ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

21 ماه رمضون....

1392/5/9 11:46
نویسنده : الهام
325 بازدید
اشتراک گذاری

ناز مامان روز دوشنبه شب 21 ماه رمضون بود(شب قدر). وطبق معمول هر سال مامان جون زحمت پختن نذری خاله جون النازو کشیدن .آخه خاله جون الی مشهد نیست و مامان خودشون نذرشو(آش رشته) ادا میکنن .

سر افطار خاله جون عادله و المیرا و بابا جون بردن آش رشته ها رو پخش کردن و همه حسابی خوشحال شده بودن و تشکر کرده بودن. خدا ایشالله نذرشو قبول کنه و حاجت روابشه ....

من عصر رفته بودم دندونپزشکی و وقتی برگشتم افطار بود. به مامان و خاله جونات گفتم ببخشین با اینهمه کارتون ارمیا لابد حسابی اذیتتون کرده ولی اونا گفتن نه بابا اینقد این بچه فهمیده است که از وقتی ما خواستیم غذا ها رو بکشیم تو ظرف خوابید و الان بیدار شد. منم حسابی بوسیدمت و ازت تشکر کردم.

بعد افطار مامان و خاله ها رفتن مراسم احیا ولی من بخاطر اینکه تو اذیت نشی نرفتم و با بابا حمید اومدیم خونه و تو راه بابا واست چند تا اسباب بازی جدید خرید تا باهاشون بازی کنی ....

تا برسیم خونه چشت همش به اسباب بازیا بود و وقتی رسیدیم خونه من اسباباتو شستم و دادم تا بازی کنی . شمام اینقد ذوق کرده بودی که همش بابارو میبوسیدی با اون لبای خشگلت....

 

  ای بابا مامان جون اینا چیه ؟؟؟؟ باید چیکارشون کنم خنثی

حالا فهمیدم باید سر همشون کنم....متفکر

 ای بابا صورتی و آبیش کو پس ....آخ              

چه خشکل میشه . دارم یاد میگیرم... زبان

بابایی بزار بوست کنم .فقط همینطوری چون وقت ندارم...ماچ

دیروز صبحم یه جورایی با تو گذشت عشق من . همش با خوردن

بدو دیگه مامان خانوم ...از خود راضی                               دهنم آب افتا بدو....خوشمزه

 

 

وای مرسی مامان جونی ....هورا

خیلی خوشمزست ....زبان

مامان جونم بازم واسم میخری ....مژه     

 

خیلی دوست دارم مامان جونیبغل. بزا بوست کنم....ماچ

 

و بازی سرتو گرم میکردیم و تا نزدیک افطار خونه بودیم و واسه افطار مطابق هر سال رفتیم خونه حاجی بابا(پدربزرگ بابا حمید). همه اونجا بودن و خوش گذشت . شمام با اون همه بچه حسابی بازی کردی و آتیش سوزوندی و بهت خوش گذشت ....

الهی فدای پسر شکمو و مهربونم بشم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)