه از خیلی مامانا میشنیدم که به خاطر وجود این کوچولوهای آسمونی آدم خودشو از یاد میبره و همه چیزش میشه فرزندش ولی هیچ وقت باورم نمیشد
و
اما از زمانیکه خودم یه دونه ازین فرشته های آسمونی
رو دارم با تمام وجود به این جملات رسیدم و یقین پیدا کردم.
باوجود تو همه چیزم تویی و قشنگترین لحظه های زندگیم مربوط به لحظاتیه که با تو رقم میخوره .
تو پستای قبلی نوشتم که بابا حمید چند روزه بجنوردن و هنوز نیومدن دیشب که شب تولد من بود توسط خاله جونات سورپرایز
شدم و یه جفت دمپایی رو فرشی خشگل واسم کادو خریده بودن با یه عالمه تبریک ....
دستشون درد نکنه واقعا سورپرایزم کردن .وقتی کادو رو بهم دادن و من داشتم تشکر میکردم شما با تعجب به من نگاه میکردی
چون کادو رو من داشتم باز میکردم .
به قول خاله جون المیرا فک میکنی هر چیزی که کادو شده باشه و هدیه باشه مال شماست آقا ی پررو
ولی اینبار مال شما نبود و واسه مامان بود عزیزترینم .
بابا حمیدم تبریک گفتن البته تلفنی و کادوشونم که قبلا بهم داده بودن (همون گوشواره شب تولد گل پسرم)
امروزم یه عالمه پیام تبریک و تماسای تبریکی از طرف دوستام و همکارام .
نه بابا اگه خودم خودمو فراموش کردم ولی بقیه هنو یادشونه روز تولد مامانت عزیزم.
((ارمیا دیوونتم ))


تولدم مبارک ....
