خرابکاری
آقا خشکله چند روزه یاد گرفتی از میز تی وی مامان جون اینا میری بالا و ازونجا میری رو مبل . فسقلی استثنایی با اینکه هنوز تازه 11 ماهته و بدون کمک نمیتونی راه بری ولی شرارتاتو و بالا و پایین رفتنات از مبلا و میزا شروع شده. چون از پله میای پایین فک میکردی از مبل و تختم میتونی ولی بعد از بررسی ارتفاع وقتی دیدی نمیشه
مثه پله پایین بیای حالا اول پاهاتو پایین میزاری بعد میشینی البته یه کمی با کمک. کاش بتونم عکس بگیرم و واست بزارم ولی فیلماش موجوده !!!!

دیروز وقت زیادی پیش مامان جون و خاله جونت بودی چون من ظهر یه ساعت اومدم خونه و بعد رفتم دندونپزشکی وقتی برگشتم خونه افطار بود و تو خواب بودی
. مامان جون واست سیب زمینی سرخ کرده بودن و شما تا صدای اذونو شنیدی بیدار شدی و شروع کردی با ما به خوردن افطاری و تمام سیب زمینیاتو خیلی خوشمزه خوردی و حتی یه دونه هم به هیچ کی ندادی . حتی خاله جون المیرا....
بعد افطار رفتیم خونه مادرجون خاله اعظم. دایی حبیب و خونواده و خاله طاهره و خاله جون سعیده و سمیرا با بچه هاشون. تا رسیدیم زینب جون و ریحانه جون دویدن استقبال
شازده کوچولوی ما و دیگه با اونا بودی تا باباجونت اومدن دنبالمون و اومدیم خونمون (چون بابا دیشب سمینار داشتن تو هتل قصر و به ما نزدیک بودن .)
وقتی رسیدیم خونه چون از صبح مارو کم دیده بودی با اینکه ساعت نزدیک 12 بود ولی شروع کردی به بازی و خرابکاری و لوس کردن خودت و گاهی دگی بازی با بابا.
این همون اسباب بازی که تا میری تو اطاقت پاتو میذاری رو موتورت و میری بالا تا بتونی از تو کمدت برش داری .....

یه کم باهاش بازی کردی و.....

دلم میخواد سرشو بکنم چیزی نگین ها.... 

پس حالا خرابش میکنم و سپرشو میکنم و میکنم تو دهنم...

حوصلم سر رفت میخوام با بابام دگی بازی کنم....

ولی نمیخوام بخوابم ها . هنو میخوام بازی کنم...
این رشته سری دراز داشت تا ساعت 1:30 و از خستگی بیهوش شدی
ولی با غر و گریه....
الهی فدای چشات و شرارتات بشم شاهزاده کوچولوی قلب من


خرابکاری
