ERMIAERMIA، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

نازنینم دوست دارم

افطاری خونه حورا و امیر علی عزیز

1392/5/4 13:28
نویسنده : الهام
238 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز من دیشب افطار خونه حورا جون اینا دعوت بودیم . من قرار بود تنها برم و شما رو نبرم ولی با اصرار زیاد خونواده آقای تهرانی واسه دیدن به قول خودشون تحفه من مجبور شدم تو رو هم با خودم ببرم ولی از بردنت پشیمون نشدم بغلچون هم بهت خوش گذشت و با بچه ها بازی کردی و هم پسر خوبی بودی ماچو اذیت نکردی لبخندحداقل پای سفره افطار آتیش نسوزوندی....چشمک

عصر خونه مامان جون بودیم و عمو علی و خاله پری با امیر حسین خشکله زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون و رفتیم خونه عمو رضا(حورا و امیرعلی) .

قبل اومدن امیر جون اینا تو خیلی خوابت میومد . گفتم بشینیم تو ماشین میخوابی ولی نخوابیدی تا رسیدیم خونه حورا جون. وتی رسیدیم طبق معمول ورودت به همه جا با استقبال روبرو شدی ولی چون تا حالا هیچکدومشونو ندیده بودی یکم اولش غریبی کردی و نخندیدی . ولی کم کم بعد افطار  راه افتادی و مطمینم بهت خوش گذشت.

ضمنا طبق معمول یه عالمه چیزی خوردی ....

بعد افطار تو اطاق حورا جون بچه ها بازی میکردن و تو هم از صندلی گرفته بودی و ایستاده بودی . شقایق داشت حورا رو اذیت میکرد و حورا حرص میخورد شمام عصبانی شدی و سر شقایق داد زدی ....

تا اینکه رفتی تو آشپزخونه و دیدی عمو جون دارن هندونه قاچ میکنن. تو هم با سرعت برق و باد خودتو رسوندی و من اومدم گرفتمت و نذاشتم خرابکارب کنی. بعد خاله جون پریسا از مبین جون خواست واسه تو زودتر هندونه بیارن (آبرومونو بردی فسقلی شکمو). مبین جان هم آورد و خاله پری بهت داد و آروم شدی.

بعدش تولد آقای تهرانی بزرگ و فاطیما جون بود همه تو حیاط جمع شدیم و کیک و شمع و....

تا همه دست زدن و تبریک گفتن .تو هم شروع کرد به دست و هورا کشیدن و....

بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه و تو تو راه بیهوش شدی از خستگی ولی تا رسیدیم خونه بیدار شدی و تا 1 ساعت دیگه با بابا بازی کردی و حدود 1 خوابیدی عشق من....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مرضیه
4 مرداد 92 18:57
نوش جان عجب شیطونی پسر کوچولو
مامان عبدالرحمن واویس
5 مرداد 92 5:45
سلام دوست خوبم فقط تاامروز ونهایتا تافرداصب وقت دارین جزموردنظرروتموم کنید لطفا بعدازتموم کردن خبربدیدتاثبتشون کنم وفرداعصرختم دومین دورراهم تموم کنیم منتطرتون هستم
سعیده مامان محمدطاها
5 مرداد 92 14:08
همیشه به گردش باشی ارمیاجون.