گرما و هزار دردسر
آقا خشکله مامان دیروز جمعه بود و دوباره به اصرار دایی مسعود و خاله جون و سمیرا از صب رفتیم باغ . هوا خیلی گرم بود و مسعود جان مهمون خارجی داشت . مهمونا با دایی مسعود و بابا جونت و عمو حسین طبقه بالای ویلا جلسه داشتن و خاله جون سعیده و علی اصغر و هادی آقا طفلکیا تو اون گرما غذا میپختن . ولی مثه دوشنبه خیلی به همه خوش گذشت بااینکه خیلی گرم بود...
گرما به تو هم خیلی فشار آورده بود .
اونقد که لباساتو در آوردیم و لختت کردیم . مهدی آقا همش میگفتن این فسقلی تشنشه بهش آب بدین . از آخر خودشون بهت تو لیوان خودت یه عالمه آب دادن بعد هر وقت تشنت میشد خودت میگفتی آبه ....
عصر از گرما شروع کردی به آب بازی .
وایییییییی چه حالی میده!!!!!!![]()

ای بابا چیکار به من دارین ......![]()

اصلا میرم یه جا دیگه بازی میکنم 

دوست دارم تنها باشم ....![]()

بعد آب بازی حسابی سرحال شدی

یه ساعتی بازی کردی و بعد رو تاب اینقد تابت دادم
تا خوابت برد عشق من و حدود 1 ساعت خوابیدی .یه خواب آروم
با مراقبت خاله جون عادله که بالا سرت نشسته بود و نمیذاشت صدای کسی دراد یا حتی کسی بهت نگاه کنه ![]()
شب بچه ها داشتن گل یا پوچ بازی میکردن با سر صدای زیاد و تو هم با تعجب نگاشون میکردی
وقتی از کنارشون میبردمت تا از صداها نترسی گریه میکردی که منو برگردون همونجا.
واسشون دست میزدی
و باهاشون تو هیجان و شر بازی و داد و فریاد پایه بودی
بعد بازی سر شام اینقد خسته بودی که چشات باز نمیشد
ولی نمیخواستی بخوابی و از بغل من هیچ جا نمیرفتی تا یکی میومد بگیرت مظلوم گریه میکردی و میگفتی ماما.....
الهی فدای مامان گفتنت بشم عروسک من .
ارمیا نمیدونی چقد دوست دارم و از داشتن گل نازی مثه تو خوشحالم.!!@



گرما و هزار دردسر
