درخواست مادرانه .....
ارمیای عزیزم ، پسر یه دونه و ناز مامان و بابا :
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی درست به مصداق اولین روزهای تولدت که توان خواستن نیازهایت را نداشتی و قادر به گفتن خواسته هایت نبودی

اگر هنگام غذا خوردن لباس هایم را کثیف کردم

و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده بود

صبور باش و درکم کن

به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم

وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز ، سوالاتی می کنم با تمسخر به من منگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده و عصبانی مشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ، همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی
از این که هر از گاهی دلم به یاد گذشته ها و خاطرات قشنگش می گیره و گریه می کنم ، به من خرده نگیر

از این که در کنارت و مزاحمت هستم خسته و عصبانی نشو

یاریم کن ، همانگونه که یاریت کردم


درخواست مادرانه .....
