21 ماه رمضون....
ناز مامان
روز دوشنبه شب 21 ماه رمضون بود(شب قدر). وطبق معمول هر سال مامان جون زحمت پختن نذری خاله جون النازو کشیدن .آخه خاله جون الی مشهد نیست و مامان خودشون نذرشو(آش رشته) ادا میکنن .
سر افطار خاله جون عادله و المیرا و بابا جون بردن آش رشته ها رو پخش کردن و همه حسابی خوشحال شده بودن و تشکر کرده بودن. خدا ایشالله نذرشو قبول کنه و حاجت روابشه ....
من عصر رفته بودم دندونپزشکی و وقتی برگشتم افطار بود. به مامان و خاله جونات گفتم ببخشین با اینهمه کارتون ارمیا لابد حسابی اذیتتون کرده ولی اونا گفتن نه بابا اینقد این بچه فهمیده است که از وقتی ما خواستیم غذا ها رو بکشیم تو ظرف خوابید و الان بیدار شد.
منم حسابی بوسیدمت و ازت تشکر کردم.
بعد افطار مامان و خاله ها رفتن مراسم احیا ولی من بخاطر اینکه تو اذیت نشی نرفتم و با بابا حمید اومدیم خونه و تو راه بابا واست چند تا اسباب بازی جدید خرید تا باهاشون بازی کنی ....
تا برسیم خونه چشت همش به اسباب بازیا بود و وقتی رسیدیم خونه من اسباباتو شستم و دادم تا بازی کنی . شمام اینقد ذوق کرده بودی که همش بابارو میبوسیدی با اون لبای خشگلت....

ای بابا مامان جون اینا چیه ؟؟؟؟ باید چیکارشون کنم 
حالا فهمیدم باید سر همشون کنم....
ای بابا صورتی و آبیش کو پس ....

چه خشکل میشه . دارم یاد میگیرم... 
بابایی بزار بوست کنم .فقط همینطوری چون وقت ندارم...
دیروز صبحم یه جورایی با تو گذشت عشق من . همش با خوردن
بدو دیگه مامان خانوم ...
دهنم آب افتا بدو....

وای مرسی مامان جونی ....
خیلی خوشمزست ....
مامان جونم بازم واسم میخری ....

خیلی دوست دارم مامان جونی
. بزا بوست کنم....

و بازی سرتو گرم میکردیم و تا نزدیک افطار خونه بودیم و واسه افطار مطابق هر سال رفتیم خونه حاجی بابا(پدربزرگ بابا حمید). همه اونجا بودن و خوش گذشت . شمام با اون همه بچه حسابی بازی کردی و آتیش سوزوندی و بهت خوش گذشت ....![]()
الهی فدای پسر شکمو و مهربونم بشم


21 ماه رمضون....
