ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

سرماخوردگی ....

نازدونه این روزا بازم متاسفانه همش درگیر سرما خوردگی شما هستم . از 26 برج 11 روزی که مادرجان فوت کردن سرماخورده بودی و تا الان خوب خوب نشدی و روز یه شنبه گذشته دوباره بردمت دکتر . امشب قراره بریم خونه مادر جون خدا بیامرز و خاله المیرا پیشنهاد دادن که خاله طاهره واست تخم مرغ بشکنن .چون خاله جون المیرات معتقدن شما چش خوردی که این روزا اینقد بی تابی و همش بهونه میگیری ... راستی گل پسرم روز یه شنبه که بیاد یعنی 92/12/26 شما یه سال و نیمه میشی و باید ببرم و واکسن 18 ماهگیتو بزنم .انشالله که اذیت نشی نازنینم ... تو این 18 ماه اینقد تغییر کردی و این یکی دو ماه اخیر تغییرات رفتاری و گفتاریت و کنجکاویات اینقد زیاد شده که واقعا یادم نمیمونه...
22 اسفند 1392

پیشرفتهای جدید و یه عالمه عکس ....

دلبر کوچولوی من .... بابا حمید از روز 2 شنبه 12/05واسه اجرای پروژه رفتن سبزوار و  شنبه شب12/10 برگشتن ولی خدا رو شکر اینبار با اینکه مدت زیادی بود که بابا حمید نرفته بودن شهرستان شما زیاد اذیت نکردی و اینقد مغروری که حتی دلتنگیتم نشون نمیدی شیرین عسلم . بابا هر شب ز میزدن و یه عالمه بات صحبت میکنن و شما فقط گوشیو میگیری کنار گوشت و اولش در جواب سلام بابا سلام میکنی و بعد با یه لبخند قشنگ به حرفاش گوش میکنی و وقتی ازت میپرسن ارمیا مامانو که اذیت نمیکنی با قاطعیت و صدای بلند میگی نه و انگشت اشارتو تکون میدی و بعدشم بای بای میکنی و قطع میکنی و تا چند دقیقه ساکتی و تو خودت ولی باز شروع میکنی به شرارت و .... روز...
12 اسفند 1392

پیشرفتهای ارمیا ....

گل همیشه بهار ما .... تقریبا 21 روز دیگه 18 ماهه میشی و روز به روز بزرگ و بزرگتر . ولی تا قبل اینکه بچه داشته باشم همیشه فک میکردم یه بچه 1.5 یا 2 ساله خیلی بزرگه و حسابی حرف گوش کنه ولی با سیر تکامل عروسک خودم میبینم نه بابا هر چی بزرگتر میشی شرتر و مغرورتر میشی و هر کاری که دلت میخوادو واسه اینکه تجربه کنی انجام میدی ولی در عین حال نسبت به خیلی از همسن و سالای خودت یا حتی بزرگتر از خودت خیلی مودب و فهمیده ای و حرف گوش کن ولی تو شرارت کسی به پات نمیرسه این روزا همش درگیر مراسم عزاداری مادر جونم خدا بیامرز بودیم و فرصت نکردم بنویسم که تو چقد پیشرفت کردی مرد کوچولوی من !!!! - تو این مدت یکی از دندونات داره ب...
5 اسفند 1392

چند تا عکس ....

بفرمایین آبمیوه تو لیوان سرویس غذاخوری من تازه از تو کمد درش آوردم آقا ارمیا در حال بررسی میزای تالار شب هفت مادرجون قبل اومدن مهمونا آقا ارمیا در حال خوردن پاستیل بررسی فنی تفنگی که بابا حمید روز تشییع جنازه مادرجون واست خریده واسه اینکه عمه جون راضی و مادرجونو اذیت نکنی... ولی !!!! سرگرم کردن ارمیا با تمام مقواهای رنگی خاله جون المیرا و پاره کردن همشون و شرمندگی مامانش ...
4 اسفند 1392

داستان ارمیا و عروسکاش ....

مامان جونم !!! میشه چند تا عکس یادگاری از من و عروسکام بگیرین   مامان جونم واستا آقا قورباغمم روشو برگردونه تو عکس باشه !!! مامانی وایسا وایسا ... میخوام عکسمون صمیمی تر بشه وای چقد جام تنگه !!!! حوصلم سر رفت .... همشون ریختم پایین آخ جونم چقد جام زیاد شد .... میتونم دراز بکشم با خیال راحت  آقا قورباغه شما تنهایی بیا باهم بریم بالا مامان : ارمیا چرا پرتشون میکنی پایین ؟؟؟؟ گناه دارن !!! دردشون میگیره ارمیا در جواب مامان : شکلک و ادای گریه کردن جهت اعتر اض ...
3 اسفند 1392

جدیدترین شیرین کاریا .....

