ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

تب ....

1392/9/2 12:11
نویسنده : الهام
185 بازدید
اشتراک گذاری

ارمیای عزیزم ....

عروسک یکدونه من روز 5 شنبه ظهر اومدم خونه مامان جون . وقتی رسیدم شما خواب بودی و چون عصر خونه مادر جون سالگرد بابا بزرگ من بود . از خوابیدن تو استفاده کردم و سریع دوش گرفتم و نهار خوردیم شما که بیدار شدی رفتیم خونه مادر جون .

مامان جونم که از شب قبل اونجا بودن و شما رو ندیده بودن خیلی دلتنگت شده بودن تا رسیدیم بغلت کردن و حسابی بوسیدنت بعدشم که تا 8:30 اونجا بودیمو حتی یه لحظه هم سمت من نیومدی اونقد که طرفدار داری وقتی مهمونی هستیم من نیازی نیست به فکر شما باشم چون به من نمیرسی مخصوصا جایی که ریحانه جون باشه !!!!مژه

شب اومدیم خونه و صبح جمعه که از خواب بیدار شدی یه کم بی حوصله بودی و ساعت 11 خوابیدی و حدود 1 بیدار شدی و دیدم که خیلی داغی ولی گفتم شاید از خواب بیدار شدی اینجوری ولی بعد نهار با بیحالی دوباره ساعت 3 خوابیدی و وقتی بیدار شدی دوباره داغ بودی حتی بدنتم داغ بود واسه همین بهت استامینوفن دادم و خدا روشکر بعد نیم ساعت تبت پایین اومد ولی دوباره ساعت حدود 10 تب کردی بخاطر همین چون نمیخواستم ببرمت درمونگاه تا صبح هر 4 ساعت استامینوفن بهت دادم و امروز عصر میبرمت دکتر خودت .

امیدوارم چیزیت نباشه عزیزم و همیشه سالم باشی ....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان فاطمه
4 آذر 92 22:28
گل پسری بهتره انشالله؟ الهی زود زود خوب بشه عزیز دلمون .
الهام
پاسخ
مرسی قربونت برم . آره خدا رو شکر خیلی بهتره