ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

سفرنامه گرگان ....

1393/3/3 11:58
نویسنده : الهام
1,132 بازدید
اشتراک گذاری

 

نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد...

تنبیه ام کند ....

تشویقم کند ....

نه به حق قدرتی که دارد!!!!!

بلکه به اقتدارش ....

من پدرم را میخواهم !!!!

بابا جونم روزتون مبارک و امیدوارم 120 ساله بشین و سایتون رو سر من و مامانم

 

روز 3 شنبه 23 اردیبهشت مصادف بود با تولد حضرت علی و روز مرد که صبح همون روز ما عازم سفر بودیم و روز یه شنبه 28 اردیبهشت برگشتیم .....

ارمیا جونم تو این سفر که بخاطر تحقیق از خواستگار عمه جون فاطمه رفته بودیم گرگان .مادر جون و عمه جون نعیمه و فاطمه و فرزانه جون و عسل و عمو محسنم بودن و خیلی خوش گذشت ....

روز سه شنبه حدود ساعت 12 از خونه مادر جون من و شما و فرزانه جون راه افتادیم و مادر جون اینا عصر راه افتادن . ما حدود ساعت 4 رسیدیم بجنورد رفتیم اکبر جوجه نهار خوردیم و بعدم رفتیم بابا امان حدود دوساعتی استراحت و چای و توپ بازی و آب بازی و قدم زدن ....ساعت 6 عصر راه افتادیم سمت دشت و حدود 10 با مادر جون اینا رسیدیم دشت و تو محوطه بیرون شام خوردیم و شما یه عالمه با عسل بازی کردین  و واسه خوابیدن سوییت گرفتیم و موندیم . شب خوبی بود . صبح راه افتادیم سمت گرگان و بین راه واسه صبونه نگه داشتیمو شما یه عالمه با عسل جون بازی کردی و اینور و اونور دویدی و اینقد خسته شدی تا نشستیم تو ماشین تا خود گرگان خوابیدی گل من .

تو گرگان بعد تحقیقات اطراف خونه آقا مهدی اینا رفتیم واسه استراحت سمت نهار خوران و میخواستیم سوییت بگیریم که عمو محسن پیشنهاد دادن بریم روستای زیارت . واسه همین رفتیم به سمت روستا .از روستا که گذشتیم نزدیک آبشار زیارت یه ویلای قشنگ گرفتیم و شب اونجا موندیم. واقعا شب به یاد موندنی بود و خیلی قشنگ . صب که از خواب بیدار شدیم از هر طرف خونه بیرونو نگاه میکردیم فقط درخت و جنگل میدیدم .و ویلاش دقیقا وسط یه عالمه درخت بود. صبح با صدای پرنده ها و خش خش درختا بیدار شدیم ....

شمام صب که از خواب بیدار شدی (مثه هر روز سحر خیز) حسابی سر حال بودی و آب و هوای تمیز روت تاثیر گذاشته بود. بعد وسایل صبونه رو برداشتیم و رفتیم سمت آبشار و صبونه خوردیم و یه عالمه عکس گرفتیم و شما و عسل یه عالمه بازی کردین . بعد برگشتیم سمت ویلا دوش گرفتیم و یه خورده استراحت و شما و عسل همچـنان پــــــویا بودین و بعد راه افتادیم سمت گرگان . تو یه رستوران نهار خوردیم و ساعت حدود 7 رفتیم خونه آقا مهدیشون. من اونجا بیشتر با تو تو حیاط خونشون که خیلی قشنگ بود بودیم چون تو مراسم جای شما نبود و خیلی آتیش میسوزوندی .....

تو حیاط خونشون تو عسل تا تموم شدن مراسم بازی کردین و منم مراقبتون بودم .تو همین بین عمو میثم و عمو حسین ز زدن تا حالمونو بپرسن و خواستن با شما صحبت کنن که شمام گوشیو گرفتی کنار گوشت و با زبون خودت باشون صحبت کردی و میخندیدی و جوابشونو میدادی و ضمن حرف زدن با تلفن مثه بابا حمید راه میرفتی ....

ساعت 8 از خونه آقا مهدی اینا زدیم بیرون و یه راست رفتیم سمت بابلسر و حدود 11:30 شب رسیدیم ویلای بابلسر و شام خوردیم وخوابیدیم و صبح روز جمعه بعد صبونه رفتیم سمت دریا... شما اولین باری بود دریا رو میدیدی اولش چون پاهات خیس میشد وماسه ها به دست و پاهات میچسبید همش گریه میکردی و میگفتی اه اه ... کثیف

ولی کم کم با فرزانه جون و عمه جون فاطمه و عسل رفتی آب بازی و ماسه بازی تا حدی که اینقد مستقل شده بودی که یهو وقتی همه نشسته بودن زدی به دریا و همه پاشدیم دویدیم دنبالت و یه عالمه بهت خندیدیم ....

بعد اومدیم تو ویلا بردمت حمام و از خستگی بیهوش شدی. بعد بیدار شدنت نهار خوردیم و عصر همه رفتیم تو محوطه ویلا و بازی با اسباب بازیایی مثه تاب و سرسره و بابا حمید و عمو محسن و عمه جون فاطمه و گاهی هم من و فرزانه جون و عمه جون نعیمه تنیس و فوتبال دستی گروهی ...

بعد بازیا هممون رفتیم سمت دریا یه کم کنار دریا نشستیم و قلیون و تخمه و بعد اومدیم شام و خوابیدیم....

صبح روز شنبه دوباره برگشتیم سمت گرگان و بعد خوردن نهار یه سره اومدیم به مقصد دشت و تو راه رفتیم آبشاره لوه که بعد از دلند بود و نرسیده به جنگل گلستان . خیلی جای قشنگی بود ... اونجا چای و هندونه و تخمه و قلیون و شما و عسل هم به قول شما گذا خوردین و بعد راه افتادیم به سمت دشت و شب که رسیدیم اونجا بابا جون حمید و عمو محسن شروع کردن به کباب کردن ماهیایی که آقا اسحاق داده بودن و شما و عسلم که از قسمت اسباب بازیا جدا نمیشدین و یه سره یا اونجا بودین یا در حال دویدن و توپبازی ....

بعد خوردن شام اینقد خسته بودی که از خواب بیهوش شدی و مام همه خوابیدیم و صبح به مقصد مشهد راه افتادیم .

ساعت 4 روز یه شنبه رسیدیم مشهد و بعد گذاشتن فرزانه جون رفتیم خونه مامان جون نهار خوردیم و شما اونجا موندی و من و بابا حمید رفتیم خونه واسه جمع و جور کردن بار و بنه سفر و ساعت 8 بعد دوش گرفتن اومدیم دنبالت و شمام با مامان جون رفته بودی حمام و حسابی تمیز و سر حال شده بودی ....

با اینکه سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت خدا رو شکر....

پسندها (2)

نظرات (4)

مامان
3 خرداد 93 15:56
چه قشنگ نوشتی الهام جون.. انگار باهات همسفر شدم و تا لب دریا اومدم..
مامان ارمیا تپلی
3 خرداد 93 19:41
سلام مامانی گل اومدین بابلسر و یه سر به ما نزدین امیدوارم سفر بهتون خوش گذشته باشه
مامان فاطمه
3 خرداد 93 22:13
انشالله همیشه به سفر
مامان
8 خرداد 93 4:59
ینی من عاشق اون عکسشم که توش گفته کثیففف الهام جان راستی ماساکن سرخسیم ولی خودمون سرخسی نیستیم