آقا پسر با هوش من .... تو تمام برنامه های تی وی غیر از آگهی های بازرگانی فقط  از برنامه عمو پورنگ خیلی خوشت میاد و یه یه ربع یا بیست دقیقه میتونه پای تی وی نگهت داره . اینقد حواست به این برنامه جمعه که همه کاراشونو یاد میگیری و وقتی یه کار جدید یا یه شخص جدید میاد تو این برنامه تغییرشو احساس میکنی و سریع تقلید میکنی !!!! -- تو ایام دهه فجر یه شخصیت جدید تو برنامه بود به نام عسل بابا و شما چون همشونو میشناسی سریع فهمیدی که همون شخصیت بوم با را بوم باست و تا عسل بابا رو دیدی برگشتی به من نگاه کردی و خندیدی و دستاتو بردی بالا و خندیدی و گفتی بوم با را بوم با و گاهی هم تا بهت میگم ارمیا عسل بابا چی میگه ؟؟؟ عین خودش د...
30 بهمن 1392

17 ماهگی ....

        پسرم بابت این تاخیر چند روزه منو ببخش . آخه 17 ماهگیه شما رو ز26 بهمن بود که شب تولد بابا حمیدم بود ولی متاسفانه همون روز یعنی 26 بهمن روز شنبه مادرجونم فوت کردن و درگیر مراسم تشییع جنازه و ختم بودیم تا امروز .   در هر صورت ازینکه یه ماه دیگه بزرگتر شدی خوشحالم و اینهمه تغییری که کردی و فهمیدگی که نسبت به قبل داری برام جالبه . چون روند رشدتو هر روز دارم به چشم میبینم از تغییراتی که میکنی خیلی هیجان زده میشم ....     فرشته کوچولوی مامان 17 ماهگیت مبارک   ای بنازم گل لب مرمر دندان تو را  باغ صد رنگ ندارد لب خندان تو را می و میخانه کجا ...
30 بهمن 1392

ارمیا و آقا گاوه ....

پسر گل و ناز مامان .... تو پستای قبلی واست نوشتم که از روزی که تو اطاقت بخاری داره و گرمه هیچ ممانعتی واسه رفتنت تو اطاق نیست و شما خودتم همش دلت میخواد اونجا باشی و همونجا بازی کنی . !!!! دیروز عصرم گیرت روی بازی رو تخت و پشت پنجره و سلام کردن به مردمی بود که از بالا میدیدی و دگی بازی با عکس خودت تو شیشه بود !!!!   اینم عکساش به روایت دوربین موبایل ...   ارمیا : مامان میخوام یه کاری کنم  اجازه میدین !!! ارمیا : آقا گاوه دستتو بده بیا باهم بریم پشت پنجره ... بیرونو ببینیم مامان : ارمیا میخوای چیکار کنی ؟؟؟؟ ارمیا : میخوام برم پشت پنجره مامان : آقا ...
24 بهمن 1392

خستگی ....

پسر یکی یه دونه من .... دیروز که 22 بهمن بود و روز سه شنبه من تعطیل بودم و چون شب قبلش شما دیر خوابیده بودی مثه هر شب !!!! صبح ساعت 10:30 بیدار شدی و وقتی بیدار شدی من کارامو کرده بودم و ضمنا بابا حمیدم نبودن رفته بودن سر کارشون. وقتی بیدار شدی به هزار ترفند یه خورده شیر بهت دادم و بعدش جی جی خوردی و سر حال شدی و رفتیم بازی ولی زیاد حوصله بازی نداشتی واسه همین یه کار جدید کردم تا به وجد بیای .... رخت آویزو که خیلی دوست داری آوردم وسط خونه گذاشتم تا بازی کنیم مثه خونه بازی . چون قبلا بابا حمید این بازی رو بات کرده بودن شما سریع پریدی سمت چادر من که س جالباسی بود و کشیدیش و آوردی تا بندازم رو رخت آویز تا شکل خونه بشه بعد شروع ...
23 بهمن 1392

بیدار خوابی ....

ناز دونه من مدتی بود که شبا ساعت حداکثر 10 میخوابیدی مگه اینکه مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم ولی تقریبا یه هفته است که شبا وقت خواب خیلی مقاومت میکنی و اصلا قصد خوابیدن نداری و برقا خاموش میشه واسه خواب اشک میریزی و با التماس میخوای که نخوابیم و شما هنوز بازی کنی . تو هفته گذشته که خیلی هوا سرد بود شما همش دوست داشتی بری تو اطاقت بازی کنی .میرفتی پشا در بسته اطاق و هی در میزدی و از من میخواستی تا درو واست باز کنم ولی چون اطاقت بخاری نداشت نمیشد بری داخلش آخه از سرما مثه سیبری بود!!!! همون روزا بابا حمید واسه اطاق شما و آسایش جنابعالی شبانه رفتن بخاری خریدن و نصبش کردن . حالا یه چند روزیه که از بودن تو اطاقت و بازی کردن اونجا لذت می...
21 بهمن 1392